فعل آويختن

آويخته از فعل ”آويختن“ به‌ معنى ”مسئول“ و گرفتار آمدن به ‌کلى از ميان رفته و لغت ”مأخوذ“ و ”مسئول“ عربى جاى آن را گرفته است، و من آن را جز در اشعار نديده‌ام. آن هم به‌ندرت، منجمله در شاهنامه و مثنوى مولانا جلال‌الدين، مثال از شاهنامه:


بدين جنگ خونى که شد ريخته تو باشى دان گيتى آويخته(۱)


(۱) . جلد دوم شاهنامه


مولانا جلال‌الدين:


غدر کردى وز جزا بگريختى رسته بودى باز چون آويختى


و همين فعل به ‌معنى جنگ کردن و دست و گريبان شدن نيز در شاهنامه فراوان استعمال شده و ”آويز“ ريشهٔ اين فعل نيز به‌ معنى اسمى به‌جاى ”جنگ“ استعمال مى‌شده است.

فعل بشوليدن

فعل ”بشوليدن“ به ‌معنى پريشان شدن حواس استعمال مى‌شده است. اسرارالتوحيد آورده است: ”درويشان از حمزه شکايت کردند که ما را بشوليده مى‌دارد... چرا اوقات درويشان بشوليده مى‌دارى ـ ص ۲۴۵“ و اين فعل با غالب مشتقات و صيغه‌هايش در تذکرةالاوليا و اسرارالتوحيد آمده است.


و امروز عوض اين فعل لغت ”ژوليده“ متداول است که تنها در مورد موى سر و ريش و لباس استعمال مى‌شود، و ساير معانى آن را استعمال نمى‌کنند و به‌جاى اين فعل گويند: حواس ما را پريشان مى‌کند ـ حواس او پريشان است ـ اوقات ما را مشوش مى‌کند و غيره ... و گويا لفظ ”بلبشو“ ريشهٔ مصدرى اين فعل است که در اصل ”بَرْبَشُول“ بوده است با پيشاوند و ”بر“ يا ”پَرْ“ در لفظ عوام قلب شده و به اين صورت درآمده است(۱).


(۱) . اينکه بعضى متفننان گويند که معنى بلبشو ”بهل‌بشو“ يعنى ”بهل‌بشود“ است در اشتباه‌ هستند و چنين تعبيرى اصل ندارد و معنى بهل بشود ”بگذار برود“ يا ”بگذار بميرد“ است و با مفهوم بلبشو که معنى آشفتگى و پريشانى شهر و مردم است مناسب نيست ـ و بربشول هم شايد از اصلى قديمى‌تر ”فرپشول“ با پيشاوند تأکيدى ”فر ـ پر“ باقى مانده باشد ـ يعنى پريشانى بزرگ و آشفتگى عظيم.

انداختن، درانداختن، برانداختن

فعل اندختن، به ‌معنى طرح کردن مطلبى يا بيان عقيدت و اداء مشورتى بوده است اين فعل از ريشهٔ ”انداز“ است که ”اندازه“ و ”اندازورانداز“ از آن آمده چنانکه در مجمل‌التواريخ گويد: ”پس از هر نوع انداختند ـ رجوع کنيد به: مقدم مجمل‌التواريخ ص (ط)“ يعنى رأى زدند ـ و فردوسى نيز اين فعل را مکرر آورده است چنانکه گويد:


از  انديشه   من  دل  بپرداختم سخن هر چه دانستم انداختم(۱)
سگالش   بدينسان  درانداختند بپرداختند   و   برون   تاختند  (۲)


(۱) . شاهنامه ج۱، ص ۷۱، چاپ آقا

(۲) . شاهنامه ج۱، ص ۸۸، چاپ آقا


در کتب مجمل‌التواريخ و سياستنامه و ساير کتب قرن ششم اين فعل زياد ديده مى‌شود.


اين فعل به کلى از ميان رفته است و به‌جاى آن نيز لغتى نيامده است ـ و امروز در لفظ عوام دو لغت مترادف جارى است که هر دو ريشهٔ فعل منسوخ ”انداختن“ است، و آن دو لغت ”انداز، ورانداز“ است که اولى به ‌معنى مقياس گرفتن و دوم با پيشاوند ”ور“ به‌ معنى طرح نقشه و اظهار عقيده است.

