کريمخان اگرچه بالطبع سرورپسند و لهوطلب بود، به‌علاوه اين انديشه نيز در ضميرش نقش بست که اشرار هر ديار را که در شيراز جنت آثار ساکن ساخته بود سرگرم کارى کند که بيش گرد فتنه و فساد نگردند، و به بهانهٔ جهال پسند ملاهى و مناهى کيسه‌پرداز آنها شده از تهيدستى به خيال مکر و احتيال نيفتند، و قدرت بر منازعه و مواضعه نيابند، دارالعلم شيراز را دارالعيش کرد، و تهيهٔ سامان خوشدلى بيشتر دست به هم داد.


حريف مجلس ما خود هميشه دل مى‌برد على‌الخصوص که پيرانه‌اى بر او بستند


شهر شيراز چنان آراسته شد که از دل‌هاى محرمان راز، به مشاهدهٔ آن مکان تمناى خمر بى‌خمر بهشت و حور مقصر جنان برخاسته شد.


الوان نعمتى که نشايد سپاس گفت اسباب راحتى که نشايد شمار کرد


ساکنان محافل عز و ناز آن سرزمين عَلَى سُرُرٍ مَوضوُعَة مُتکَّئِينَ عَلَيها متقالبلين و ساقيان سيمين ساق بزم نشاطشان، يَطوفُ علَيهم ولدان مُخلّدونَ بِاکوابِ و اَباريق وَ کأسِ مِنْ مَعين، زينت صُفّهاى اسواق و دکاکين جنب فريبش و فاکهةٌ ممّا يَشْتَهون، خرامنده حوران عين در قصور خلد نمون: کاَمثالِ اللُؤلُؤ المَکْنُون، الآيه، سامعهٔ بشارت نيوش تماشائيان مدهوشش: لايَشمعَونُ فِيها لغواً ولاَتأثيمَا اَلّا قَيلا سَلاماً، در اياوين مغبچگان نو آئين: فاکِهَةٌ کثيرةٌ لَامَقْطوعَةٌ وَ لَا مَمْنوعَةٌ فُرشٌ مَرفوعَةٌ و نَمارِقٌ مصفوفَةٌ.


شهرى دلنشين که عرصهٔ بهشت برين بود و بايستى که معمورهٔ ذکر ارباب حال و مقصورهٔ فکر اهل کمال گردد... از عيش جوئى و بى‌پروائي، غافل از قهر خدائى از تقوى و پرهيز جدائى خواستند و به هواى نفس آشنائى جستند، در ميکدها و سرخم‌هاى مدام گشادند و صلاى عام در دادند.


اذا کانَ رَبُّ البَيْتِ بِالدَّفِ مُولعاً فَشِيمَةَ اَهْلِ البَيْتِ کُلُهُم رَقْصٌ
ساقى صلاى عامست کارى به کام گردان دامان خم فراخست دورى تمام گردان


محل مکاشفات غيوب را محل مکاشفات وجوه و مظهر عيوب، دارالمقامه را دارالقمامه، بيت‌الادب را مصطبهٔ بنت‌العنب و کاشانهٔ طَرَب کردند، مَنبِت علم و کمال و مجمع مَردان، مبيت مخانيث و ميدان مُردان و رحاب قحاب و سوق فسوق و مسکن فجور و ام‌الخبائث آمد، جيب و دامن تقوى در آن خاک پاک از پنجهٔ مناهى چاک شد،... طرف قبلى او که قبلهٔ ارباب و کعبهٔ محصلان علوم و محراب فحول بود، کناس فوجى غزلان غضيض الطرف مکحول گرديد، مورد فتوحات قدسيه محفل جمعى شکر لب سيم غبغب ک رضابشان مشمول و هنگام تبسم از درّ دندان کانّه منهلٌ بالرّاح مَعلولٌ آمد. فوجى هرزه‌گرد هرجائى تاراجگر شيدائي، کيسه پرداز بحروکان، دشمن دين و رهزن ايمان، خضم زرق و سالوس، آفت زهد و ناموس، سحرسازان‌ هاروت فن که چشم پرفريب غمازشان هلاک اهل راز را چون جاندادن بى‌دلان و اشک نظر بازان زرپاشى سوختگان به نظر نمى‌آوردند، دلشگاران هوش ربا که غم دلبستگى گرفتاران و شيوهٔ ثبات وفاداران و روز تار آشفتگان را چون کاکل و جعد گيسو بر قفا مى‌افکندند، جمعى بدعهد پيمان گسل که عهد عاشقان را چون طرهٔ خويش و دل‌پريش محنت‌کشان را چون پيمان صفا و پيمانهٔ صهبا از عربده‌جوئى و بدمستى مى‌شکستند.


