رسالهٔ ششم

اين رساله داستانى است که جامع کليات، از زبان شيخ نقل مى‌کند که: در هنگام مراجعت از مکه به دارالملک تبريز رسيدم و سپس شرح برخورد خود را با موکب اباقاخان و جدا شدن و پياده شدن خواجگان جويني: شمس‌الدين و علاءالدين از موکب پادشاه مغول و پياده نشدن و بوسه بر دست و پاى سعدى دادن را به تفصيلى که در کتاب مندرج است مى‌گويد، و بالاخره ملاقات سعدى با اباقاخان و پنددادن و شعر گفتن، که همهٔ اين داستان به افسانه شبيه‌تر است تا به حقيقت تاريخي، و معلوم مى‌شود که جامع کتاب از روى کلمات سعدى و اشعار او دستانى تراشيده است، من‌جمله سعدى در رسالهٔ ”نصيحت‌ملوک“ آغاز رساله گويد: ”يکى از خلفا بهلول را گفت مرا نصيحتى کن گفت از دنيا به آخرت چيزى نتوان برد مگر ثواب و عقاب، اکنون در اين هر دو مخيري“ و در اين داستان نيز عين اين پند را از زبان سعدى آورده‌اند که مى‌گويد:


”پادشاه فرمود مرا پندى ده گفتم از دنيا به آخرت چيزى نتوان برد مگر ثواب و عقاب اکنون تو مخيّرى اباقاخان فرمود که اين معنى به شعر مقرر فرماى در حال اين قطعه در عدل و انصاف فرمود:


شهى که پاس رعيت نگاه مى‌دارد حلال باد خراجش که مزد چوپانيست
وگرنه راعى خلق است زهر مارش باد که هرچه مى‌خورد از جزيهٔ مسلمانى است


اباقا بگريست و چند نوبت فرمود که راعيم يا نه ... الى آخر“.


بعضى از اهل خبرت و تحقيق را گمان چنين است که در محضر پادشاهى کافر چون اباقا با آن جبروت و قدرت و عدم انس به ادب و شعر، اگر اين ملاقات از بنياد موضوع نباشد کم از اين نيست که نصيحت مذکور و قطعهٔ موصوف به‌ويژه ”زهر مارش باد!“ و ‌”جزيهٔ مسلماني!“ طبيعى و غيرمجعول به نظر نمى‌رسد و نه گمان افتد که ما مقام شيخ را دون اين معنى مى‌شماريم بلکه مقام ابقا و استعداد او را در شنيدن حقايق و نصايح تلخ، موافق با چنان سعادت و توفيقى نمى‌دانيم، والله اعلم.

رسالهٔ هفتم در نصيحت ملک انکيانو

اين رساله از سعدى است و انکيانو از حکام و ملوک خوب و بالنسبه لايق و صاحبدل بوده است، و خود سعدى هم در مقدمه گويد: ”معلوم شد که خسرو عادل دام دولته قابل تربيت است و مستعد نصيحت“ و در عهد مغول امرا و صاحبان اطراف را که از طرف ايلخان گماشته مى‌شدند يا در قيد ايلى درآمده بودند ”مَلِک“ مى‌گفتند و انکيانو از دست ايلخانى مغول مَلِک فارس و سواحل و دريابار جنوب بوده است.


اين رساله بسيار ساده و روان و سليس انشاء شده است و با نثر قديم سعدى که در ديباچه و مجالس طبيعي، ديگر گرد تفنن و تصنع نگشته و از آوردن اشعار زياد هم خوددارى فرموده است، قسمتى نيز از نصايح رسالهٔ ”پنجم“ به عين در اين رساله آمده و شک نيست که اين رساله از براى مطالعهٔ مردى قوى و ساده و کم‌سواد تحرير يافته است که شايد همان انکيانو امير تاتار باشد، و در قصايدى که شيخ در مدح انکيانو گفته نيز نصيحت‌هاى صريح و اندرزهاى روشن و احياناً زننده و خشن به‌کار برده است، و بهترين قصايد سعدى که در اخلاق و پند و نصيحت گفته شده است مدايح انکيانو است و نسبت به علاءالدين عطاملک و ديگر ملوک و صدور به اندازهٔ اين ”مَلک“ تند نرفته است، و صريح و پوست‌کنده سخن نگفته است، و انصاف بايد داد که اين رساله مجموعه‌اى است از سياست و جهاندارى و آداب رعيت‌پرورى که هروقت آن را بخوانند تازه و قابل تمجيد و تقليد و پيرويست، و يک جمه از آن رساله محض تيمن و تبرک ايراد مى‌شود:


