آخرين برقى که از اين شيوه درخشيده و خانه روشن کرده است، تاريخ وصاف است زيرا هرچنددر قرون بعد اشخاصى مانند شرف‌الدين على يزدى مؤلف ”ظفرنامه“ و صاين‌الدين على ترکه و وحيد قزوينى مؤلف ”تاريخ شاه‌عباس دوم صفوي“ و ميرزا مهدى‌خان مؤلف ”درّهٔ نادره“ و ”جهانگشا“ و ميرزا صادق نامى مؤلف ”گيتى‌گشاى زنديه“ و ديگران، کتاب‌ها به اين سبک نوشته‌اند اما همهٔ آنها مقلد بوده‌اند، و وصّاف در عين تقليد، استقلال و اقتدارى هم از خود نشان داده است، خلاصه بايد وصاف را خاتم خداوندان نثر فني، تقليد شده‌اى از عرب شمرد، چه نثر فنى هميشه باقى بوده و خواهد بود، اما سبک و شيوه‌اى که در قرن ششم به‌واسطهٔ مجذوب شدن و محو گرديدن سليقهٔ پارسى‌گويان در نثرنويسان عرب پيدا شده بود در قرن هفتم به سر حد کمال بل به پايهٔ تفريط و املال انجاميد، و اين عمل به‌دست وصاف‌الحضرة صورت گرفت.

وصاف‌الحضرة

اين مرد که نام او برده شد اديب شرف‌الدين (۱) عبدالله کاتب و شاعر ملقب به وصاف‌الحضرة متخلص به ”شرف“ بوده و در سنهٔ ۶۶۳ در شيراز تولد يافته است، در شيراز تحصيل علم و ادب و زبان عرب کرده و به کارهاى ديوانى اشتغال جسته است، پدر او عزالدين فضل‌الله در ۲۲ ذى‌القعدهٔ ۶۹۸ در قحطى فارس فوت کرد و او از اين پس به‌وسيلهٔ خواجه رشيدالدين فضل‌الله وزير در عهد غازان و الجايتو بدربار تقربى پيدا کرد و تاريخى نوشت و به‌وسيلهٔ خواجهٔ مزبور تاريخ خود را به عرض رسانيد و مورد مرحمت قرار گرفت.


(۱) . مؤلف حبيب السير شهاب الدين ضبط کرده است ام بدون شبهه لقب او شرف الدين است و در خود تاريخ او بارها تصريح شده است و مؤلف مجمع الفصحا نيز به اين معنى پى برده است


تاريخ او مرسوم است به ”تجزيةالامصار و تزجيةالاعصار“ که به تاريخ وصاف شهرت يافته است و در پنج جلد تأليف شده و ذيل تاريخ جهانگشاى جوينى است و مشتمل است بر تاريخ ايلخانان مغول ايران و تاريخ ملوک و امراى اطراف از سال ۶۵۶ تا سال ۷۲۸ اواسط عهد ابوسعيد بهادرخان. اين کتاب در تاريخ ۶۹۹ آغاز شده و در ۷۰۲ جلد اول آن کتاب را به عرض غازان‌خان رسانيده است، و قسمتى ديگر که هنوز ناتمام بوده است به تاريخ محرم ۷۱۲ در سلطانيه به عرض اولجايتو سلطان خدابنده رسيده است.


