تشيّع در ايران سابقه داشت. سادات زيدى در مازندران شيعه بودند، ديالمه شيعه بودند ولى شيعهٔ زيدي، الموتيان نيز شيعهٔ اسمعيلى بودند، اولجايتو خدابنده شيعهٔ اثنى‌عشرى بود؛


شهرهائى مانند حلّه و نجف و کربلا و قم و کاشان و سبزوار و مازندران به تمامه همواره دم از تشيّع مى‌زدند، شيعه در ميان مردم عراق و خراسان پراکنده بود، شعرائى چون رودکى و کسائى مروزى و فردوسى و ناصرخسرو علوى و بزرگانى چون بوعلى‌سينا و خواجه‌نصير در ميان ايرانيان يافت شده‌اند که همه شيعه بوده‌اند، معذلک فرهنگ عمومى ايران مبتنى بر کيش سنت و جماعت بوده است، هر جا علم على مى‌گفتند عدل عمر هم گفته مى‌شد، هر جا نام رسول مى‌آمد ذکر ياران چهارگانه نيز مى‌آمد، تصوف نيز در پيرامون سنت و جماعت دور ميزد، ابوبکرالصديق قديمى‌ترين اهل صفه و پير صوفيان به‌شمار مى‌رفت، قرمطى و ملحد و باطني، باطناً با شيعه يکجا نام برده مى‌شد و آن همه به يک چشم ديده مى‌شدند، خانقاه، تکيه، صومعه، زوايا و خلوت‌هاى صوفيان ورود زبان‌ها بود ولى علماى شيعه با تصوف سر و کارى نداشتند ـ آنها بيشتر رجال سياسى و ديپلومات‌هاى بسيار زيرک و مبلغان قوى دست اجتماعى بودند و بعد از انقراض ديالمه اين علما و ادبا که هم از دانشوران عصر به‌شمار مى‌رفتند سر در پى پادشاهى نهاده بودند که به‌دست او دورهٔ ديلميان را تجديد نمايند و در اين راه فدائى و جان‌نثار زياد پيدا شد و مخاطراتى سترگ را استقبال کردند تا به مقصود رسيدند.


ظاهراً پايهٔ جاه و حرمت صفويه به‌واسطهٔ صوفيگرى اجداد و همراهى صوفيان و مريدان بوده اما پس از جلوس شاه طهماسب اول و خشک شدن خون‌ها و به راه افتادن تولّائيان و تبرّائيان در کوچه و بازارها و انتشار کتب و باز شدن مکتب‌خانه‌ها، در مدت پنجاه سال احوال دگرگون مى‌شود، فرهنگ جديد کار خود را صورت داده و با آنکه بناى صفويه بر ارشاد بود، در ارشاد بسته شده و جزء يک سلسله که باقى ماندهٔ سلسلهٔ ”فتيان“ و از منسوبين بى‌ايمان تصوف بودند و در عهد صفويه نيز به‌وسيلهٔ ”خليفه سلطان“ کسوت پوشيده و داخل جماعت صوفيان باصفا ـ يعنى فدائيان شخص شاه مى‌شدند (۱) ـ ديگر صوفى بازى ديده نمى‌شد و صوفيگرى واقعى از فق‌ها و اخباريون شکست خورد، در کتب شيعه صوفيان را بى‌دين و اباحى شمردند و به ملاى روم بد گفتند (رجوع کنيدبه: جلد دوم حديقةالشيعه ”نسخهٔ خطي“) و نيز به قبل و احراق اين طايفه فتوى دادند (۲).


(۱) . رجوع کنيد به: فتوت‌نامهٔ سلطانى نسخهٔ خطى و نيز رجوع کيند به منشئات محمود قارى يزدي، نسخهٔ خطى (وحيد دستجردي) که آداب اجازهٔ طاقيه بستن و دخول در جرگهٔ فتيان صوفى به فرمان شاه را در ضمن همين فرمان مى‌دهد.


(۲) . قتل پيشوايان نقطويه از قبيل خسرو و يوسفى ترکش دوز در عالم آراء از اين جمله است.


ايرانى خرقه را کنار گذاشت و شمشير و کمان برداشت، به جنگ سنيان که از مشرق و مغرب (دو لانهٔ زنبور!) براى بردن و خوردن اين کشور با دهان باز و انياب حاده پيش مى‌آمدند، شتافت و همه جا فاتح شد و هرگاه ايرانى سنى مى‌بود اتحاد ملى و استقلال ايران باقى نمانده ايران ميانهٔ ازبکان و عثمانلوها قسمت شده بود و حتى دولت افغانستان هم به‌وجود آمد!


شعر قدرى نامرغوب شد ولى نه چنان است که شهرت دارد، بلکه شعرائى مانند فعانى و هلالى و قاسمى و اميدى رازى و اهلى و حيرتى و محتشم و حکيم رکنا و وحشى بافقى و عرفى و زلالى خونسارى و وحيد قزوينى و حکيم شفائى و عاشق اصفهانى و هاتف و ضياى اصفهانى و غير هم پيدا شدند که امروز ايران از داشتن نظير هر يک محروم است و نويسندگان چون اسکند بيک و وحيد قزوينى و ملامحمد باقر سبزوارى و شيخ بهائى و مجلسى داشت که کتب آنان مورد استفادهٔ همه است، و علمائى چون شيخ بهائى و مجلسى (دوم) و محقق ثانى و شيخ حرّ عاملى و ميرداماد و ميرفندرسکى و ملامحسن فيض و عبدالرزاق لاهيجى صاحب گوهر مراد و کتب ديگر و بالأخره حکيمى چون ملاصدرا را پيدا کرد که هر يک افتخار ملت و نژادى توانند بود.