نثر علمى قرن که از زيردست استادان و دانشوران ايران بيرون آمده است، با نثر صحيح درى که در قرن چهارم و پنجم نوشته مى‌شد يکى است با اين تفاوت که اين نثر از حيث روانى و بلاغت و سهولت افهام بر نثر قديم ترجيح دارد ـ به خلاف نثر قرون اخير که نه از حيث اصول زبان درى و نه از حيث به‌کار انداختن لغت فارسى و نه از راه افهام و سهولت قابل توجه است و از هر حيث فاسد و خراب است، نه به عربى شبيه است نه پارسي، و مخلوطى است از الفاظ پارسى و تازى بى‌مزه و ترکيب‌هاى زشت و روابط بى‌رويه و جمله‌هاى بى‌سر و پاي، و ما براى نمونه چند فصل از کتابى در احکام نجوم که گويا اوايل قرن هفتم در نهايت فصاحت نوشته شده و اول و آخر آن کهنه کتاب افتاده است، نقل مى‌کنيم و پس از آن فصلى از کتاب ديگر منسوب به امام فخر رازى که بظن نزديک به يقين از تحريرات قرن دوازدهم هجرى است مى‌آوريم و نام اين کتاب ”کنزالمختوم فى شرح سرالمکتوم“ مى‌باشد.

اندر آفرينش مردم و ياد کردن حالش پيش از ولادت ـ نمونه از احکام نجوم

”بدانکه نخستين چيزى که از بچه هست شود دل باشد از بهر آنکه وى مسکن زندگانى است يعنى آرامگاه حرارت غريزى است و تقديم او بدين موجب است آنگاه پس از آن دماغ از براى آنکه معدن حس و حرکت که به حيوانات مخصوص‌اند اندر اين عضو است و آن هر دو بدو تمام شوند و آن ديگر اندام‌ها و آلت‌هااند.


و بدانکه هست شدن اندام‌هاى نرم چون رگ‌ها و پيوندها از آن غذاهاى نرم و تر بود و آنچه سخت بود از اعضاء چون استخوان‌ها هست شدن وى از آن غذاها بود که سبيعت زمين دارد و اجزاء آن سخت بود، چون بچه پرورش مى‌يابد دست‌ها و پاى‌ها چون شاخ‌ها از او بيرون آيند و پى‌ها اندر آن پيچيده مى‌شود و پيوندها در آن پيوسته مى‌گردد و اندر سر جاى‌هاى حواس شکافته مى‌شود و چون کار آفرينش بدين جايگاه رسد آن دم زدن کودک که پيش از اين از ناف بود از دهان باشد.


بدانکه نطفه را اندر رحم حالت است: يکى آنکه آفرينش او در هفت ماه تمام شود، دوم آنکه خلقت او در نه ماه تمام شود، دوم آنکه خلفت او در نه ماه تمام شود، سيم آنکه به ده ماه تمام گردد و گويند که به چهار سال و هفت سال اتفاق افتاده است، پس از اين آنچه در سى و پنج روز جنين گردد از پس هفتاد روز بجنبد و از پس دويست و ده روز که هفت ماه باشد بزايد و آنچه در چهل و پنج روز جنين گردد از پس نود روز بجنبد و از پس دويست و هفتاد روز که نه‌ماه تمام باشد بزايد و آنچه اندر پنجاه روز جنين گردد از پس بجنبد و از پس سيصد روز که ده ماه باشد بزايد و قانون اين شمار چنان است که چون مدت آن روزگار که اندر او جنين گردد مضاعف شود جنبيدن آغاز کند و هرگاه که مدت جنبيدن سه ماه گردد وقت زادن بود و اين آن اندازه است که آفريدگار عز شانه به ارادت تخصيص کرده است.


و بدانکه روى بچهٔ ماده اندر رحم سوى شکم مادر بود و روى بچه نر سوى پشت او باشد و گردن و زنخ را بر هر دو زانو نهاده باشد و هر دو دست بر روى نهاده باشد گوئيا که او را بر مشيمه بسته‌اند و بر شکلى بود که اندر آن حالت مردم او را بديدى بر آو ببخشودى و مهربانى نمودى و چون پرورده شود و باليده گردد و اندام‌هاى تمام بباشد آن غذا که اندر رحم همى يافت او را بسنده نباشد و بيشتر از آن خواهد که پيش از آن فراز مى‌گرفت و از بهر طلب غذا بجنبد و دست و پاى را بجنباند و حرکتى سخت بکند تا به حدى که پوست شکم شکافته شود و پيوندها که او بدان با رحم پيوسته باشد گسسته گردد، بيش نتوان بودن برگردد و راه بيرون آمدن جويد به الهام ايزدى و از نيمهٔ سر بيرون آيد از بهر آنکه آن نيمهٔ بالائين که سوى سر است گرانتر باشد و نيمهٔ زيرين سبک‌تر و بچه آنگاه بيرون آيد که ترکيب تن او تمام شده باشد و اندام‌هاى وى به حد کمال رسيده و پديد آمدن اندام‌هاى متشابه‌الاجزاى يعنى آن اندام‌ها که پارهاى آن يکسان نباشد چون استخوان سر و استخوان پاى و گوشت پاى از اخلاط باشد و پديد آمدن اخلاط از نيروى ارکان چهارگانه باشد چه ارکان اجسامى‌اند و مادهٔ نخستين‌اند مر تن آدمى را و جمله کائنات را از آنچه در اين عالم در تحت فلک ماه آيد، والله علم“.