اين کتاب همچنانکه در روش تاريخ پيرو جهانگشاى است در سبک و شيوه نيز بدان کتاب نظر داشته و غالب لغات و اصطلاحات و ترکيبات جهانگشاى در تاريخ او به عينه ديده مى‌شود نظر به تبحرى که در علوم ادب و دواوين شعراى عرب داشته است تا همين‌جا قناعت نکرده و خواسته است گوى سبقت از استاد و پيشواى خود برده باشد بنابراين در آن باره راه افراط پيموده و غلو نموده است به حدى که راستى خواندن آن کتاب اهل فضل و ادب را که عاشق اين قبيل نوشته‌ها باشند نيز ممکن است گاهى خسته و ملول کند و مطالعهٔ چند صفحه از آن کتاب خاصه که قصد خواننده استفادهٔ تاريخى باشد به سامت مى‌انجامد. معذلک چنان نيست که در اين اواخر نزد جمعى بطّالان بيمايه شهرت گرفته از کتب غيرمفيد ناميده شده و در رديف ”درّهٔ نادره“ نهاده آمده است، چه علاوه بر اعتبار و اهميت بى‌حد و حصرى که تاريخ وصاف در جمع آثار و کردار و رفتار تاريخى عصر خود دارا است و گنجى است از نفايس اخبار بسيار مفيد، از حيث استحکام لفظ و صحت استعمال لغات و کلمات و درستى عبارات نيز در مرتبهٔٔ نخستين جاى دارد و مطالعهٔ آن کتاب سرمايهٔ فضل و ادب و اطلاع بر نفايس الفاظ عجم و عرب و غرر اخبار و آثار گذشته تواند بود.


اما در اظهار صنعت و پرداختن عبارت و آوردن حشوهاى دور و دراز و ايراد عبارت عربى از خود که نه مورد استدلال و نه محل استشهاد و نه منباب مثل و تمثيل و صرف از براى فضل‌فروشى و عشق به عربى تراشى است، اين کتاب را در نظر خردمندان از مقام طبيعى يک تاريخ فاضلانه تنزل داده و در مرتبهٔ ”مقامات‌نويس“ و ”مجلس‌گوئي“‌هاى قديم قرار داده است، براى مثل کافى است اشاره کنيم که در مجلد اول در ضمن شرح حالى که از اَلمَلِکُ الظّاهر بُندُقْدر از مماليک ايوبى پادشاه مصر و شام، مى‌نويسد مى‌گويد:


”بندقدار نزد اباقاخان رسولى فرستاد و بوساطت سفارت مارپيکرى مرغ منقار، که چون صفير آغازد طاوسان خواطر اهل کمال در جلوهٔ نشاط درآيند...“


از اينجا به بعد درست بيست سطر يعنى قرب يک صفحه از کلمات و لغات پارسى و تازى به کنايه و استعاره و لغز معمى با قرينه‌سازى و سجمع‌بازى و مزدوج‌پردازى دنبالهٔ ”مارپيکرى مرغ منقار“ را مى‌کشد تا بعد از بيست سطر که هشت سطر آن عبارات عربى است که از خود بافته مى‌گويد: ”يعنى قلم - قريضهٔ اين ذکر از پردهٔ فکر مکشوف گردانيده که ... الى آخر“ (رجوع شود به تاريخ وصاف (جلد۱، ص ۵۶-۵۵ طبع بمبئي) و اين‌طور و طرز که نمونه‌اى از تفريط‌هاى جون‌آميز ادبى است در سراسر کتاب مشهود و مکشوف مى‌باشد.


ديگر از اشعار استادان قديم فارسى به اندازهٔ پيشقدمان خود مانند صدرالدين محمدبن‌الحسن النظامي (۲) مؤلف کتاب ”تاج‌المآثر“ استفاده نکرده و به عکس غالباً اشعار خود را مانند معاصر خود مؤلف تاريخ‌المعجم فى آثار ملوک‌‌العجم به‌کار برده است و گاهى هم مخصوصاً در بحر متقارب شعرهائى آورده است و پيش از آن اشاره به مؤلف (لمؤلفه) که مرسوم است ننموده، و اين عمل چندبار تکرار شده است، معذلک کليت ندارد و از اشعارى که در کليله و کتب قديم ذکر شده يا از اشعار متأخرين چون خاقانى و ظهير هم شواهدى نقل کرده است.


(۲) . کذا کشف‌الظنون حاجى خليفه جلد ۱ ص ۲۱۱ و در نسخهٔ خطى متعلق بنگارنده نام او حسن نظامى و در نسخهٔ ديکر حسن‌البسطامى ديده مى‌شود و در يادداشتى تاج‌الدين نيز لقب او ديده شد.

