از ويژ‌گى‌هاى نثر و نظم قديم آن است که در لغات تازى تصرف‌هائى مى‌کردند، مثل آنکه ”طلايع“ را که به‌ معنى يزک و پيشتاز لشکر است به‌ ”طلايه“ بدل کرده‌اند، و نمودارترين تصرفات ايشان در جمع‌هاى تازى است که از براى روشن بودن عبارت و دريافت پارسى زبانان آن جمع‌ها را به پارسى نيز جمع مى‌بستند مانند ”عجايب‌ها“ و ”معجزات‌ها“ و ”ملوکان“ و مانند آنها بسيار و همچنين جمع‌هاى فارسى بر لغات تازى چون متقدمان و طالب عالمان و (حُرتان).


مثال از تاريخ سيستان: ”گرشاسب ... پيرامن درياء محيط برگشت و آن جزيرها و عجايب‌ها بديد و از آنجا به مغرب شد و کارکرد هاء بسيار کرد ـ ص ۵“ ديگر از تاريخ سيستان: ”همه مادرانشان ... پاکان و حرّتان(۱) عرب بودند ـ ص ۵۱“ مثال ديگر از تاريخ سيستان: ”اندران شب همه کاهنان از يکديگر محروم گشتند و علم ايشان بشد ... و همه ملوکان آن شب زبان‌بسته گشتند ... ص ۶۰“


(۱) . حرتان جمع حرة به جمع فارسى و در قرن چهارم و پنجم هجرى اين لقب خاص خواتين و شاهزاده خانم‌ها بوده است و بعد آنان را به تقليد ترکان ”خاتون“ خواندندي، و بعد از مغول ”خانم“ و ”بيگم“ رواج يافت.


و گاهى اسم جمع فارسى را جمع بسته‌اند چون ”گروهان“ مثال از کشف‌المحجوب: ”چنانک اندران محل رؤيت، گروهانى کى خداوند را بينند غايب باشند حاضر شوند و گروهانى کى حاضر باشند غايب شوند ـ ص ۳۸۸“ و گاه اسامى معنى را از قبيل ”غم“ به فارسى جمع بسته‌اند، مانند ”غمان“ و فارسى آن را نيز جمع به الف و نون بسته‌اند چون ”اندوهان“. مثال از کشف‌المحجوب: ”رضا مرد را از اندروهان برهاند و از چنگ غفلت بربايد ص ۳۲۰“ نيز در ساير نام‌ها از قبيل ”نزديک“ و ”سوگند“ جمع به الف و نون آورده‌اند، چون ”سوگندان“ و ”نزديکان“ که اين آخرى را امروز هم با ها و الف جمع بسته و گويند: نزديکى‌ها چنانکه: در نزديکى‌هاى شهر در نزديکى‌هاى کوه و غيره....


مثال از تاريخ سيستان: ”پس ابرهه بيامد تا نزديکان حرم فرود آمد ـ ص ۵۴“ و غمان و اندهان و گلان در اشعار فراوان است.


اختصاص ديگر آن است که در جمع بستن لغات تازى يا پارسى که آخر آنها به الف ختم مى‌شود مثل امروز ميانهٔ الف آخر لفظ و الف جمع، يائى نمى‌افزوده‌اند، چنانکه در لغات: دانا، بينا، ناسزا، کانا، کندا، بنّا، فنّا و امثال آنها که در اصل لغت پهلوى يا تازى يائى به آخر آنها نيست، و اصل آنها در پهلوى ”داناک“ و ”ويناک“ و ”سژاک“ است، گويند: دانا آن و بينا آن و ناسزا آن و کانا آن و کندا آن و بنا آن و قنا آن و لغاتى که در اصل پهلوى کاف در آخر نداشته و از لغات مختوم به ياد بوده است، يا در آخر آنها ذال بوده و بعد به يا بدل شده است مانند: خداي، گداي، سراي، پاي، دراى و مانند آن در جمع به زبان درى آنها را خدايان و گدايان و سرايان و پايان و ياوه در آيات با اثبات ياى آخر مى‌آورده‌اند، و در نسخه‌هائى که در قرون پنجم تنا هفتم استنساخ گرديده است اين معنى همه جا از طرف ناسخان رعايت شده است، ولى غالب آن نسخ را بعدها دست برده و مرکز يائى بر الف ثانى الحاق کرده‌اند که با دقت معلوم مى‌شود، و نيز در نسخه‌هاى قرون بعد کاتبان اين رسم‌الخط را تغيير داده‌اند و مرتکب خطائى شده‌اند که لطمهٔ آن تا امروز باقى است و يک قاعدهٔ غلط و ناصوابى در نحو فارسى به‌وجود آورده است!


در قوافى شعرى نيز که به الف و ياى اصلى غيرمضاف بسته شده است مثل ”خداي، دراي، ناي“ و غير هم استادان قديم اين معنى را رعايت مى‌کرده‌اند و دانا و کانا و بينا و سزا را با خداى و دراى و گداى قافيه نبسته‌اند، ولى متأخران حتى ابوالعلا و موسى و عيسى را نيز با خداى قافيه مى‌سازند و به خطائى فاحش تن در مى‌دهند(۲)!


(۲) . اتفاقاً از براى خود مؤلف در قصيدهٔ شکوائينه:


آشفت روز بر من ازين رنج جانگزاى بخشاى بر من اى شب آرام ديرپاى


در اين بيت اين خطا دست داده و ”ناسزاي“ را قافيه کرده‌ام!


بعد از لغات مختوم به الف و واو در حال اضافه که بايد ياء علامت کسرهٔ اضافه قرار گيرد چون ”جاى من ـ گيسوى تو“ عوض ياء مذکور همزه نوشته مى‌شده است مثل ”جاء من ـ گيسوء تو“ و گاهى در بعضى کلمات تازى مختوم به الف، ياء علامت کسرهٔ اضافه حذف مى‌کرده‌اند ـ کذا در لغاتى که مختوم به الف مقصوره بوده است چون ”عُروَهٔ وُثقى توکل“ به‌جاي: عروهٔ وثقاى توکل ... و اين عمل مربوط به رسم‌الخط بوده است.


همچنين در ماضى نقلى سوم شخص مفرد، هاء غيرملفوظ آخر فعل و الف ”است“ حذف مى‌شده است، مثل: نهادست، گفتست، به‌جاى نهاده است و گفته است و نيز در ساير کلمات گاهى الف مزبور حذف مى‌شده چون: عالمست و وقتست و مردست.