در خاتمه بايستى به لغات مغولى که در اين مباحث به‌نظر مى‌رسد و در تواريخ بعد نيز معمول گرديده است اشاره شود:


- آغروق: بُنه و بُنه پا، در ايام جنگ


- آقا: پسران بزرگ پادشاه (۱)


(۱) . در زبان مغولى پادشاه را خان يا قاآن مى‌گفتند و ملکه را خانم و پسران خان يا برادران او را ”آقا“ و آقازادگان يا برادرزادگان را اينى مى‌ناميده‌اند.


- آلتون: زر و آل‌تمغا - تمغاى سرخ - رک: تمغا.


- اَرْتاق تاجر و اَرْتاقى: يعنى تجارت، تجارى که زر از خان گيرند و براى او از بلدان بعيده مال و کالا آرند.


- اردو: لشکر و محل اقامت لشکر و در اواخر پايتخت را هم اردو مى‌گفتند.


- اَروُغ: خانواده، دودمان


- اُلُوس: بر وزن خروس، قبيله و تيره‌هاى قبيله.


- اَلوُک: پروانه و پيغام.


- اولاغ - الاغ - الاق: چاروائى که مأمور دولت از رعيت به بيگار گيرد و برنشيند.


- ايراخته: ظ: دوست و حامى.


- ايقاق: سخن‌چين و نمام و ايقاقى نمامي، ايغاغ، به غين هم ديده شده است.


- ايل: رعيت و مطيع - ايلخان: پادشاه و بزرگ مستعمرات.


- اَيلچى: سفير.


- اَيناق: خاص و بستگان.


- اَينى: به فتح اول پسر پسر خان يان برادرزادگان خان.


- باشقاق: شحنه و مأمور مخصوص و باشقاقى به معنى حفاظت آمده است.


- بالِش: صره و بدرهٔ زر يا سيم.


- پايزه: لوحى از چوب يا فلز زر و سيم که روى او نقش خاصى مانند سر شير و غيره بوده است و به رسم افتخار به کسى داده مى‌شد است و از همه پايزه‌ها پايزهٔ سر شير معتبرتر بوده است (تقريباً حکم مدال امروز را داشته است).


- بغْناغ: بر وزن چماق - گلوبندى بوده است ويژهٔ مغولکان.


- تَرغو: نزل و پيشکش.


- تغار: علوفه و خواربار.


- تکشميشى: کرنش.


- تَمغا: مهرى بوده است گرد که گاه با آب زر مى‌زده‌اند و نام آن اولتون تمغا بوده و گاه با رنگ سرخ و آن آل تمغا است و در حکم تمبر امروز بوده است.


- تنگسوق و تنسوق: راه آورده و هديه.


- تومان: ده‌هزار و بعداً هر قسمت از مملکت که ده هزار دينار ماليات داشته به تومان موسوم شده است و مملکت را به تو مانات تقسيم کرده بودند.


- چوک: پرّه و حلقه‌اى از مردان يا زنان و چوک زدن گرد آمدن و رقص چوکى مرسوم در ايلات از اين باب است.


- ساورى: تهيه و تدارک.


- سولوق: ظرفى بوده است که در سفر همراه مى‌برده‌اند چون خورجين.


- سيورسات: خواربار و زاد و علفى که از روستاهاى سر راه براى عبور لشکر يا موکب خان گرد آورند.


- سيورغاميش: التفات و عنايت.


- سيورميش: شادى و فرياد روز جنگ.


- طرقاق: محافظ شبانه.


- غاغميشى: ضد سيور غاميشى است يعنى بى‌التفاتي.


- قُراغچى: مأمور قرق و خلوت ساختن راه يا محلي.


- قميز: شير ترش و ظاهراً نوعى شير بوده است که به‌جاى مسکر مى‌خورده‌اند.


- قوبچور: ماليات سر گله و اين لغت مترادف ”قلان“ در تاريخ سيستان هم آمده است.


- قورچى: جاندار - قورچى باشى: رئيس خاندان و اسلحه‌داران.


- قوريلتاى: کنگرهٔ بزرگ و مجتمع شاهنشاهى ممغول که در موقع بر تخت نشستن هر خان گرد مى‌آمده است.


- نرکه: به معنى شکار جرگه (تاريخ سيستان يرگه) بياء، و فارسى آن شکار رژَه است که در بيهقى چاپى ”شکارژه“ به غلط چاپ شده است.


- يارغو و يرغو: بازرسى و تحقيق، يرغوچى: مستنطق و بازرس.


- ياسه و ياسا: قانون چنگيزى و گويند کتابى بوده است که بر وفق آن کتاب مغولان رفتار مى‌کرده‌اند که هم آداب دينى و هم آئين و قانون کشورى و لشکرى آنها را شامل مى‌شده است.


- ياغى: مخالف، ضد ”ايل“ که به معنى مطيع است.


- يام: محل توقف پست و جائى که اسب‌هاى چاپاز حفظ مى‌شده‌ است و مسافر فرود مى‌آمده است.


- ياى: علم سنگ يَدَه يا حَجَرُالمَطَر که مختص قامان يعنى علماى مغول و قوم ايغور بوده است.


- يرليغ: فرمان.


- يورت: خانه و خرگاه‌هاى مغول.


اين قسمت عمده لغات مغولى بوده است که بعد از اين هم شهرت يافته و در کتب و حتى اشعار ديده مى‌شود و از اين پس به‌وسيلهٔ وصاف و رشيدالدين و مورخان تيمورى نيز چند دستهٔ ديگر لغت مغولى داخل زبان شد و همچنين به سبب معاشرت ترک و پارس تا زمان صفويه و قاجاريه دسته‌هاى ديگر نيز برافزود که هنوز هم باقى است و ما لغاتى را که مانند طلايه و پيشاهنگ ديگر لغات مغولى بود و در جهانگشاى بسيار مکرر شده بود.