از صدر اسلام و اندکى پيش از آن دو نمونه از نثر تازى در دست است يکى الواح و کتيبه‌هائى که کاشفان آثار قديم در دشت سوريه و سرزمين صفا و حجاز و يمن و طور سينا و غيره به زبان عبرى و نبطى و تازى يافته‌اند که نثر صرف است، يا دعائى است، يا يادگارى و يا نقل حادثه و واقعهٔ کوچک و ساده‌اى و يا لوح گور و ستودانى و اين همه به کلّى از هر پيرايه عارى است.


ديگر سخنانى که به کاهنان نسبت مى‌دهند، آنها عباراتى است مسجّع با قدرى پيرايهٔ شعرى که در کتب مضبوط است، و قرآن کريم نمونهٔ کامل و عالى آن نوع شمرده مى‌شود اين نثر داراى موازانه و ازدواج و تکرارهاى بسيار و سجع‌ها و تشبيهات و هيجان‌ها و تجسمات معانى و غيره مى‌باشد و تفاوتى که ميانهٔ اين نثر و سجع کاهنان است همان فصاحت و قدس و بلندى مقام است که گويند کلام خدا است نه کلام شاعر يا کاهن.


بلافاصله پس از نشر و بسط قرآن کريم ملاحظه مى‌کنيم که باز پايهٔ نثر بر بنيان سادگى نخستين برقرار است، مکاتيب خلفا و خطبِ دست‌ناخورده و موثّق، که از خلفا و ملوک و سرداران عرب باقى است همه ساده و دور از سجع و تکلّفات شاعرانه است يعنى نثر مرسل است و رواياتى در دست داريم که احياناً اگر کسى سجعى مى‌گفت يا مى‌نوشت وى را از آن نهى مى‌فرمودند از آن‌جمله روايتى است که گروهى از نويسندگان و بزرگان عرب (جاحظ و ابوهلال عسکرى و ابن‌اثير و قدامة‌بن‌الى‌الحديد و غيرهم) نقل کرده‌اند که رسول اکرم از سجع نهى مى‌فرمود چنان‌که جاحظ گويد:


”کسى گفت با پيغامبر صلى‌الله‌عليه يا رسول‌الله: اَرَأَيْتَ مَنْ لايَشْرب و لاَکَلْ وَ لاَصاَحِ فاَسْتَهَلّ، اَلَيْسِ مَثلُ ذلِکَ بَطَلٌ؟ فقال رسول‌الله: اَسَجْعٌ کَسَجْع الجَاهِلَّيتِه؟! (و به روايتى ديگر: اَسجعٌ کسجع الکهُان).


سپس جاحظ گويد: چيزى که موجب کراهت سجع در اسلام شد با وجود آنکه سجع در تکلّف و صنعت دون شعر است آن بود که کاهنان عرب که بيشتر مردم در زمان جاهليّت به آنان در محاکمات و قطع و فصل دعاوى و خصومات رجوع مى‌کردند و دعوى داشتند که هر يک جنى در فرمان دارند، مانند ”حازى جُهينَة“ و مانند ”شِقّ“ و ”سُطَيح“ و ”عُزّى سَلمه“ و ديگران همه به سجع سخن مى‌گفتند و احکام جارى مى‌کردند. از اين قبيل که گويد:


”وَالاْرضُ و الَسّماء، و الَعقابُ و الَصّقعّاء، واقعة ببقّعاءً، لقد نفر المجد بنى العشراءِ لِلمجد و السُناءِ“ و نظاير آن بسيار است و جمعى از بزرگان عرب جاهى نيز فرمان‌ها و يارى خواستن‌هاى خود را با سجع ادا مى‌نمودند از قبيل ”ضَمْرة بن ابى ضَمْرَة“ و ”هَرَم بن قُطبه“ و ”اَلأقرع بن حابس“ و ”نُفَيل بن عبدالعُزّي“ و ”ربيعة بن حذار“ بنابراين در صدر اسلام به‌علت نزديکى زمان جاهليّت و بقاياى آثار آن عهد که در سينه‌ها موجود بود گفتن و شنودن سجع را نهى کردند و چون علت برخاست، حرمت برخاست (البيان و التبيين: جلد اول صفحهٔ ۱۹۴-۱۹۵). و طبرى در تاريخ خود آورده است که رسولى از کرمان نزديک عمربن‌الخطاب آمد، عمر از دَقل وَعَدُّها بَطَلْ و خيرها قليل و شرّها طويل و الکثير بها قليل و القَليل ضايع و ماروائها شَرٌّ منها“ (طبري: ج ۵، ص ۷، طبع قاهره). عمر بدو پرخاش کرد و گفت اَمُخبِرٌ اَثْتَ اَمْ سَجّاع؟! ...


