ياء مطيعى يا انشائى غيرشرطى:

مثال از تاريخ سيستان: ”و ماکان را دشمن داشتى امير خراسان، يک روز شراب همى خورد گفت همه نعمتى ما را هست اما بايستى امير با جعفر را بديديمى اکنون که نيست بارى ياد او گيريم (تاريخ سيستان ص ۳۱۶)“ که ياء اول ياء استمرارى و ياء ”بايستي“ و ”بديديمي“ ياء مطيعى است يعنى مى‌بايست ببينيم و اين ياء استمرارى و ياء تمنى است. مثال ديگر از تذکرةالاولياء: ”بار ديگر بساخت و نزديک او آورد و هم فراغت نيافت که بخوردى (تذکرةالاولياء نج ۱، ص ۲۴۱)“ (يعني: بخورد) مثال ديگر: ”آن را برداشت و جائى نيافت که بنهادى (تذکرةالاولياء ج۱، ص ۳۳۵ ـ يعني: بنهد) به اصطلاح امروز.

ياء در فعل‌هاى تمنائى

اين ياها در فعلى آيد که پيش از آن در جمله لفظ ”کاش و کاشکي“ و ”بُوَد“ و ”باشد“ و ”بو“ و ”افتد“ و ”شود“ و امثال آن آمده باشد ـ مثال سعدى گويد:


کاشکى قيمت انفاس بدانندى خلق تا دمى چند که مانده است غنيمت شمرند

استى ـ نيستى

گاهى در فعل ناقص ”است“ و نيست“ که در قديم در زبان پهلوى فعل معين بوده و ”استات“ نوشته مى‌شده است اين ياء مجهول مزيد گردد و معنى استمرار يا تمنى يا شرط يا شک و ترديد يا تشبيه از آن بيرون آيد و بايد که بعد ادات تشبيه و شک و تمنى مثل چون و گوئى و پندارى و کاشکى و شايد و باشد و حرف شرط قرار گيرد.


مثال از ناصرخسرو علوي:


گر تو تن خود را بشناسئى نيز ترا بهتر از آن چيستى
خويشتن خود را دانستيئى کرت يکى دانا هاديستى
گر خبرستيت که تو کسيتى کار جهان پيش تو بازيستى
رمز سخن‌هاى من اردانئى قول منت مژده بشاديستى


وله ايضاً:


چيست اين خيمه که گوئى پر گهر درياستى
يا هزاران شمع در پنگانى از ميناستى
جرم گردون تيره و روشن در او آيات صبح
گوئى اندر جان نادان خاطر درياستى
ماه نو چون زورق زرين نگشتى هر شبى
گرنه اين گردنده گردون نيلگون درياستى


عنصرى گويد:


چون دو رخ او گر قمرستى به فلک بر خورشيد يکى ذره ز نور قمرستى


و دقيقى گويد:


کاشکى اندر جهان شب نيستى تا مرا هجران آن لب نيستى
زخم عقرب نيستى بر جان من گر ترا زلف معقرب نيستى


رودکى گويد:


بياران مى‌ که پندارى روان ياقوت نابستى
و يا چون بر کشيده تيغ پيش آفتابستى
قدح گوئى سحابستى و مى قطرهٔ سحابستى
طرب گوئى که اندر دل دعاى مستجابستى
گر اين مى نيستى عالم همه يکسر خرابستى
و گر در کالبد جان را بديلستى شرابستى
اگر اين مى به ابر اندر چنگال عقابستى
از او تا ناکسان هرگز نخوردندى صوابستى


و بلعمى گويد: ”جرچيس بازرگانى کردى ... چون سال برآمدى شمار اصل خواستهٔ خويش برگرفتى و سود کرد همه به درويشان دادى ... و گفتى اگر از بهر صدقه نيستى من خواسته نخواستمي“ و جاى ديگر گويد: ”ملک گفت اگر چنين است که تو مى‌گوئى بايد که کار تو از اين بهترستي“ يعني: اگر از بهر صدقه نباشد من خواسته نمى‌خواهم ـ و در مثال دوم يعني: بايد که کار تو از اين بهتر باشد... در تاريخ سيستان گويد: ”آن روز برزفان امير خراسان برفت که اگر نه آنستى که امير با جعفر قانعست يا نه آن دل و تدبير و رأى و خرد که وى دارد همه جهان گرفتستي“ (ص ۳۰۷) يعني: اگر نه آن بود که ... و: همه جهان مى‌گرفت...


مثال ديگر از بلعمي: ”گفت اين کار جرجيس جادوى نيست که اگر جادوستى مرده زنده نتوانستى کرد“ يعنى اگر جادو مى‌بود ـ يا جادو باشد...


و امروز به‌جاى اين دو صيغه که صيغهٔ شرطيهٔ حال است ”نباشد“ و ”باشد“ يا ”مى‌بود“ و ”نمى‌بودش آورند. و در نثر نيز اين صيغه‌ها جارى بوده است و مختص به شرطيه و تمنى حال است و در نثرهاى بعد اين صيغه‌ها از ميان رفته و در شعر نيز به‌تدريج منسوخ شد ولى بعض شعراى متأخر به تقليد متقدمان اين صيغه را بدون رعايت قواعد ديرينه استعمال کرده‌‌اند و غلط افتاده است چنانکه ميرفندرسکى گفته است:


چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى
صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى


و فتحعلى‌خان صبا گفته:


به شتر گفتمى که مى‌رستى حيف صد حيف زود مى‌رستى
گفت بارم به پشت و خار به کام مرگ من هر چه زود ديرستى


و سروش گفته است:


سرشک ابر آزارى سرشته با گلابستى نسيم باد نوروزى به بوى مشک نابستى


که با کمال متانت سخن و علو معنى از اين نقص منزه نمانده‌اند زيرا بدون دريافت جزئيات به تقليد کليات پرداخته‌اند، و اين نقص در سخن اکثر اساتيد شعر فارسى قرون ۱۲ و ۱۳ و ۱۴ هجرى که خواسته‌اند از متقدمان تقليد کنند پيدا است، و بايد دانست که استعمال اين ياهاى مجهول بعد از ”است و نيست“ مانند افعال ديگر که گذشت بايستى در مورد افعال انشائى از شرطى و تمنائى و ترديدى باشد، و در افعالى که خبرى جزم از فعلى مى‌دهد و جملهٔ فعليه با ادات معلوم از شرط و تمنى و ترديد و علائم استمرار يا علامت مطيعى ماضى چنانکه در جاى خود اشارت رفت و مستعد نگرديده است آوردن اين پساوند بعد از فعل غلط محض است و عجيب است که در قصيده‌اى از مولانا محمد بلخى هم در صورت صحت نسخه اين خطا ديده شده است.