مصدرهاى مُرخّم

مصدر مرخّم کمتر از کليله آورده است و غالباً در موارد مزبور مصدر تمام استعمال مى‌کند، مثال: ”يکى از آن ديوان بَريد است، باقى بر اين قياس توان کردن“ ص ۲۴.


مثال ديگر: ”و سالى در خدمت پادشاه روزگار گذاشتم که جز وقتى از دور او را نتوانستم ديدن“ ص ۴۱- و مصدر مرخّم هم آورده است، و در اين دو شيوه همواره رعايت فصاحت لفظ و عبارت را در نظر دارد نه عادت را.

موازنه و مُزدوج

از سبک جديد يعنى از نثر فنى که در عصر اين نويسنده رواجى به کمال داشت بر کنار نمانده است و چگونه توانستى بر کنار ماندن که گفته‌اند: لکلّ جديد لذّة - در هر تازه‌اى آوازه‌اى است، و از آن جمله صنعت ”موازنه و مُزدَوَج“ است مخصوصاً خطبه‌هاى فصول که هميشه جاى صنعت‌فروشى است، و در غير آن مقام نيز از اين جنس فراوان دارد از آن جمله:


”شاعرى صناعتى است که شاعر بدان صناعت اِتّساقّ مقدمات موهمه کند و اِلتئام قياسات مُنتجّه“ ص ۲۶- شاهد ديگر: ”امير نوح على‌بن‌محتاج الکشانى را که حاجب‌الباب بود، با البتکين فرستاد، با نامه‌اى چون آب و آتش مضمون او همه وعيد و مقرون او همه تهديد، صلح را مجال ناگذاشته، و آشتى را سبيل رهانا کرده، چنان‌که در چنين واقعه‌اى و در چنين داهيه‌اى خداوند صَجْرِ قاصي، به بندگان عاصى نويسند“ ص ۱۴، مثال ديگر: ”آنها که او را بر اين بعث (۱) همى‌ کنند ناقص اين دولت‌اند نه ناصح، و هادم اين خاندانند نه حادم“، ص ۱۴، مثال ديگر: ”دبير عاقل و فاضل، مهين جمالى است از تجمل پادشاه و بهين رفعتى است از ترفع پادشاهي“ ص ۲۵- يا مترادفات مانند: ”انصاف از نعيم جوانى بستدند و داد از عنفوان شباب بدادند“. که هر دو قرينه به يک معنى است، و يا: ”رسمى قديم است، و عهدى بعيد، تا اين رسم، معهود و مسلوک است، که مؤلف و مصنف از تشبيب سخن و ديباچهٔ کتاب، طرفى از ثناء مخدوم، وشِمّتى از دعاء ممدوح اظهار کند“ ... ”کتاب نامخلوق و کلام ناآفريده“ ... ”اين پادشاه بزرگ، و خداوند عظيم را ببايد دانست که امروز بر ساهرهٔ اين کرهٔ اغبر، و در دايرهٔ اين چتر اخضر، هيچ پادشاه مرفه‌تر از اين خداوند نيست، و هيچ بزرگى برخوردارتر از اين مَلک نيست“ ... ”در خدمت اين خداوند به غايت و نهايت همى رسد ... اين خداوند در مکافات و مجازات هيچ باقى نمى‌گذارد“ ص ۲- ”بندهٔ مخلص و خادم متخصص“ ... ”آراسته به حجج قاطعه، و براهين ساطعه“ ... ”در يک سلک نظم داده، و در يک سمط جلوه کرده“ ... ”اين منزلت کرامت کرده است، و اين مرتبه واجب داشته“ ص ۳ (اينجا ماضى نقلى را با حذف علامت خبر آورده است).


(۱) . کذا نسخهٔ طبع ليدن: و الظاهر: حَثّ، يعني: تحريک.


در اين عبارات موازنه‌ها و مترادفات و اسجاع جاى به جاى ديده مى‌شود و مى‌دانيم که در کتب قديم يکى از اين جنس عبارات را هم نمى‌توان ديد.


