”کتاب نواب گيتى ستانى به جلال‌الدين اکبر مصحوب منوچهر بيک در جواب کتابى که ميرضياءالدين کاشى آورده بود“ (۱).


(۱) . ظاهراً اين نامه از منشأت مولانا خليل و قارى لاهيجى است. نقل از جنگ متعلق به احمد غلام خزانهٔ شاه سلطان حسين که در تصرف مؤلف است.


سپاس معرّا از ملابس حد و قياس که بدايت جذبات اشواق غير سوز طالبان جلوه‌گاه انس، و نهايت سر باطن افروز معتکفان و حدتسراى قدس تواند بود، سزاوار عظمت و جلال کبريائى است که ذرات و اعيان موجودات مجالى انوار جمال و مظاهر اسرار جلال او است:


برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورقى دفتريست معرفت کردگار


بلکه در ديدهٔ حقيقت‌بين ارباب شهود و بصر بصيرت آئين اصحاب فنا در بقا، معبود همه او است


پيش چشم شهود ديده و روان لاهو فى‌الوجود الا هو (۲)


(۲) . کذا فى اصل النسخه؟


و ستايش مبرا از آلايش تشبيه و التباس لايق خداوندى است که جميع مکونات و عامهٔ مخلوقات و کافهٔ ممکنات و قاطبهٔ مبتدعات به زبان بى‌زبانى در آشکار و نهان بر درگاه احديت او به مضمون صدق مشحون اين مقال که:


رفتم به کليسياى ترسا و يهود ترسا و يهود را همه رو به تو بود
بر ياد وصال تو به بتخانه شوم تسبيح بتان زمزمهٔ ذکر تو بود (۳)


(۳) . کذا بتکرار القافيه!


مشغول مناجات سبحانى و شيفتهٔ ذکر ربانى‌اند. لسان بيان از اداى اوصاف کمال او قاصر و زبان تبيان از نعوت جلال عظمت ذات بى‌زوال و فضل و افضال او منکسر، پس اولى و انسب آن است که عنان توسن تيزگام اوهام از تکاپوى در اصقاع اين قاع باز کشيده به جناب مقدس مرتبهٔ جامعه و مظهر کل، خاتم‌الانبياء و الرسل و سيدالکل فى‌الکل، گنجينهٔ راز غيب‌الغيب، مخزن‌الاسرار لاريب، باعث ايجاد کونين، کاشف سر عالمين، صاحب فضل عميم، مصدوقهٔ کريمه: وانک لعلى خلق عظيم.


وصف خلق کسى که قرآنست خلق را وصف او چه امکانست
لاجرم معترف به عجز و قصور مى‌فرستم تحيتى از دور


صلى‌الله عليه و آله و سلم. و بآل طيبين و عترت طاهرين آن حضرت که مراياى تجليات رحمت حق و شئونات جلال مطلقند. خصوصاً حضرات ائمه معصومين صلوات‌الله عليهم اجمعين که هر يک از ايشان مقتداى ارباب توحيد و پيشواى اصحاب تفريدند توسل نموده از ميامن اسامى ساميه و اذکار مناقب ناميهٔ ايشان که زيب ديباچهٔ هر کتاب و زينت هر خاتمه است.


سر هر نامه را رواج فزاى نامشانست بعد نام خداى
ختم هر نظم و نثر را الحق باشد از يمن نامشان رونق


استسعاد جسته به مدايح جميلهٔ مخاطب واجب‌التعظيم و محاسن جليلهٔ رسول لازم التکريم بپردازد.


مرحبا طاير همايون بال که رسيد از سپهر عز و جلال
يعنى از بارگاه سلطانى ساحت شوکت سليمانى
بسته بر بال نامهٔ مشکين نامهٔ عطرسا چون نافهٔ چين
روضه‌اى چون بهشت مينافام پاک کيشان درو گرفته مقام
خيل قدوسيان زهر طرفى همچو مرغان قدس بسته صفى
همه از شوق يکديگر مدهوش همگى در سخن ولى خاموش


منشور لامع النور و اقبال و نشان عظيم‌الشأن عظمت و اجلال که مرقوم قلم فيض رسان منشيان آراسته به زيور فضل و کمال و دبيران پيراستهٔ با دانش و افضال گشته، نامزد مخلص نيکوخواه فرموده بودند در طى صحبت سيادت و عزت پناه معتمدالسلاطين ميرضياءالدين که به مقتضاي: يعرف قدرالمرسول من‌الرسول، مستغنى از تعريفى است، در اوانى که دستبرد قضا فرش بوقلمون ربيعى را از غيرمنهج طبيعى (کذا فى اصل النسخه؟) از صحن زمانه درچيده و مهوشان رياحين و ازهار، پاى خمود در دامن خمول پيچيده و انبساط خواطر، روى به انحطاط آورده بود، مانند هماى زرين بال همايون فال و شاهباز مشگين جناح و جلال، با خط و خال منقش چون طاوس خوش خرام هندوستان، در دوحهٔ و داد جلوه کرد و به الفاظ و مقال دلکش طوطى‌وار، در روضهٔ اتحاد بلاغت گستر از تتق غيب به منصهٔ ظهور و طيران کرده به وجه جميل پردهٔ خفا از جمال شاهد مطلوب و جهرهٔ مقصود گشود، معتکفان کوى خلت و مو آلفت را تفقد و تفضل نمود و بهار ديگر از گل‌هاى شهپر، به ارقام غيرمکرر، ناظران منتظر را ميسر گشت.


