در سال نهصد و يازدهم هجرى شيخ مبارک از نزهتگاه علم بعين آمد و طيلسان بر دوش گرفت... از خلايل نعم الهى آنکه به ملازمت خطيب ابوالفضل کازرونى شرف اختصاص يافتند ـ او از قدردانى و آدم‌شناسى به فرزندى برگرفت و به آموزگارى گوناگون دانش همت برگماشت و مراتب تجريد و بسيارى غوامض شفا و اشارات و دقايق تذکره و محبسطى را تذکار فرمودند و سرابستان حکمت را طراوتى ديگر پديد آمد، و زهاب بينش را روان پايهٔ ديگر افزود ـ آن فروهيده مرد خردپژوه به سعى فرمانروايان گجرات از شيراز بدين ديار آمد و بستان‌شناسائى را فروغى تازه افزود ـ از گروها گروه دانشوران روزگار دريوزهٔ آگهى کرده بود وليکن در علوم حقيقى عقلي، شاگر مولانا جلال‌الدين دوانى است ـ جناب مولوى نخست نزد والد خود اوايل مقدمات را اندوخت و پس از آن در شيراز در درس مولانا محيى‌الدين اشکبار و خواجه حسن شاه بقال به دانش آموزى برنشت ـ و اين دو بزرگ از سر آمد تلامذهٔ سيدشريف جرجانى‌اند ـ و لختى در دبستان مولانا همام‌الدين گلبارى که بر ”طوالع“ حاشيه‌اى مفيد دارد آمد و رفت نمود و چراغ دريافت افروخت و از بخت رهنمونى او را گشايش‌هاى غريب رو داد و کتب حکمت را به مغز رسيده مطالب آن را به شيوا زبانى آرايش داد،.


چنانچه تصانيف او بر آن دلالت کند و محمدت برگويد ـ و هم در آن مدينهٔ فيض پدر بزرگوار را به شيخ عمر نتوى که از اکابر اولياى زمانه بود سعادت ملازمت رو داد... هم در آن شهر مبارک به‌ هم‌نشينى شيخ يوسف که از هوشياران سرمست و ربودگان آگاه دل بود رسيدند... غزهٔ اردى بهشت سال چهارصد و شصت و پنج جلالى مطابق محرم نهصد و پنجاه در... دارالخلافهٔ اگره حرسهاالله عمايکره نزول فرمودند ـ در آن معموره به شيخ علاءالدين مجذوب... اتفاق صحبت افتاد ـ فرمودند فرماى ايزدى چنان است که در اين شهر اقبال توقف اوفتد و ترک گردش نمايد و گزين نويدها رسانيدند و خاطر سفرگرا را آرامش بخشيدند، بر ساحل درياى جون در جوار ميررفيع‌الدين صفوى ايجى فرود آمدند و از دودمان قريش که با علم و عمل آراستگى داشت تأهل رو داد... در سال جلوس شاهنشاهى بر اورنگ خلافت چنانچه سپند بر دولت افروزند و دفع عين‌الکمال انگارند قحط سالى سترک پديد آمد و گرد تفرقه بلندى گرفت آن معموره خراب شد و غير از خانه‌اى چند اثرى نماند ـ و باى عام به سربارى آن شورش بى‌اندازه بر جهانيان آسيب رسانيد، در اکثر بلاد هندوستان اين تنگ‌دستى و جان‌گزائى بود، آن پير روشن ضمير (يعنى شيخ مبارک پدرش) در همان زاويهٔ قدس پاى همت فشرد...... راقم شگرفنامه در آن هنگام در سال پنجم بود، و نيز آگهى چنان بر پيش طاق بينش مى‌تافت که شرح آن در کالبد گفت در نگنجد و اگر درآمد به تنگناى شنوائى زمانيان در نشود ـ و اين سانحه نيک به‌خاطر دارد و آگهى ديده‌وران ديگر معاضدان ـ سختى روزگار خاندان‌ها برافکند و گروها گروه مردم فرشدند.... در بيست و چهارم امر داد ماه آلهى هفدم ذيقعده هزار و يک، پدر بزرگوار به رياض قدس خراميدند...


