سبک گلستان

چنانکه طرز تأليف و تنسيق معانى گلستان تازه بود، سبک انشاء اين کتاب هم تازه است و در نزد پيشينيان بى‌نظير، چه قبل از سعدى سه قسم نثر بيش قابل ذکر نبود، يکى نثر ساده و مرسل و روان که در کتب علمى و بعضى از کتب تاريخ ديده مى‌شد ديگر نثر مصنوع و آن نيز بر دو قسم بود يکى سبک ”مناشير“ و نثر منشيانه شيوهٔ ابوالمعالى و پيروان او ديگر نثر مسجّع و مقامه‌نويسى صرف که در نثر خواجه عبدالله انصارى و مقامات قاضى حميدالدين يافتيم، و اين دو شيوهٔ اخير پيروانى پيدا نکرده بود و سعدى را نظر به اين دو شيوه بوده است، چه در رسالات مقدمهٔ کليات هم که مکرر از جنس خطابه‌ها و قرينه‌سازى‌هاى خطابى خواجهٔ انصارى تقليد شده است.


گلستان سعدى در واقع ”مقامات“ است و مى‌توان او را ثانى اثنين مقامات قاضى حميدالدين شمرد اما مقامات قاضى تقليد صرف و خشکى است که از بديع‌الزمان و حريرى شده است ولى مقامات سعدى مقاماتى است که تقليد را در آن راه نيست و سراسر ابتکار و ابتداع و چابکدستى و صنعتگرى است.


سعدى در نثر گذشتگان از عرب و عجم غور کرده و هرچه در نظرش نايابست و نابکار آمده است طرد کرده و هرچه را به‌کار و دربايست يافته است جلب نموده و به‌کار برده است، و آنچه که از خود بر آن افزوده است:


اول ترتيب و تناسب و تنوع، دوم رجحان ضرورى بر غيرضروري، سوم مراعات حال خواننده مانند جاحظ، چهارم رعايت مناسبات نثر و نظم که هيچ‌يک ديگرى را نپوشاند، پنجم رعايت آهنگ کلمات که گذشتگان از آن تا حدى غافل بودند، ششم رعايت اختصار و ايجاز که اساس پارسى بر آن نهاده شده است و وصاف از اين شيوه غفلت داشته است، هفتم رعايت الفاظ از حيث فصاحت و بلاغت و ترک ترکيبات دشخوار و لغات وحشى يا سوقى که محل فصاحت و بلاغت است، هشتم رعايت نزاکت و ادب.

ترتيب و تناسب

سعدى ابواب هشتگانه گلستان را طورى ترتيب داده است که هر يک ديگرى را مى‌آرايد و يک به ديگر مدد مى‌رساند و به سبب تنوع مقالات رفع خستگى مى‌کند و در تناسب نيز به‌طور کلى کتاب را مناسب آن کسى که مى‌خواهد کتاب را به نام او کند و بدو هديه دهد قرار داده است. آغاز کتاب از سيرت پادشاهان سخن رفته است، بلافاصله در اخلاق درويشان بذله‌ها و کنايه‌هائى بر ضد درويشان پرخوار کم‌کار فقهاى بى‌کردار و خورندگان مال اوقاف به‌کار برده و نيز درويشان را به صبر و تحمل و بخشايش و بى‌طعمى اندرز داده است، در آخر جدال سعدى با مدعى را پيش آورده و خود را حامى اغنياء و خداوندان نعمت مى‌شمارد و هواداران فقر و درويشى را جواب مى‌دهد و مجاب مى‌کند در ميان کتاب از عشق و جوانى که موضوعى است جالب توجه شاه و گدا سخن مى‌گويد، فضيلت قناعت و خاموشى را نيز به حکم تسليت فقيران و مصلحت اميران مى‌گنجاند و سخنان بايسته و نصايح ضرورى را که اصل مقصود و عمده مرام او است در پيرامون همين ابواب و باب تربيت و آداب صحبت جاى مى‌دهد و بايد انصاف داد که از اين مرتب‌تر و مناسب‌تر تا امروز کتابى تأليف نشده است.

