علامت استمرار - قيد تنکير و صيغه‌هاى خاص

- ديگر مخففات شعرى: مانند وز، به‌جاى و از، ”ار“، به‌جاى اگر، ”چو“ به‌جاى چون، ”زان - زين“ به‌جاى از آن و ازين و فکند و فتاد در عوض افکند و اوفتاد يا افتاده...


- ديگر ”زينچه - ازينچه، به‌جاى از آنکه و ”درپيش“ به معنى پيش، مثال: ”کمترين خدام حَرَم او به جمال از او در پيش بودند و به زينت پيش“ ص ۱۳۹.


- ديگر پيشاوندها: بعضى افعال را با پيشاوندهاى قديم استعمال کرده است، مانند برنشستن، به معنى سوار شدن و ” بررفتن“. ”ببرجى بررفت و درجى بدزديد“ ص ۵۷، ”برآمدن“ به معنى صيرورت: ”عابد را ديد... سرخ و سپيد برآمده و فربه شده“ ص ۷۷، ”فراهم“ به‌عنوان پيشاوند: ”مصلحت چنان ديدم که در نشيمن عُزلت نشينم و دامن صحبت فراهم چينم“ ص ۶ يعنى فراچينم - به‌هم فراچينم، و ”فرا به تنهائي، مثال: ”عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن کامى فراچنگ آرم، ص ۱۰۴، و ”بر کردن“، به معنى بالا کردن، ”ديده برکرد و گفت“ و ”فرو گفت“ مثال: ”ازين ماخوليا چندان فرو گفت“ ص ۱۰۰، ديگر: استعمال ”همي“ من‌باب استمرار فعل زياد دارد و گاه اين پيشاوند را به قاعده شعرى مؤخر از فعل آورده است مثال: ”صبر بر جفاى او سهل‌تر آيد همى که صبر از ديدن او“ نسخه فروغى ص ۱۲۸، و اين استعمال از عجايب است، چه در نثر فصحا بنادر آمده بود، و اين استعمال خود اجازتى است که مى‌توان بنا بر آن در مورد ضرورت اين پيشاوند را در نثر مؤخر آورد چنانکه در شعر.


- ديگر: استعمال ”يکى“ به عادت قديم، به‌جاى ياءِ تنکير: ”منجمى به خانه درآمد يکى مرد بيگانه را ديد“ ص ۱۱۹، يعني: مردى بيگانه را... که در ضمن شيوه قدما در جلد ۱ و ۲ گذشت.


- ديگر: آوردن صيغه‌هاى خاص يا افعال در موارد مخصوص:


- بخفتى، از فعل خفتيدن: ”گفت جاى پدر تو نيز اگر بخفتى به از آن که در پوستين خلق افتي، ص ۵۸ و اين صيغه مفرد مخاطب التزامى شرطى است و ياء آن ياءِ خطاب است نه ياءِ مجهول شرطي، و سجع ”افتي“ اين معنى را مؤيد است - اين فعل از فعل خفتيدن است، مانند ”بخسبي“ و ”بخوابي“ نه بخسبيدى و بخوابيدي، به‌دليل مورد خطاب - و شيخ صيغه مفرد امر حاضر از همين فعل را در بوستان هم چند بار استعمال کرده است:


شتربچه با مادر خويش گفت بياسودى از ره زمانى بخفت


- پرداختن: اين فعل در اصل به معنى پاک و بى‌شوخ کردن و تميز کردن است و بالمجاز در شاهنامه به معنى فارغ شدن از کارى نيز آمده و در گلستان به معنى تحويل دادن که معنى مجازى تازه‌ترى است، استعمال شده و مختص ”مفعول به واسطه“ امده است، مثال: ”عابد به شهر اندر آمد و بستان‌سراى خاص ملک را بدو پرداختند“ ص ۷۶، طبق معنى قديم يعني: بستانسرا را براى خاطر عابد پاک و خالى کردند - و طبق معنى مجازى قرون بعد يعني: به او تحويل دادند.


- ماندن: به معنى متعدى، مثال: ”مصلحت آن بينم که مر او را خفته بمانيم و برانيم، ص ۱۱۱، و اين استعمال از اين تاريخ روى به نقصان مى‌گذارد و در گلستان هم بسيار نادر است.