”حاکمان مثال سرند و رعيت مثال بدن، نادان سرى باشد که بدن خود را بدندان پاره کند... عاملى را که از براى پادشاه از مال رعيت توفير انگيزد خاطى و بدکردار داند، که پادشاه به رعيت محتاج‌تر است که رعيت به پادشاه، زيرا که رعيت اگر پادشاه هست يا نيست همان رعيت است و پادشاه بى‌وجود رعيت متصور نشود“.

رساله هشتم

داستانى است که جامع کتاب دربارهٔ احترامى که شيخ را نزد ملوک فارس بوده است گرد آورده و مربوط است به حکايت کوچکى از شمس‌الدين تازيکو که به امر وى خرمائى که از مال ديوان که تسعير اندک داشت، به بهاى گران به بقالان شيراز به طرح داده بودند و اتفاقاً چندبار از آن خرما به برادر شيخ که بر در خانهٔ اتابک دکان بقالى داشت فرستاد و برادر از اين ماجرى به شيخ شکايت مى‌برد و شيخ قطعه‌اى شيرين‌تر از خرماى مطروح در اين معنى گفته جهة تازيکو مى‌فرستد، و تازيکو آن ماجرى را جبران مى‌نمايد، و دل شيخ را به‌دست مى‌آورد، به تفصيلى که در رساله مندرج است و جزء آن قطعه و اثبات احترام شيخ چيزى ديگر در اين رساله نيست.


همان طور که در بحث شيوهٔ سعدى در نثر اظهار داشتيم شيخ به چند شيوه نثر نوشته است و ديديم که قسمتى از نثر شيخ بر شيوه و طريقهٔ معمولى آن زمان يعنى متکلفانه و بى‌مزه بود خاصه که موضوع آن نيز داراى مزهٔ خاصى نبود و سراسر مطالبى بود که در قالب عبارات گلستان در نمى‌آيد شيوهٔ ديگر شيوهٔ نثر ساده‌اى است که همه وقت در ايران نمونه‌هائى از او مى‌بينيم چه در کتب علمى و چه در کتب تاريخى و دو رسالهٔ پنجم و هفتم از اين مقوله بود.


شيخ نثر ديگرى نيز دارد که ارباب ادب آن را از شيخ نمى‌دانند ليکن چون منسوب بدو است و از قبيل مجالس پنج‌گانه و در واقع کاريکاتور مجلس‌گوئى و نمودار تذکير و منبردارى از راه طبيعت است، بعيد نيست از دستکارى‌هاى او باشد، و با آنکه بحث در معنى آنها جايز نيست از بحث در شيوهٔ آنها ناگزير مى‌باشد و شيخ در مقدمهٔ مباحث مزبور گفته است که بعضى از اميرزادگان و ابناء ملوک وى را مجبور کردند که بر شيوهٔ سوزنى طيبتى و هزلى چند برهم ببافد ...


اين هزليات به طرز و شيوهٔ مجالس اول کتاب انشاء شده و آيات و اخبار مجعول مضحک در آن وضع کرده است.


مجموع هزليات سه مجلس است و چند فقره سؤال و جواب و چند اُضْحوکه، و آن را مى‌توان مأخذ لطايف عبيد زاکانى شاعر معروف قرن بعد شمرد، نويسنده در اين مجالس اشعارى از خود و از متقدمان ايراد کرده است و تنها فرقى که اين نثرها، با نثرهاى ديگر شيخ دارد همين است که شيخ در رسالات و گلستان، شعر ديگران را به‌عنوان شاهد نمى‌آورد، اما در هزليات اشعارى نيز از ديگران آورده است، با وجود اين اختلاف نمى‌توان آنها را از ديگرى جز شيخ دانست، چه در عالم خود ممتاز است، خاصه که لغات زياد از فارسى و ترکى در آنها پيدا مى‌شود که جاى ديگر نمى‌توان يافت.