لمعات بارقات معالى حکمت قرينش خواطر مخلصان صادق‌الوالا را صبح‌آسا از مشارق انوار، شارق و تابان و ضماير دوستان راسخ‌العهد و الوفا را کالشمس‌الشارق، بارق و درخشان گردانيد، از جواهر آبدار حروفش ديدهٔ اميد منور و از نکهت سطور عنبر به خورش دماغ عقل معطر گشته، عطسهٔ عنبرين در مغز زمانه پيچيد، لله الحمد و المنه که دوحهٔ دولتى که خواقين سلف عليهم‌الرحمه و اکرم‌التحف، به ايادى عز و شرف در اراضى مراضى و جويبار موالات از دو طرف غرس نموده بودند و به تصاريف ايام از نشو و نما افتاده بود مجدداً به ارواى نهرين مصافات سرسبز و سايه‌گستر شده بازهار اظهار و لاواتحاد مورد و به اثمار يگانگى و تجدد عهود برومند و بارور گرديد و نسايم روح و راحت به رياض جان مخلصان وفاانديش وزيد، از روايح فوايح نصايح دلپسند و شمايم مسکينةالنسايم پند سودمند که متضمن مصالح دين و دولت و متکفل اسباب انتظام ملک و ملت بود مشام جان محبان صفا کيش معطر گشت، مورد کريمش را به مراسم تبحيل و احترام و لوازم اعزاز و اکرام مقابزل و مقارن داشته رفع به رقع التفاف و از آن نوعروسان ابکار معانى که مشاطهٔ افکار منشيان بلاغت نشان به جواهر زواهر حکمت نظرى و علمى مزين و آراسته بود، نموده بزم‌آرائى محفل مهجوران مجلس پذيرفت و بيد تعظيم و تکريم اعتناق آن شواهد حور و شوا کل نور که مقصد و مقصود هر عاقبت محمود بود نموده به شکرانهٔ عواطف عظيم که محرک و مجدد سلسلهٔ دوستى و محبت قديم گشته زبان ادب به تسبيح‌ الله اکبر و الله الحمد متذکر گرديد.


آن پريچهرگان ممکن غيب و خورشيدرويان پرده‌سراى لاريب که از قاف قرب معنوى و سماءِ موافقت باطنى پرتو ظهور بر ساحت قلوب محبان انداخته بودند بطون جان و سويداى جنان مقر ايشان قرار يافت و سفارشات (۴) زبانى و ملاطفات نهانى که مفوض به تقرير دلپذير سيادت پناه معتمد بارگاه خاقانى فرموده بودند گوش هوش محبان بدان در شاهوار گرانبار و به لطف گفتار رسول نامدار خاطر مهرآگين دوستان مخزن‌لآلى اسرار گرديد و عزت دستگاه مشاراليه که چون ملهم اقبال و طاير فرخنده فال مبشر آن بشارت و حامل آن اشارت بود به وظايف اعزاز و اکرام معزز گشت و صدق نيت و صفاى طوبت مخلص بى‌ريا کَشجرةٍ طيبةٍ اصلها ثابتٌ و فرعها فى‌السماءِ، بدان حضرت والا چون ثابت و راسخ است مکنون ضمير حق گزين آن است که اشارات عليه که در طى ملاطفت‌نامهٔ نامى و خطاب مستطاب سامى کانهن الياقوت المرجان منطوى و بشارت سنّيه که به مثابهٔ حورٌ، مقصورات، فى‌الخيام، حجب عبارت و استعارات بدان محتوى بود مهماامکن مقتضاى خير انتماى آن به‌عمل آمده دقيقه‌اى از دقايق اتباع و لوازم استماع منطوقات نامهٔ مهر شعاع که شيوهٔ مختار ارباب اختيار و شيمهٔ مرضيهٔ اکثر اکابر روزگار است از دست نگذارد و عذر شمول الطاف نامتناهى و وفور اعطاف پادشاهى را قوت بيان از تقرير قاصر و قدرت بيان از تحرير عاجز و مقصر، اعتذار آنگونه مخلص پرورى و معذرت آن نوع سنت گسترى که از سدهٔ عالى به ظهور به چه عنوان توان نمود و به کدام زبان از عهدهٔ شکرگزارى مکارم و عذرخواهى مراحم آن حضرت بيرون توان آمد، مگر لطف فطرى و کرم جبلى آن حضرت تمهيد مقدمات اعتذار تواند کرد.


همان به که از معذرت لب به بندم که لطف تو خواهد کند عذرخواهى


(۴) . از جمله جمع‌هاى فارسى است که به خلاف قاعده و به قياس ”پنديات“ در اين عصر ساخته شده سپس رواج گرفت و امروز از بين رفته و مى‌رود.