ذکر دو مسئله مهم در تاريخ تجزيه‌الامصار و تجزيه‌الاعصار

از دو چيز تاريخ مذکور نبايد صرف‌نظر کرد يکى حس هوادارى شديدى که در غالب موارد نسبت به ملوک و امراء اطراف حتى نسبت به ملوک دور مانند پادشاهان مصر و شام و هند، در برابر مغول از خود نشان مى‌دهد و مى‌رساند که اين مرد مانند بسى از مردم با آنکه قريب يک قرن از استيلاء مغول مى‌گذشته است هنوز دل او از کين آن بى‌مروتان تهى نگرديده و بدان قوم خونخوار به‌نظر خوبى نمى‌نگرد، و اين معنى در جلد اول آنجا که شرح ملوک مصر را از ايوبيان و مماليک مى‌دهد به‌خوبى معلوم مى‌گردد خاصه در آنمحاربت که قلاون الفى و بندقدار يکى در سنهٔ ۶۷۶ با تمغودرنوئين سردار ابَقا در اَبلسان، و ديگر ۶۷۹ با منکوتيمور برادر اَبَقا در ظاهر حِمْص اتفاق افتاد و در هر دو حرب، مصريان فاتح شدند خوب آشکار است (رجوع شود به تاريخ وصاف جلد ۱ ص ۹۰-۸۵ طبع بمبئي).


موضوع ديگر اظهار هوادارى و اخلاص و ارادتى است که اين مرد فاضل در تاريخ خود نسبت به خواجه شمس‌الدين صاحب ديوان و برادر او عطاملک جوينى در واقعهٔ مجدالملک يزدى و اباقا و ارغون نشان داده است که گوئى دربارهٔ پدر يا مأمومى در حق امام خود سخن مى‌گويد و در همان مورد قصيده‌اى در جواب قصيدهٔ رودکى ”باد جوى موليان آيد همي“ گفته و مى‌گويد:


”اين قصيده در مديح صاحب ديوان ممالک شمس‌الدين جوينى منتظم چون در زمان حيات آن صاحب قرآن مؤلف اين بدايع از سعادت مُثُول حضرت او محروم افتاده اين قصيده بر روح او که المُؤمِنُ حَيٌ فى‌الدارَيْن انشا مى‌کند، به اميد آنکه مميز اين قصيده (قصيدهٔ او و از آن رودکي) طبع نقاد و خاطر وقاد خداوندان فضل باشد فحسب“ (۱) و مطلع وصاف اين است:


باد مشک افشان وزان آيد همى بوى گل پيوند جان آيد همى


(۱) . جلد ۱ ص ۸۰-۷۹ طبع بمبئى - فحسب به معنى فقط است و فقط در فارسى از قيود حصر است و تازيان غالباً به‌جاى ”فقط“ و ”فحسب“ استعمال مى‌کنند.


عجب آنکه با وجود هوادارى از اين خانواده دربارهٔ مجدالملک يزدى که موجب بر بادى خانوادهٔ جوينيان گرديد و خود او پيشتر از آنان در دام خود افتاد نيز جفا روا نمى‌دارد و به طريق انصاف و مانند بهترين تاريخ‌نويس بى‌غرض و پاکدامنى در اين باره قضاوت مى‌کند و من بعد از خانه ابوالفضل بيهقى (که در تاريخ خود همه جاى جانب حقيقت و انصاف را رعايت فرموده از آشفته‌ خوئى و غرض‌رانى که در بعض نويسندگان فاضل مودوع بوده است پيروى نکرده) اين فاضل را ديدم که تا اين درجه جانب حق و عدل رعايت کرده است، و از اين‌رو اعتقاد من دربارهٔ ساير اخبار و آثار او نيز زياده گرديده اما چيز ديگر هست و آن غلوى است که دربارهٔ خود دارد به حدى که خود را در شعر بر رودکى و در نثر بر ابوالمعالى رجحان نهاده و بر راه ابوبکر صولى رفته است و اين معنى بر رکاکت رأى او دليل است و نشان مى‌دهد که اديب عبدالله فاضلى ساده‌دل و نيک‌نفس و کم تجربت بوده است.