و نيز جاحظ آورده است که: معاويه به کاتب خود املاء کرد در نامه‌اى که به مردى مى‌نوشت که: ”لَهُو اَهْوُن عَلَّى مُنْ ذَرَّة اَوْ کَلْبٌ مُنْ کِلابِ الحَّرَه“ سپس به کاتب فرمود که (من کلابالحرّه) را محو کن و بنويس: من‌الکلاب (رسايل جاحظ: ص ۱۵۵). و اين دو روايت نيز دال است که قدماءِ قوم مخصوصاً از آوردن اسجاع خوددارى داشته‌اند، و در ميان مسلمين جماعتى بوده‌اند که مخصوصاً به دستاويز اين قبيل اخبار و روايات، به‌کار بردن سجع را در سخن مذموم و مکروه مى‌شمرده‌اند زيرا غالب فضلاى قرن سوم و چهارم مانند جاحظ و ابوهلال‌العسکرى و متأخران مانند ابن‌ابى‌الحديد از جايز بودن سجع و عدم کراهت آن سخن رانده و دلايلى اقامه کرده‌اند که پيغمبر و اصحاب گاهى خُطب و سخنان مسجّع مى‌آورده‌اند (ابن‌ابى‌الحديد شرح نهج‌البلاغه طبع تهران، صفحهٔ ۱۳).


و اين مدافعات و دست و پاهائى که در اواخر قرن سوم تا قرن چهارم و پنجم راجع‌به جواز ايراد و استعمال سجع در کلام منثور شده است دال بر آن است که مسلمين از استعمال سجع تا حدّى خوددارى داشته‌اند اتفاقاً غالب خطب موثقى که از رسول و صحابه روايت شده است و همهٔ نام‌ها و پيغام‌هاى خلفاى راشدين و بنى‌اميه و سخنان ائمهٔ دين از سجع و حتى از موازنه و ازدواج خالى است مگر آنچه در قرون بعد جع شده باشد از قبيل بعضى خطب منسوب به على‌بن‌ابى‌الطالب (ع) و غيره و از قبيل نامه‌هاى ساختگى که ثقات مورّخان آنها را ذکر نکرده‌اند و تنها ادبا و قصه‌نويسان آنها را آورده‌اند مانند پيام ابوبکر در آغاز خلافت او به على و پيام عمر به‌عنوان متمم پيغام مزبور توسط ابى‌عبيده و پاسخ على عليه‌السلام به آن دو که ابوحيان توحيدي (۱) معروف از فرط تعصّب سنّى‌گرى جعل کرده و روايت ان را به قاضى ابى‌حامد احمد بن بشرالمروروذى منسوب داشته است و مدعى است که اين سند مهم مدت چهارصد سال تنها يکبار به توسط قاضى مذکور براى او نقل شده و او هم يکبار تنها براى مُهَلّبى وزير نقل کرده است و خود گويد: ”هى والله من بنات الحقايق و مُخْباَت الصناديق!؟ ...“ و پس از ابوحيان رسالت‌نامهٔ مزبور که با نهايت فصاحت و جزالت و استادى تدوين گرديده ولى از شيوهٔ صدر اسلام دور است و سراسر متوازن و متوازى و مسجّع است، به‌دست ادبا افتاد و در کتب ادب نقل شد - اما خوشبختانه احدى از روات ثقه و مورّخان معتبر آن را نياورده و حتى از آن ياد نکرده‌اند و شکّى نيست که اين سند از براى سنّيان متعصب و نواصب کم‌سواد دستاويزى شگرف و از بازيافت‌هاى مذهبى و تاريخى است، و با سليقهٔ آنان چسبندگى زياد دارد.


(۱) . توحيدى ابوحيان على‌بن‌محمد الشيرازى که در حدود چهارصد هجرى وفات کرده است و منسوب به زندقه - تفلسف، اعتزال - بوده و ظاهراً هيچ نبوده است جز مردى جعال و ابن‌الوقت و به همين جهت حناى وى در نزد صاحب عباد و ابن‌العميد با آن همه فضايل که داشت رنگ نگرفت و عاقبت در استتار بمرد و کتب خود را هم پيش از مرگ از فرط خست يا خبث بسوخت و جز آنچه قبلاً از وى نقل شده بود از ميان رفت.


چه کلماتى به ابى‌بکر و عمر نسبت داده است که هرگز به مخليهٔ آن بزرگان نگذشته بود، از توهين و استخفاف نسبت به على و حمله به اخلاق آن بزرگ‌مرد از قبيل:


”ما هذه الخُنزوانّية (۲) الَّتى فى فراش رأسک! ما هَذه الشّجا المُعتَرضُ فى مدارج انفاسک! ما هذه القذاة التى تَغَشّت ناظرک! و ما هذه اَلَوَحرةَ (۳) التى اَکَلَت شراسيفک (۴) و ما هذه‌الذى لَبَسْتَ بسببه جلدَالنَّمْر، و اشتملت عليه بالشحناءِ و النُکُر۱ و لسنافى کسرويّة کسري، و لا فى قيصريّة قيصر! تَأنَّلَ لاخوان فارس و ابناءِ الاٌصفر! قد جَعَلَهُم‌الله جَزَراً لسيوفنا، وَ دريَئةً لِرماحنا، و مَرْمَيَ لِطِعانِنا و تَبَعاً لسلطاننا! ...“ (رجوع کنيد ج ۲، عصرالمأمون ص ۷، طبع قاهره).