نفس قدسى مرا با بدن عنصرى در سال چهارصد و هفتاد و سه جلالى مطابق شب يکشنبه ششم محرم نهصد و پنجاه و هشت هلالى از مشيمهٔ بشرى به نزهتگاه دنيا خرامش شد ـ در يک سال و کسرى شيوا زبانى کرامت فرمودند و در پنج سالگى آگاهى‌هاى غيرمتعارف رو آورد و دريچهٔ سواد گشادند و در هفت سالگى خزاين پدر بزرگوار را گنجور آمد و جواهر معانى را پاس‌دار امين شد و مار بر سر گنج نشست، و شگفت‌تر آنکه از گردش سپهر بوقلمون همواره خاطر از علوم مکتسبى و رسوم زمانى دل آزرده و خواهش رميده و طبع درگريز بود، بيشترى اوقات کمتر مى‌فهميد ـ پدر بر نمط خويش افسوس آگهى دميدى و در هر فنى مختصرى تأليف فرموده بيا دادى و مرا اگرچه هوش افزودى از دبستان علم چيزى دلنشين نيامدى گاه مطلقاً درنيافتى و زمانى اشتباهاً پيش راه گرفتى و زبان ياورى نکردى که آن را برگويد حجاب الکنى مى‌آورد يا تنومندى سخن‌گزارى نداشت ـ در آن انجمن به گريه افتادى و به نکوهش خود رسيدى ـ دراين اثناء مرا با يکى از مظاهر کونى علاقهٔ خاطر پديد آمد و دل از آن کم‌بينى و کوتهى شناخت باز ماند، روزى چند بر اين نگذشته بود که همزبانى و همنشينى او جوياى مدرسه گردانيد و خاطر سر تاب رميده را بدانجا فرود آوردند و از نيرنگى تقدير يکبارگى مرا ربودند و ديگرى آوردند.


رباعى

در دير شدم ماحضرى آوردند يعنى زشراب ساغرى آوردند
کيفيت آن مرا زخود بى‌خود کرد بردند مرا و ديگرى آوردند


حقايق حکمى و دقايق دبستانى پرتو ظهور انداخت، و کتابى که به نظر درنيامده بود روشن‌تر از خوانده نمايش داد... يکبار در مبادى حال حاشيهٔ خواجه ابوالقاسم بر مطول آوردند ـ آنچه بر ملا و مير مى‌گفت و برخى دوستان مسوده کردى در آنجا يافته شد و حيرانى افزاى نظارگيان آمد.... نخستين هنگام تدريس حاشيه‌اى بر اصفهانى به نظر درآمد که نصف بيشتر ديوک (ن‌ل ـ کرمک) خورده بود و مردم از استفاده نااميد ـ کردم زده دور ساختم و کاغذ سفيد پيوند دادم، در نورستان سحرى به اندک تأملى مبدأ و منت‌هاى هر کدام دريافته به اندازهٔ آن مسوده‌اى مربوط نگاشته به بياض برد ـ در اين اثناء آن کتاب درست پديد آمد، چون مقابله شد دو سه جا تغيير بالمرادف و سه چهار جا ايراد بالمتقارب شده بود، همگان بشگفت زار افتادند.


هر چند آن نسبت فوادى (۱) افزودى فروغ ديگر در باطن افروختى ـ در بيست سالگى نويد اطلاق رسيد و دل از اولين پيوند برگرفت و سراسيمگى نخستين رو آورد، و آراستگى فنون بانواباوهٔ جوانى شورش افزا و دامن داعيه فراخ، و جام جهان‌نماى دانش و بينش در دست طنطنهٔ جنون باز به گوش رسيدن گرفت، و دست از همه باز داشتن آويزش نمود، در آن اثناء شاهنشاه اورنگ‌نشين (مراد اکبر پادشاه است) فرهنگ‌آرا، مرا ياد فرمود، و از گوشهٔ خمول برگرفت..... اينجا نقد مرا عيار گرفتند و گران‌سنجى را بازار پديد آمد، و زمانيان به نظر ديگر نگريستند، و چه گفتگوها رو داد، و چه نصرت‌ها چهره افروخت (مراد آن است که به وزارت اکبر پادشاه رسيده است).


(۱) . مرادش عشقى است که پيدا کرده و مايهٔ شوق او به درس و تحصيل گرديده بود.


امروز که آخر سال چهل و دوم آلهى است (۲) باز دل پيوند گسلاند ـ و شورش نو در باطن پا افشرد.


(۲) . سال آلهى يعنى سال‌هائى که اکبر شاه براى هند اختراع کرده و از روز جلوس خود مبدأ نهاد و آن را سال آلهى ناميد.


بيت

مرغ در من نغمهٔ داود نداند آزاد کنندش که نه مرغ قفس است اين


”نمى‌دانم که کار به کجا خواهد انجاميد، و در کدام بارانداز سفر واپسين خواهد شد ليکن از آغاز هستى تا حال تواتر آلاى آلهى مرا در کنف حمايت خود گرفته است ـ گرانبار اميد است که آخرين نفس در رضامندى مصروف گردد و سبک دوش، خود را به آرامگاه جاويد رساند“ (نقل از آئين اکبري، جلد سوم التقاط از ص ۲۰۲-۲۱۷).