نمونه‌اى از نثر متأخر ـ کنزالمختوم

”اول امور مانعه از تأثير مفرط که مايل به اعتدال مى‌گردند. دويم کواکب به سبب وقوع در حظوظ خود قوى‌الحال باشند پس بايد که کل واحد اين دو سبب را در کل واحد نخستين اعتبار کرده بگوئيم که زحل خاصيت او نحوست است مگر وقتى که در نهار فوق‌الارض و مشرقى بوده فى ذاته صالح‌الحال باشد که در اين وقت دال است بر سعادت زيرا که طبيعت نهار حرارت معتدله است و طبع تشويق نيز حرارت است و طبع زحل برودت مفرط پس بودن زحل مشرق و وقوع او در بروج نهاريه (تأثير) به برودت او کرده او را معتدل گردانيده است، و مذکور شد که معنى سعادت حصول اعتدال است، لاجرم هرگاه زحل به اين صفت مذکوره باشد نحوست او منقلب به طبيعت سعادت مى‌گردد، اما دويم گفته‌اند که نحس مقبول در موضع خود از شر باز مى‌ايستد، و معنى اين کلام اين است که هرگاه حظوظ نحوس مثل بيت و شرف و حد و وجه باشد شر او کم است، اما مى‌گويد که در اين کلام بحث است زيرا که بودن نحوس در حظوظ موجب انکسار قوت طبيعت او نيست بلکه موجب ازدياد قوت طبيعت او است، به خلاف قسم اول که نهارى مشرقى بودن، موجب انکسار برودت مفرط او بود، و بودن کواکب نحوس در حظوظ نه چنين است، پس معلوم شد که بودن نحوس در حظوظ باعث ازدياد تأثير اينها و ازدياد تأثير موجب افراط نحوست است ـ (تأمل) و هرگاه دانستى که اين دو سبب مذکور نحوست زحل را کم مى‌کند، بدانکه ضد سببين موجب ازدياد نحوست است، پس هر گاه زحل تحت‌الارض بود يا مغربى باشد يا در بروج ليليهٔ مؤنثه بود، يا در وبال خود يا در هبوط يا مثل اينها در امکنهٔ رديه باشد، در نحوست تأثير عظيم دارد هر چند احوال رديه اکثر دلالت بر نحوست او فرو اقوى و اتم است (۱) و (۲)“.


(۱) . حاج خليفه در ج ۲ ص ۲۵ گويد: ”السرالمکتوم فى مخاطبةالنجوم للامام فخرالدين محمود ابن عمرالرازى المتوفى سنهٔ ۶۰۶ قيل انه مختلق عليه فلم يصح انه له... الخ“. و ترجمهٔ ما نحن فيه نيز هر چند در مقدمه مى‌گويد از قول امام که او خود اين کتاب براى استفادهٔ پارسى زبانان ترجمه کرده است؛ ليکن بدون شک و شبهه مجعولى است و چون اين کتاب از امثال کتب سحر است جاعل آن را به شيخ امام بسته است!


(۲) . نقل از ص ۴۶ کنزالمختوم فى شرح سرالمکتوم منسوب به امام فخر رازى منطبعهٔ بمبئي.


شبهه نيست که اين ترجمه از امام فخر و از آثار قرن ششم و هفتم بل هشتم و نهم نيز نيست، و بعيد نيست در عهد صفويه ترجمه شده باشد، زيرا از امام فخرالدين رازى قبلاً نمونهٔ نثرى آورده‌ايم و نثر امام و ديگر هم‌عصران او به سبب آشنائى با زبان درى و قدمت عهد قابل خواندن است و صدى پانزده الى سى کلمه زيادتر عربى ندارد ـ اما اين نثر که نقل شد با آنکه بالنسبه به نمونه‌هائى که ذکر خواهد شد استادانه‌تر است معهذا صدى چهل الى پنجاه لغت آن عربى است و هر سطرى که ۱۵-۱۸ کلمه است از ۷ تا ۱۰ لغت عربى دارد و عباراتى که امام فخر و ديگر علما به فارسى مى‌نوشتند به عربى آورده مانند ”کل واحد“ به‌جاى ”هر يک ـ هر يکي“ و ”نحيسين“ به‌جاى ”دو نحس“ و ”فى ذاته صالح‌الحال“ به‌جاى ”به ذات خود قوى‌الحال“ و يا ”به ذات خود صالح‌الحال“ و نيز ”قوى‌الحال“ عوض ”قوى حال“ و ”دال است بر سعادت“ عوض ”دلالت بر سعادت دارد“ و ”برودت مفرط“ عوض ”سردى به افراط“ و ”صفت مذکوره“ و ”امور مانعه“ و ”بروج نهاريه“ و ”بروجه ليليهٔ مؤنثه“ و ”امکنهٔ رديه“ و ”احوال رديه“ و ”نحوست اوفر و اقوى و اتم“ که هيچ‌کدام با زبان و زمان و سبک و شيوهٔ قرن ششم متناسب نيست چنانکه باشباع هر يک به‌جاى خود گفته شده است و به تکرار آنها نيازى نيست.