کانَتْ مَواعيدُ عُرقُوب لَها مَثَلٌ وَ مَا مَواعيدُهها اِلّا الأباطيلٌ


(از مشاهدهٔ اوضاع شيراز هر يک از موزونان را گوهر نظمى است در خريطهٔ ديوان مخزون داشته، اين رباعى از ميرزا محمد نصير طبيب اصفهانى است:


برداشته شد نقاب از دختر رز در پرده شد آفتاب از دختر رز
شهريست پر انقلاب از دختر رز زيبا پسران خراب از دختر رز


حاجى سليمان صباحى راست:


شهر شيرازست و هر سو نغمه‌پردازى دگر
هر طرف سازى دگر هر گوشه آوازى دگر


حاجى لطفعلى‌خان آذر به هاتف نوشته:


در آن ملک شيراز شهرى است شهره که از سبزه دارد بساطى ممهد
در آن روضه از گلرخان سمنبر در آن رحبه از مهوشان سهى قد
نکويان شيرين لب عنبرين خط جوانان سيمين بر ياسمين خد
چو بينى فراموشى از من مبادت که خلد برين است و باشى مخلد


وقتى سرم از هواى آنجا خوش بود و مغزم از نسايم دلکشش عبيروش، به تقاضاى طبع جوانى اين ابيات در وصف‌الحال به قلم آمد:


شيراز بهشت جاودان است خارش گل و گل بهار جان است
از گل چمنش بهشت مينو وز سبزه زمينش آسمان است
زيبا صنمى در آن بهر کوى چون فتنهٔ آخر الزمانست
در ساغر پير مى‌فروشش سرمايهٔ عمر جاودان است
غارتگر عقل پارسايان چشم سيه سمنبران است
صد شکر صبر سوز اينجاست يک شکر اگر از اصفهانست (۱)


(۱) . از علامت قلاب تا اين علامت در اصل نسخه نوشته و تصحيح شده و بعد ترديدى که علت آن هم معلوم است براى مصنف آمده و آنها را قلم‌زده است و امروز که آن نگرانى براى عبدالرزاق بيچاره وجهى ندارد ما آن را اينجا ثبت ساختيم زيرا جنبهٔ تاريخى داشت و حيف بود از بين برود.


مسندآراى ملک (يعنى کريم‌خان زند)... به صيد و شکار شايق نبود ليکن در خلوات باغوانى و عذارى خليع العذار... بود و به صيد آهووشان غزاله‌روى راغب... شب‌ها در شبستان عشرت شراب را با کباب تيهو و بط و خروش بربط با کبک خرامان طاوس رفتار خورشيد طلعت مى‌خورد... گلزار نشاطش از خار ناخواسته پيراسته و بزم دلفروزش بخنياگران پريچهره آراسته؛ هر شام که از ايوان بار برخاستى در حريم عشرت بزم صهبا و خلوت صحبت آراستي، خريدهٔ حوراوشى در جريدهٔ جوارى حرم، عشقش را به جان خريده شاخ نبات نام.


به خون عزيزان فرو برده چنگ سرانگشت‌ها کرده عناب رنگ
بر ابروى عابد فريبش خضاب چو قوس قزح بر رخ آفتاب


دلش به کلى ربودهٔ آن سرو روان بود..... و مدتى به کام دل عشرتى داشت تا روزگارش به کينه برخاست، و جسم محبوبه‌اش از عروض مرض بدر آسا در محاق تب کاست و او را در معرض تعب خواست، دواى اطباء سودمندش نبود.