ترکيب‌هاى تازهٔ عربى و پارسى در کليله و دمنه زياد است و صفحه‌اى نيست که از آن نوع خالى باشد، ليکن از آن لغاتى که مکرّ به‌کار رفته و خاص کليله و دمنه است و ديگران از او تقليد کرده‌اند، چند مورد براى نمونه ذکر مى‌شود:


- جمله کردن: گرد کردن و جمع نمودن در انجمني.


- جمله شدن: گرد شدن و جمع آمدن در محلّى يا انجمني.


- بيقولي: مرادف ”مکر“ به معنى بدعهدى و بدقولي.


- براطلاق: مطلقاً که امروز مرسوم است.


- بر طبق: به مقتضاء، مطابق.


- در جمله: جاى بالجمله يا خلاصه يا سخن کوتاه که امروز گويند.


- بر اين جمله: بر اين طرز و به اين شکل و هيئت.


- حاجت‌برداري: درست ترجمهٔ حاجب رفع کردن: يعنى برداشتن حاجت و نمودن آن به کسى و ”رفع قصه“ و ”رفع حاجت“ مصطلح قديم بوده است که نامه را به‌وسيله‌اى که معلوم نيست چه بوده در خدمت بزرگان برمى‌داشته‌اند يعنى بر سر دست يا چيز ديگر بلند نگاه مى‌داشته‌اند. و قصهٔ برداشتن و حاجت برداشتن در کتب قديم پر است، ولى در متن چاپى به‌جاى ”حاجت‌برداري“ ”حاجت‌پردازي“ ضبط شده و ظاهراً اشتباه است.


- بر سبيل: از راه.


- بر قضيّت: به قاعده و به حکم.


- بر وجه: از روي.


- در وجه: کذا.


- از وجه: از روي.


- در امکان: در قدرت و طاقت.


- بر بديهه: بدون انديشه.


- برفور: به‌فور، فوري.


- در ضبط: به تصرّف.


- جمله شدن و جمله کردن: گرد هم آمدن و گرد کردن.


- اوليتر: به معنى اولي، توضيح آنکه در کلمات عربى که به معنى صفت تفضيلى باشد لفظ ”تر“ که علامت همان صفت در زبان فارسى است الحاق نمى‌شده است جز در اين يک مورد.


- در توقف داشتن (۱) : موقوف گردانيدن و کارى را فرو گذاشتن و رها کردن.


(۱) . در باقى کردن که از مصطلحات صوفيان و غالباً به همين معنى استعمال مى‌شده است.


لغات عربى در اين کتاب بيشتر از کتب قرن چهارم و پنجم است، چه ديديم که در آن کتب بيش از صدى ده الى پانزده لغت بيگانه نبود اما در کليله برحسب تخمينى که زده شد هر صفحه ۱۹-۲۰ سطر است و در هر سطرى از ۱۲ تا ۱۷ کلمه دارد و حدّ متوسط لغات هر صفحه (به قرار سطرى چهارده کلمه و صفحه‌اى بيست سطر) مجموع مى‌شود ۲۸۰ کلمه، و در هر صفحه از ۴۸ کلمه حداقل تا ۱۱۲ کلمه به حداکثر لغت عربى موجود است و حدّ متوسط لغات تازى که غالب صفحات دارا است از ۵۰ الى ۷۰ لغت است و اگر ۶۰ را حد متوسط قرار دهيم و صفحه را نيز ۲۰ سطر بگيريم صدى ۲۲ لغت عربى دارد و گمان نداريم در صورت استقصاء و شمارهٔ کامل (صرف‌نظر از اشعار و آيات و امثال عربي) چندان با اين حساب ما تفاوتى پيدا آيد، و معلوم مى‌شود که در ظرف يک قرن به مقتضاء دواعى که قبلاً ذکر آنها گذشت صدى شش الى هشت لغت بر واردات خارجى افزوده شده است، و فرقى که ميانهٔ لغات کليله با بلعمى يا تذکرةالاولياء يا تاريخ سيستان مثلاً موجود است آن است که در آن کتب لغات عربى از روى احتياج و مانند اصطلاحى ضرورى به‌کار مى‌رفته است، اما در کليله گذشته از اين قبيل لغات ضروري، يک دسته لغات نيز هست که از اصل کليلهٔ عربى حين ترجمه داخل فارسى گرديده و قسمتى هم بنا به رسم زمان از روى تفنّن و براى فضل‌فروشى استعمال شده است.