افعال مقاربه

افعال مقاربه از قبيل: خواست کرد، و خواست شد، خواست بود و خواست رفت و غيره يعني: مى‌خواست بکند و مى‌خواست بشود و مى‌خواست بباشد و مى‌خواست برود چنانکه گويند ”دعوت‌ها آشکارا خواستند کرد ـ مجمل‌التواريخ مقدمه ص، (يچ).“ و دقيقى گويد:


چو گيتى بر آن شاه نو راست شد فريدون ديگر همى خواست شد(۱)


(۱) . شاهنامه ج۳، ص ۲


نيز نسخ شده و امروز صيغه‌هاى مضارع اين افعال به‌جاى صيغه‌هاى مستقبل افعال به‌کار مى‌رود. مثل: خواهم رفت، خواهى رفت، خواهد رفت، خواهيم رفت، خواهيد رفت و خواهند رفت.

سپوختن

به ‌معنى حقيقى دور انداختن و بى‌اعتنائى کردن است. و اين معنى در متن‌هاى پهلوى و کتب قديم درى خاصه اشعار مکرر ديده شده است. مثال از متون پهلوي:


”پاپک هچ آن اَردوان مَس کامکار تربيذ جذُتر کرتن و آن فرمان به سپوختن نى‌سهست(۱)“


(۱) . يعني: پاپک از آن سبب که اردوان عظيم کامکارتر بود خلاف‌کردن با او و فرمان او را دور افکندن و زير پاى انداختن شايسته نديد: نقل از کارنامهٔ اردشير پاپکان.


فردوسى گويد:


نه مرگ از تن خويش بتوان سپوخت نه چشم زمان کس به سوزن بدوخت(۲)


(۲) . شاهنامه چاپ آقا، ح۱، ص ۷۱


و امروز اين فعل در گفتار و نويسندگى از بين رفته و شعراى هجاگوى از قديم اين فعل را بالمجاز از معنى اصلى آن منحرف کرده‌اند!

پخشيدن

پخشيدن به ‌معنى قسمت کردن. فردوسى گويد:


به من داده بودند و پخشيده راست تراکين پيشين نبايدت خواست (۱)


(۱) . شاهنامه ج۱، ص ۶۶


و امروز اين فعل را به باء ابجد خوانند و نويسند، و به ‌معنى انعام دادن آورند و معنى تقسيم که اصل معنى آن است از ياد رفته است (فرهنگستان بار ديگر اين فعل را زنده کرد.)

فعل باشيدن

در قديم همهٔ صيغه‌هاى اين فعل استعمال نمى‌شده و افعال کهنه و نادرالاستعمال بوده است، و در زبان پهلوى چنين فعلى نيست ـ شيخ عطار در تذکرةالاولياء اين فعل را به‌ معنى خاص استعمال کرده است. در جلد دو سبک‌شناسى بهار، صفحهٔ ۲۱۰ گويد: ”پس سر پسر را بديد گيسو ببريد و بر سر پسر نهاد و نوحه آغاز کرد، شيخ نيز پاره‌اى از محاسن ببريد و بر آن سر نهاد و گفت اين کار هر دو باشيده‌ايم و ما را هر دو افتاده است، تو گيسو ببريدى و من نيز ريش بريدم در تاريخ بخارا مشتقاتى از اين فعل ذکر شده است که امروز منسوخ است و نام ”باشگاه“ که فرهنگستان از براى ”کلوپ“ وضع کرده از اين فعل است.


- صيغه‌هاى مصدري: باشش ـ باشيدن


- صيغه‌هاى ماضى و اسم مفعول: باشيدم، باشيدي، باشيد، باشيديم، باشيديد، باشيدند، باشيده.


- صيغه‌هاى مضارع و اسم فاعل و امر: باشم، باشي، باشد، باشيم، باشيد، باشند، باشنده، باش، باشيد، باشاد.


- صيغه‌هاى نفى و نهي: نباشم، نباشي، نباشد، نباشيم، نباشيد، نباشند، مباش، مباشيد، مباشاد.


