در اين زمان لغات مغولى وارد اشعار مى‌شود بعضى اشعارى است که لغات مغولى در آن ديده شده مانند قصايد ”نورا“ که معاصر صاحب ديوان و مداح ابقار و ارغون و خاندان صاحب‌ديوان بوده است، در اين اشعار لغات مغولى را عمداً آورده‌اند، پس در اين‌باره يعنى ادخال الفاظ مغولى در نظم، مى‌توان و صاف و نورا را پيشقدم شمرد ولى خوشبختانه به سبب عدم فصاحت الفاظ، بعدها آن الفاظ مطبوع نيفتاد و دامان شعر از لوث وجود اين کلمات پاک ماند و ما براى نمونه غزلى و چند بيتى نقل مى‌کنيم:


غزلى از وصاف

اى ترک نازنين که دلفروز و مه‌وشى
ايناق (۱) دلربائى و امراق اينشى
کاکل (۲) بر الن (۳) تو چو مُشگست بر سمن
خوى بر عذار نغز تو چون قطره بر وشى (۴)
گل کنگلک (۵) بدست حسد چاک مى‌زند
بر تو چو ديد زينت ترليک زرکشى
افتاده گشت بُرک (۶) قمر تا نهاده‌اى
بغناق (۷) آل (۸) بر زبَر چهر آتشى


(۱) . ايناق، مصاحب امراق مرادف با ”اينش“ بضم اول: معشوقه.

(۲) . کاکل: موى دراز سر.

(۳) . اَلِن به تشديد لام و ضم همزه: پيشانى

(۴) . وشى: عربى به معنى حريز منقش

(۵) . کنگلک: پيراهن.

(۶) . بُرک - بضم اول: کلاه.

(۷) . بغناق: گلوبند.

(۸) . آل: سرخ.


و نيز در جلد چهارم قصيده‌اى دارد در وصف سلطانيه و مدح خدابنده و وزير و امراى او که در آن قصيده نيز لغات مغولى را گنجانيده است و مطلع آن چنين است:


وضع سلطانيه گوئى که سپهريست برين
يا بهشتى است مشکل شده بر روى زمين


که در اواخر اين قصيده در هر شعر چند لغت مغولى آورده است و قصيدهٔ (نورا) مذکور (۹) که در مدح خواجه شمس‌الدين جوينى گفته است مطلعش چنين است:


آمد به حکم يرليغ قاآن روزگار بلبل به باسقاقى تومان نوبهار
اردوى پادشاه رياحين رسيد و ابر در ساورى باغ همى ريزدش تغار


(۹) . اين قصيده در جُنگى است خطى که مؤلف آن نامعلوم است و اصل آن جُنگ در نزد جناب حاج مخبرالسلطنهٔ هدايت موجود است و سوادى از آن را به حقير اعطاء فرموده‌اند.


الحمدلله که مغولان را ادبيات و معارفى نبود و دولت آن گروه نيز دوامى نکرد و زودتر از آنکه ادبيات فارسى را از لغات خود پر کنند خود پارسى‌زبان شدند و ما از مهلکهٔ بزرگى نجات يافتيم.


در اين قرن مورّخان و ادباى ديگر نيز کتب نوشته‌اند و بعضى از آنها تا ديرى در ايران شهرت داشته است و از آن جمله است تاريخ مختصرى که به ”تاريخ معجم“ معروف بود و در دبستان‌ها جزء کتب درسى تدريس مى‌شد.


اين شخص شرف‌الدين فضل‌الله حسينى قزوينى است و از ادبا و شعراى فاضل و در نثر از پيروان وصاف به‌شمار مى‌رود و تاريخ ”المعجم فى آثار ملوک‌العجم“ را که مختصرى در ذکر معالى و مآثر پادشاهان قديم ايران است به نام اتابک نصر‌ةالدين احمد پادشاه لرستان تأليف کرده و مانند وصاف بلکه بيش از او شعرهاى خود را خاصه به بحر متقارب شاهد آورده است، ولى اهميت تاريخى ندارد، تأليف ديگرى هم دارد به نام ”الترسل‌النصرتيه“ که بعد از ۷۲۷ به اسم اتابک نامبرده تأليف کرده در فن انشاء و بيان مبادى سخن و شناختن هرکس از ارباب سخن و بالجمله نمى‌توان وى را در شمار وصاف نهاد بلکه بعد از طبع و انتشار کتاب المعجم فى معايير اشعارالعجم تأليف شمس‌الدين محمد قيس رازى معلوم شد که فضل‌الله الحسينى القزوينى دستبردى به تأليف مذکور زده است و نه همين طرز نام آن کتاب را ربوده بل از متن المعجم نيز الفاظ و عباراتى اختلاس نموده است که قابل مسامحه و چشم‌پوشى نيست و اگر کسى بخواهد اين زيانکارى مشاهده کند به مقدمهٔ المعجم شمس قيس طبع ليدن از صفحهٔ هشت به بعد رجوع کند و از آن صفحه به بعد با مقدمهٔ المعجم فضل‌الله از صفحهٔ ۱۸ به پائين مقابله نمايد و ببيند که چگونه عين عبارت شمس قيس را اين مرد تاراج کرده است و از بخت بد قرن‌ها گذشته است که کتاب المعجم شمس قيس که اصل است گمنام، و کتاب المعجم فضل‌الله الحسينى که بدل است دست‌به‌دست ميگشته و در مکاتب خوانده مى‌شده و در شمار کتب مفيده و خداوندش در عداد مردان فاضل و بزرگ معدود بوده است!