بالجمله، مصدرهائى که در قديم به طرز فارسى با ياء مصدرى مى‌آمده است چون ”کريمي“ و ”عظيمي“ و ”بخيلي“ و اخوات آنها در اين کتاب به مصدر عربى بدل گرديده است و مصادرى که در اين کتاب زيادتر از ساير مصادر آمده به قرار ذيل است:


کرامت - کراهيّت - اکرام - اکراه - کُره - محرميّت - رکاکت - تصوّن - تجنّب - تحرّز - امکان - الزام - ازعاج - تثبّت - تبعت - بصيرت - بصارت - اصطناع - ترشيح - اعتبار - اقتحام - انتباه - تنبّه - تنبيه - انتعاش - مظاهرت - ارشاد - نزاهت - تعفّف - تَنوّع - تغشّف - تکلّف - وجاهت - صيانت - وَصمت - حِصامت - ثَبات - تشبيب - دالّت - تَعرّف - استبشار - اعزاز - اجلال - اسائت - مناصحت - استصواب - استظهار - تعذّر - مفارقت - مواصلت - مشارکت - تحرّى - بهجت - اعتداد - تردّد - استخدام - اِدّخار - (و مُدَخّر اسم مفعول از همين باب) اقتدا - تقيّل - مبرّت - اِنعام - تجربت - تَدبُّر - مشاورت - تأمل - استخارت - غضاضت - سِمَتْ - مصابرت - سَماجت - نَهْمت - ممالحت - مجاملت - مفاوضت - اِشباع - تقرير - بِسطت - اهتراز - تلقّى - اِلف - مباشَرت - اشتغال - مُلابَسَتِ اَعمال - مَهْرب - مؤانَسَت - تصلّفُ - تشوّف - بَراعت - تنزّه - تفريح - اِحْماض - اِحماد - حَصافت - مُمارست - تخلّف و تقاعد - اختلاف (پى هم درآمدن) مساقّ - ارتضا - تشحيذ - تحفّظ - تَيقّض - مُوالات - مُواخات - تمالُک - تماسک - مسارَعَتْ - اقتراح - مباسطت - تقديم - وجوب - فَقْد - حَمْل - تَحمّل - احتمال - امتناع - تدريج - بالضرّورة - مذلّت - حذاقت - توقّف - شَفَقَتْ - رحمت - تجمّل - مُباهات - اَداء - استيحاش - تعاهُد - تعهّد - غبِطت - ارتياحِ - ترحيب - تتبُّع - فِضْلت - تجشُّم - کَرَّت - مخالَصَت - مصادقت - ملاطفت - تموميه - تعميَة - تَوُّدد - تلطّف - تدارُک - فوت و فوات - حَلّ و عقد و رتق و فتق - امتثال - خِصْب - رِفاهيّت - رَغْد - يُمنِ ناصيت - اصابت تدبير - مراجَعَت (رجوع کردن به کسي) استيلا و استعلا - مَزيد - ترصُّد - استزادت - ايجاد و اِحيا - اِهلاک و اِفنا - تقسّم - التفات ... کذا.


صفات فاعلى و مفعولى که تازه‌وارد زبان پارسى شده است در اين کتاب فراوان است و ما چند نمونه مى‌آوريم:


مُبَغَّض - مُنغّص - مُمهّد - مُقرّر - مترصِد - مُفْحَمْ - مُحرّض - مبغوض - مُغفَّل - حازِم - مُسْتَحثَ - متقاضى - مدفوع - مُباهى - قاصر همّت - فسيح اَمَل - مستظهَرْ - متردّد - مُدَخَّر - مبذول - معهود - متقسّمْ - متضَمّنْ - محظور - متصوّر - مُرَفَّه - متحلّى - مَصُون - قاصر - مُوجِع - مولِم - مترصد - اليف - مثبَتْ - مستزيد - مُبْرِم - متعذِّر.


همچنين جمع‌هاى مُکسّر و غيرمُکسّر که معمول نبوده است چون:


کرام - عظام - اثمار - دواعى - مخايل - مواهب - شوايب - عواقب - عوارض - تجارب - اسلاف - براهمه - اماثل - فواتح - قبايح - نوائب - ازهار - اشجار - تعريضات - متنزّهات - افعال - احرار - حوادث - آفات - مَضار - شمائل - اَمانى - اوساط - التماسات - اَحداث - وُفود - فضايل - اَحقاد - ضغاين - مقادير - قضات - اَرْذال - اَسْماع، جمع‌هاى فارسى نيز دارد چون تکلّف‌ها و مؤنت‌ها و متقدمان و عاقلان و غيره.


جمع‌هاى عربى که ايرانيان قديم جمعى ديگر از جموع پارسى بر آن مى‌افزودند چون ”عجايب‌ها“ و ”معجزات‌ها“ و ”ملوکان“ و امثال آنها، در اين کتاب نيست يا بوده و از ميان رفته است - ولى جموع فارسى بر لغات عربى چون خلقان و ملکان و متقدمان و عالمان و فاضلان چنان‌که گفتيم، استعمال شده است.


همچنين کنايات غريبه مانند ”لئيم ظُفْري“ به معنى بدجنسى و بدناخني، گاهى ديده مى‌شود که در هيچ‌زمان سابقه ندارد. و نيز کلمهٔ ”ايمن“ را گاهى به اصل عربى که ”آمن“ آورده است و کلمهٔ ”بابت“ به معنى آنچه ما امروز ”باب“ گوئيم مکرّر دارد، چون اين تدبير بابت خردمندان نيست“ و نيز مصدرهاى ساختگى به تقليد افعال قياسى تام، مانند ”طلبيدن“ که قديم به‌جاى آن ”طلب کردن“ مى‌آورده‌اند، آورده است.