(۲) . خنزوانه: کبر


(۳) . الواحرة بالتحريک حقد و عداوة.


(۴) . الشراسيف جمع شرسوف بن و بيخ اضلاع.


که به عمر نسبت مى‌دهد و در آن عبارات على را به کبر و عجب و حِقد و عدوان و غش و غِلّ و تنّمر و شحنا و نُکر منسوب مى‌دارد! و حال آنکه هيچ‌يک از ائمهٔ سنّت و جماعت چنين اخلاقى به على عليه‌السلام نسبت نداده‌اند و وى را از جمله اعوان و ياران و هم‌دستان صميم شيخين معرّفى کرده‌اند و ما نيز مى‌دانيم که على قصد و ارادهٔ لجاج و عناد و خصومت و پافشارى در برابر آنان نداشت و انزواى چند ماههٔ او مربوط به ميل فاطمهٔ زهرا عليهاسلام و گردآورى مُعجّل کلام خدا بود و بارها عباس و ابوسفيان وى را به قيام و اقدام بر ضد شيخين تحريک کردند و او به گفتار آنان وقعى ننهاد - و نيز عبارات ديگر در اين رساله و رسالت هست که جاعل از فرط مسامحه و جهل به تاريخ، ملتفت خطاى آنها نشده است، من‌جمله داستان انقراض ابناء فارس و بنى‌الاصفر (روم) مى‌باشد که از قول عُمَر در سه‌ماههٔ اول خلافت ابى‌بکر آورده و گويد: ”خداوند آنها را کشتهٔ تيغ‌هاى ما ساخت، و بازيچهٔ نيزه‌هاى ما قرار داد، و آماج طعن رماح ما فرمود، و تابع قدرت و تسلّط ما ساخت ...“ و بيچاره ندانست که روم و ايران در خلافت عمر و عثمان به اين حالت درآمد نه در آغاز خلافت بوبکر، و در آن روزگار هنوز کار مرتّدان عرب که لشکرها گرد آورده و تا دروازهٔ مدينه را به تاخت و تاراج گرفته بودند فيصل نپذيرفته بود و هنوز سوريّه در دست قيصر و ايران و مدائن و حيره و سواد در زير رايت کسرى قرار داشت، نه آن قوم ذبيحهٔ شمشير تازيان شده بودند و نه اين مردم تابع سلطان عرب گشته، که عمر على را به انقراض آن اقوام عبرت فرموده و تهديد نموده باشد! و باقى رسالت‌نامه‌ نيز بر اين قياس سر تا پا بى‌بنياد و از روى جهل و غيّ و مسامحه و عدم امانت و ديانت و بلکه از روى لودگى و اعتماد به جهل و حمق عوام و رؤساى متعصّب و بى‌علم عصر ساخته شده است! و عجيب است که در اين عصر نورانى و عصر علم و تحقيق باز هم بعضى از فضلاى مصر اين سند مجعول را مانند شيرين‌ترين اسناد تاريخى در مطلع مؤلّفات خود قرار داده‌اند (رجوع کنيد به: جلد ثانى عصرالمأمون تأليف احمد فريد رفاعى مفتش وزارت داخليهٔ کشور مصر (ص ۱-۱۲ طبع قاهره)).


قال طريف بن ديسق:


جَنَا العَدواَةَ اباٌء لَنَا سَلَفَتْ فَلَنْ تَبيَد وَ للآباءِ اَبْناُء
چار يار نبى (ص) صلح بودند زين قبل جنگ ما و تو خواريست


و از اين قبيل است مطالبى ديگر که مانند بسى از اشعار منسوب به زمان جاهليت، در قرن اول تا چهارم هجرى براى خودفروشى و پر کردن صحايف و آراستن مجالس ملوک و محافل رؤسا و پذيرفته‌ شدن در انديه و مجامع ادبا و فضلا از طرف روات و مؤلفان و راويه‌هاى عرب جعل و ساخته شده است(۵) چنان‌که به زحمت مى‌توان صحيح را از سقيم و راست را از دروغ تميز داد و يکى از وسايل تحقيق همين مبحث ما نحن فيه را بايد شمرد.


(۵) . در اين باب اسناد بى‌شمار در کتب ادب موجود است و حتى فضلاى جديد مصر با همهٔ تعصبى که به‌وجود شعر جاهلى و صحت آنها دارند نتوانسته‌اند اين معنى را انکار کنند. رک: ادب‌الجاهلى تأليف استاد طه حسين طبع قاهره و مقدمهٔ ”النثر الفنى فى قرن‌الرابع“ تأليف احمد زکى مبارک و مقالات استاد مارگليوس انگليسى در مجلهٔ انجمن آسيائى سال‌هاى ۱۹۲۱-۱۹۲۲ و غيره.