رجحان ضرورى بر غيرضرورى

بعد از کليله‌ودمنه که کتابى است دنيائى و بنياد آن کتاب در دولت ساسانيان و کيش زرتشت يعنى دولت و مذهبى دنيائى و امپراطورى بزرگ حامى و نگهبان جهان ريخته شد، کتابى که مانند گلستان تقليد از از کليله نباشد ولى با همان روح دنيائى تأليف شده باشد در نثر فارسى وجود ندارد، و حتى ”بوستان“ سعدى که يک دوره حکمت عملى و فلسفهٔ اجتماعى است نيز چون گلستان جامع و بى‌نقص نيست. بناى تربيت اسلامى به خلاف اساس ديانت عرب که ديانتى جهانى و کيشى عالم‌گير بوده است در زمان سعدى و بعد از حملهٔ مغول و نفوذ تصوّف، مبتنى بر زهد و ترک و تجرّد و عزلت است و اين معنى را در و ديوار آن عصر گواهى مى‌دهند، و اگر رجحان ضرورى و ترک غيرضرورى نمى‌بود گلستان به اين صورت از کار در نمى‌آيد و دنبال مذهب مختار عصر را مى‌گرفت.

مراعات حال خواننده

در ضمن ترتيب و تناسب کتاب بدين معنى نيز اشارت رفت و بهترين گواه ما آن است که هيچگاه کسى را نيافتيم که از خواندن گلستان خسته شود، و نيز کسى را نديديم که به رغبت يک دور مقامات قاضى حميدالدين را خوانده باشد، جزء براى استفادهٔ علمى و هرچه در مميزّات هشتگانه که اتفاقاً با ابواب کتاب برابر افتاد، گفته و بگوئيم مبتنى بر اين مزيت است، گويند که عمروبن بحرالجاحظ که از استادان نثر تازى است نيز در غالب کتاب‌هاى خود اين اصل را رعايت مى‌فرموده است و الحق کتب او چنين است که گفته‌اند، و بعضى گرانجانان که جاحظ را به هزل نسبت داده‌اند از اين دقيقه غفلت داشته‌اند.

مراعات تناسب نثر و نظم

غير از کليله‌ودمنه که تا حدى اين رعايت در آن شده است، ساير کتب ادبى از اين حيث ناتمام است، در رسائل بهاءالدين بغدادى نظم مناسب کمتر است، همچنين مرزبان‌نامه از اين حيث فقير است، و به پاى کليله نمى‌رسد، راوندى اگر چه در گرد آوردن نظم زحمت فراوان کشيده ليکن با همهٔ دست و پاهائى که کرده شعرهائى که شاهد آورده يک‌دست و ممّل است و گوئى تنها شاهنامه را پيش دست داشته و سواى چند قصيده از عمادى شهريارى که بسيار مفيد و مقبول افتاده ساير قصايد که از خود اوست بى‌مزه است، ديگر وصاف‌الحضرة که در حسن انتخاب شعر دقت نکرده و غالب اشعار را از خود آورده، و گاه شعرهاى دور و دراز و مفصل ذکر کرده است و گاهى هم در صفحه‌اى به يک مصراع يا يک بيت قناعت ورزيده است، اما شيخ سعدى در اين رشته بهتر از همه از عهده برآمده است و اگر کسى اعتراض کند که اين از آنست که وى به شعر خود قناعت کرده و براى چنين کسى اين رعايت دشوار نيست، گوئيم اولا وصّاف و مؤلف تاريخ معجم نيز چنين کرده‌اند، معهذا تناسب را رعايت نکرده‌اند ثانياً از خود، شعر خوب و مناسب گفتن ولو اينکه سهل‌تر از عاريه گرفتن شعر ديگران باشد، عيب نيست و خواننده را با آن کار نه و آنچه خواننده مى‌طلبد تناسب و زيبائى است و سعدى نيز چنين کرده است و لطف اشعار او گذشته از خوبى خود شعر اين است که در هر مورد از دو الى سه بيت بيشتر نياورده مگر آنکه بعد از قطعهٔ فارسى بيتى تازى نهاده، و بعد از بيت تازى باز قطعهٔ پارسى جاى داده، و مانند خال و خط و غازه و وسمه و جعد وطرّه، صورت هر حکايت را به نثر و نظم چنان آراسته است که هيچ ‌يک نپذيرد ز يکديگر نقصان.

