لغاتى فارسى يا ترکيباتى از فارسى دارد که کتب قديم کمتر آورده‌اند از قبيل:


- آوند: ظرف آب.


- نمودار: نشانه و علامت که جز در کتب نجوم در مورد ”نمودارات“ کمتر به‌نظر مى‌رسد.


- بتک ايستادن: پاى به دويدن گذاشتن.


- آراسته: مخلّع


- انباغ: وسنى که امروز هَوُو گويند.


- چشم‌شسته: شوخ‌چشم و وقيح.


- فرو مُوليدن: ”ناگاه فرو موليد و نزديک زاغان شد“ ص ۱۹۸، يعنى عقب کشيد و جيم شد و صفت اين فعل ”مُولا“ است يعنى آب زير کاه (۱) - موليدن در شاهنامه به معنى تأنى کردن آمده است:


بود رسم و آئين مرد دلير که آرد به آهستگى شير زير
بموليم تا آن سپاه گران بيايند گردان و جنگاوران
از آن پس به ايران نمانيم کس چنين است راى خردمند و بس
بدو گفت هومان که اى پهلوان مرنجان بدين کار چندين روان
همه خسته رفتند از ايدر سپاه غريوان و پويان به نزديک شاه
نموليم تا نزد خسرو شوند به درگاه او لشگرى نو شوند
ز زابلستان رستم آيد به جنگ زيانى بود سهمگين زين درنگ
(چاپ آقا، ج ۱، ص ۷)


(۱) . مول - ريشهٔ فعل موليدن است برهان قاطع گويد: به معنى درنگ و بازايستادن و بازگشت و توبه ... و ترکيب ريشهٔ اين فعل ”مولامول“ نيز به قول برهان به معنى تأخير و درنگ از پى درنگ آمده است.


و اين لغت را در ساير کتب نديده‌ام و اگر هست نادر است.


- چربک: چُربک به ضم اول کنايه از غمز و سخن‌چينى و تملق و فريب است و در کتب قرن چهارم ديده نشد.


- پاى دام: پاى‌بند و دام‌پاي.


- دل‌نمودگي: صفا و وفا و مرادف محرميّت، نوعى مصدر است (رجوع کنيد به: دشمنانگي).


- دل نمودن: مرادف مکرمت.


- سُمْچ گرفتن: سمچ به ضم اول و جيم فارسى - سوراخ و غار و آغل گوسفندان و نقب، و سُمچ گرفتن نقب زدن.


- خُرد حوصله: تُنک حوصله و کم‌حوصله، و کم‌ظرف - کسى که زود به هر سخنى يا کارى از جاى بشود.


- زخمگاه: ”چه اگر غفلتى برزد و زخمگاهى خالى گذارد هر آينه کمين دشمن گشاده گردد“ (ص ۱۷۱) به معني: مقتل - اين خوب لغتى است و کمتر سابقه دارد.


- روز کور: به معنى کوردل و نادان ”روز کورست و مردان را نيکو نشناسند“ ص ۱۷۲.


- دست‌گرائى کردن: امتحان و آزمايش ”هر که فضل و قوّت خويش بر ضعيفان بپسندد و بدان مغرور گردد و خواهد که ديگران را اگرچه از وى قوى‌تر باشند دست‌گرائى کند هر آينه قوّت او بر فضيحت و هلاک او دليل کند“ ص ۱۸۳. و اين لغت در کتب چاپى دست‌گرانى چاپ شده و آن را کنايه از درآويختن با کسى و به معنى سنگينى کردن دست گرفته‌اند. ولى به‌نظر مى‌رسد که در اين لغت کلمهٔ دست با فعل گرائيدن که به معنى برگرفتن و امتحان کردن آمده ترکيب شده باشد. فرخى گويد:


نخستم برگرائيدى و لختى آزمون کردى
چو گفتم هرچه خواهى کن فسار از سر برون کردى


برگرائيدن در اين شعر به معنى امتحان کردن و آزمايش است، و دست‌گرائى کليله هم ظاهراً از اين معنى است يعنى (امتحان کردن - زور حريف را آزمودن - با قوى‌تر از خود به گمان و آزمايش دست و پنجه شدن) و دست‌گرانى و گران کردن دست به‌نظر حقير ناصواب مى‌آيد و سابقه هم ندارد.