در قديم ”بُوَدْ“ مضارع و ساير صيغه‌هاى حال را براى زمان حال مى‌آورده‌اند و باشد و صيغه‌هاى آن را براى زمان استقبال، از تاريخ سستان:


”هرگز نَبَودْ که خالى بُوَد از علما و فقهاءِ بزرگ ... و به هيچ جاى مردم نباشدبنان و نمک و فراخ معيشت چون مردم سيستان ... و عادت کريم ايشان خود اين بود و بودست و همين باشد ص ۱۳“ مثال ديگر از بيهقي: ”عمرو را وعده کردند که بازگردد و به نيشابور بباشد تا منشور و طبق و لوا آنجا بدو رسد“ (ص ۲۹۶)


و اگر بعضى از اين افعال منسوخه را امروز به کار دارند در ادبيات است و بس ولى در گفتار و منشأت معمولى صيغه‌هاى منسوخ راه ندارد.

افعال منسوخهٔ ديگر

افعال منسوخهٔ ديگر که ذکر آن همه کتابى خواهد شد مانند افعالى از اسامى ساخته مى‌شده است چون: ستوهيدن، شکوهيدن، سهميدن، آهنجيدن، فرهنجيدن، تنديدن، شتابيدن و افعالى که با پيشاوندهاى گوناگون ترکيب مى‌شده است چون فروداشتن، فراز آوردن و غيره، و افعال مرکب چون: دست بازداشتن، به‌جاى گذاشتن، به‌جاى رسيدن، برکار داشتن، پس پشت افکندن، و غيره براى باقى رجوع شود به مقدمات کتب مصحح جديد فارسى که با تحقيقات علمى نوشته شده است چون جهانگشا و تذکرةالاوليا و کشف‌المحجوب و تاريخ سيستان و مجمل‌التواريخ و التفهيم ابوريحان و جلد دوم کتاب سبک‌شناسى بهار و غيره.


و نيز فعل‌هاى امر حاضر را که بعد از بايد و شايد قرار داشته باشد گاهى به صيغهٔ مصدر مُرخّم يا ماضى مى‌آورده‌اند و صيغه‌هاى معطوفهٔ به آن فعل را به‌صورت دوم شخص مفرد از مؤکد گونه مضارع‌التزامى ذکر مى‌کردند مثال از تاريخ سيستان:


”اما اکنون ببايد رفت و خدايتعالى را قربانى کنى و از او درخواهى تا تو را پيدا گرداند“ (ص ۴۵) که امروز گويند: اکنون ببايد رفت و خدايتعالى را قربانى کرد و از او درخواست. يا: بايد بروى و خدا را قربانى کني... الخ.


گاهى در همين مورد يعنى صيغهٔ فعل امر مؤکد فعل:”بايد و شايد“ را نظر به احترام مخاطب حذف مى‌کنند و به‌جاى آن تنها مضارع‌التزامى آورند، مثال از تاريخ سيستان ص ۴۱.


”باز گفت بار خدايا فرشتگان فرستى عتا بر شيث گواه کنم.“ يعنى بايد فرشتگان بفرستى يا فرشتگان بفرست، و اقرب به‌ معنى قسم دوم است... جاى ديگر گويد ص ۶۶: ”روزى مرا گفت که ياران من کجااند؟ گفتم ايشان گوسپندان به چراگاه برده‌اند... بگريست که مرا با ايشان بفرستي“ يعنى مرا با ايشان فرست به‌طور مؤکد.


فايدة: ياء مذکور اگر چه ياء خطاب است اما در موقع خاص طورى استعمال مى‌شود که مى‌توان آن را ياء تأکيد ناميد و امروز هم در موارد نهى متداول است که گوئيم: تا مرا نبينى نروي! اگر رفتى نرفتي! تاريخ سيستان ص ۶۵: ”مادر او کس فرستاد نزديک من که او را از بطحاء مکه بيرون نبرى تا مرا نبيني“ و اين ”يا“ همان است که در امثال بالاتر به‌جاى ”بايد“ و محض احتراز از استعمال امر آمده است.