اختصار و ايجاز

بنياد کلام پارسى بر ايجاز بوده است و پادشاهان ايران دبيران را همواره به مراعات اين صنعت وصيت مى‌کرده‌اند و در عصر اسلامى نيز بنيان نوشتهٔ استادان قديم زبان پارسى بر ايجاز بوده است، و از قرن پنجم و ششم به عللى که ذکر آن گذشت جمله‌هاى طويل و اطناب‌ها و ذکر مترادفات از لغات بل جمله‌هاى مترادف، رسم شد و در دورهٔ سعدى کار اين شيوه بر رسوائى انجاميده بود و ديديم که تاريخ وصاف با آن فضل و استادى مؤلف در آوردن الفاظ و عبارات سَخْته و جزيل، باز از بلاى اطناب در ورطهٔ تعسف و املال درافتاد اما سعدى که زير رگبار الهامات قرار داشته است، يکباره رسوم پيشينگان را زنده کرده رسم معاصر را زير پاى سپرده ايجاز را با صناعت لفظ و فصاحت و بلاغت ذاتى توأم ساخت، چنانکه اگر از عباراتش کلمه‌اى را برداريم کلام از قاعده، و معنى از رونق باز ماند، مثال:


”حکايت: بازرگانى را هزار دينار خسارت افتاد، پسر را گفت نبايد که اين سخن با کسى در ميان نهي، گفت اى پدر فرمان تراست، نگويم وليکن خواهم که مرا بر فايدهٔ اين مطلع‌ گردانى که مصلحت در نهان داشتن چيست؟ گفت تا مصيبت دو نشود، يکى نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه.


مگوى انده خويش با دشمنان که لاحول گويند شادى کنان

رعايت نزاکت و ادب

هرچند اين مقوله خوى ديرين ايرانى است، و فرهنگ پارسى را پايه بر تأدّب و نازکى و عصمت گفتار و عفت کردار نهاده‌اند، در همهٔ رسالات و کتب باستانى از اوستا بگير تا بندهش و دينکرت و ديگر رسالات پهلوى و بيا تا تاريخ بلعمى و بيهقى و شاهنامهٔ فردوسي، سراسر يک لفظ خسيس و يک لغت ناپاکيزهٔ صريح که خواندن آن گونهٔ کودکى را سرخ کند، يافت نمى‌شود و در اين آثار خجسته هرجا که آوردن معنى خاصى ضرورت افتاده است بکنايات باريک و الفاظ مستعار ايراد شده و مقصود به حاصل آمده است.


گلستان هر چند در شيرين‌کارى و شورانگيزي، و لطيفه گفتن، و خواننده را از ملالت و کسالت بيرون بردن، جاحظ‌‌‌ وار تعمدى دارد، خاصه در باب عشق و جوانى که گاهى تند رفته است اما باز با برداشتى که او کرده است رعايت ادب و نزاکت را به حد اعلى رسانيده و در اين باب معجزه نموده است، و ديگرى نمى‌تواند حکايات اين فصل رنگين را بدين کمرنگى و پرده‌پوشى و لطف پر از کنايه و لطيفه ادا کند، و بالجمله مى‌توان گفت جز در يک شعر (بحر خفيف قافيهٔ سين) ديگر لفظ نانجيب و ناپاک در سرتاسر گلستان يافت نمى‌شود.