- به خويشتن نزديک نشستن: بر سر جاى خود نشستن.


- گرازان به تک ايستادن: از شعرها گرفته شده است و خوب ترکيبى است، يعنى به سرعت و نشاط دويدن، ارزقى گويد:


پرى که ديد گرازنده‌تر ز آهوى نر پرى که ديد خرامنده‌تر ز کبک درى


- شاياني: قابليّت، که ياء مصدرى با صفت فاعلى ترکيب شده است.


- گواران: به‌جاى ”گوارا“ و اين صفت خلاف سماع است چه از گوارش و گواريدن ”گوار“ به صيغهٔ صفت مشبه يا وصف دائمى آمده است نه به صيغهٔ صفت فاعلي.


- شناوانيده: اسم مفعول از فعل متعدى شنيدن، شنوانيده.


- نمودن: استعمالات مجازى اين فعل را در مورد صحيح آورده است، و بعدها مجازهاى اين فعل در غير مورد طبيعى زياد استعمال شده، و اين هرج و مرج از قرن نهم به بعد روى داده است.


- مالش، نمايش، رهايش: از اين مصادر زيادتر از پيشينيان دارد.


- برزيدن: به‌جاى ورزيدن، ورزيدن هم دارد.


- ستبر روي: به معنى آنکه ما ”پررو“ گوئيم.


- دشمنانگي: خصومت و عداومت و دشمني. نوعى مصدر است که با ”گاف و يا“ ساخته مى‌شده و بسيار نادر در سخنان قدما ديده مى‌شود، منجمله ”عمادى شهرياري“ گويد:


داد مرا از سخن شربت‌ انده گوار از سر دلسوزَکَى فاخته آمد به من


- دانگانه: قوت و خواربار.


- نبهره: غافل، قلب، فرومايه.


- بلابندي: کنايه از پيشگيرى کارى است: ”اين جنس عداومت چنان متأکد نگردد که قلع آن در امکان نيايد، و آن را به حليت بلابندى توان کرد و گربه‌شانى توان به ميان آورد.“ (ص ۱۴۸)


- گربه‌شاني: گربه شانه کردن. (رک: فقرهٔ بالا) و در نسخ چاپى گربه‌سان و گربه‌سانى طبع شده است و گويا گربه‌شانى صحيح باشد - مولوى فرمايد:


چنين سلطان چنين شير ژيان را چه گربه‌شانگى کَيْ لايق آيد


ناصرخسرو گويد:


چرا ژاژ خائى چرا گربه‌شانى به حسرت جوانى به تو باز نايد


- آسان گرفتن: آسان عزيزان گيرم (ص ۲۸۰) يعنى کم عزيزان گيرم و آنها را فدا کنم و از آنها چشم پوشم.


- ستيهيدن: به معنى سروصدا راه انداختن و ستيزه و عَلالا کردن، و اين از لغات شعرى است و در شاهنامه زياد استعمال شده است.


- جويان: به‌جاى جويا - و استعمال اين صفت نادر است مگر در شعر.


- گنجان: صفت فاعلى از گنجيدن، که نادر است مثل جويان.


- بى‌ازين: بدون اين طريقه ”چه روشن شدن اين باب بى ازين ممکن نتواند بود ...“ (ص ۲۶۰) و در نوشته‌هاى بعد بى‌ازين و بى‌ازآن و بى‌از ... به وفور ديده مى‌شود ولى در اين کتاب يکى دو بار بيش به‌نظر نرسيد.


- دست‌موزه: دستاويز: ”در صحبت پادشاه سلامت طلبيدن، و نصيحت اشرار را دست‌موزهٔ سعادت داشتن، همچنان باشد که بر صفحه‌اى گوثر تعليق کرده شود .. الخ“ ص ۱۲۱.


- آسانگير: مرادف سهل‌انگار و کاهل.