و اگر بخواهيد به اسجاع اين کتاب دست يابيد به صفحه‌هاى ۱، ۳، ۱۰، ۱۲، ۱۴، ۲۰، ۲۴، ۲۵، ۳۱، ۳۳، ۳۴، ۳۵ رجوع کنيد و ما يک حکايت متوازى و مسجوع و مجسّم و مصنوع براى آراستن اين کتاب از چهارمقاله مى‌کنيم.

حکايت

در عهد دولت آل عباس رضى‌الله عنهم خواجگان شگرف خاستند، و حال برامکه خود معروف و مشهور است که صِلات و بخشش ايشان بر چه درجه و مرتبه بوده است. اما فضل سهل (اصل متن: حسن سهل و آن خطا است. چه ذوالرياستين لقب فضل است نه حسن) ذوالرياستين و حسن برادرش (اصل: فضل و آن خطا است) که از آسمان درگذشتند تا به درجه‌اى که مأمون دختر (اصل: فضل و خطا است، چه مأمون دختر حسن را گرفت نه فضل را) حسن را خطبت کرد و به خواست و آن (کذا فى‌الاصل و مطابق شيوهٔ قديم بايد ”او دخترى بود“ باشد) دخترى بود که در جمال بر کمال بود و در فضل بى‌مثال، و قرار بر آن بود که مأمون به خانهٔ عروس رود و يک ماه آنجا مقام کند، و بعد از يک ماه به خانهٔ خويش باز آيد با عروس.


اين روز که نوبت رفتن بود، چنان‌که رسم است خواست که جامه‌اى بهتر پوشد و مأمون پيوسته سياه پوشيدى و مردمان چنان گمان کردند که بدان همى پوشد که شعار عباسيان سياه است تا يک‌روز يحيى اکثم سؤال کرد که از چيست که اميرالمؤمنين بر جامهٔ سياه اقبال بيش مى‌فرمايد؟ مأمون با قاضى امام گفت که: سياه جامهٔ مردان و زندگانست، که هيچ زنى را با جامهٔ سياه عروس نکنند و هيچ مرده را با جامهٔ سياه به گور نکنند.


يحيى از اين جواب‌ها تعجب کرد.


پس مأمون آن روز جامه خان‌ها عرض کردن خواست و از آن هزار قباء اطلس معدنى و ملکى و طعيم؟ و نسيج مُمَزَّجْ و مقراضى و اکسون هيچ نپسنديد و هم سياهى درپوشيد و برنشست و روى به خانهٔ عروس نهاد. و آن روز حسن، سراى خويش بياراسته بود بر سبيلى که بزرگان حيران بماندند، چندان نفايس جمع کرده بود که انفاس از شرح و صفت آن قاصر بودند.


مأمون چون به در سراى رسيد پرده‌اى ديد آويخته خرّم‌تر از بهار چين، و نفيس‌تر از شعار دين، نقش او در دل همى آويخت، و رنگ او به جان همى آميخت، روى بِنُدَما کرد و گفت: از آن هزار قبا هر کدام که اختيار کردمى اينجا رسوا گشتمي، الحمدالله، شکراً که بر اين سياه اختصار افتاد، و از جملهٔ تکلّف که حسن (نسخهٔ فضل) آن روز کرده بود يکى آن بود که چون مأمون به ميان سراى رسيد طبقى پر کرده بود از موم به هيئت مرواريد گرد، هر يکى چون فندقي، در هر يکى پاره‌اى کاغذ نام ديهى برو نبشته در پاى مأمون ريخت و از مردم مأمون هر که از آن موم بيافت قبالهٔ آن ديه بدو فرستاد.


و چون مأمون به بيت‌العروس بيامد خانه‌اى ديد مُجَصّص و منقش، ايزار چينى زده خرّم‌تر از مشرق در وقت دميدن صبح، و خوشتر از بوستان به گاه رسيدن گل، خانوارى حصير از شوشهٔ زر کشيده افکنده، و به درّ و لعل و پيروزه ترصيع کرده، و هم بر آن مثال شش بالش نهاده و نگارى در صدر او نشسته، از عمر و زندگانى شيرين‌تر، و از صحّت و جوانى خوشتر، قامتى که سرو غاتفر بدو بنده نوشتى با عارضى که شمس انوار او را خداوند خواندي، موى او رشک مشگ و عنبر بود، و چشم او حسد جزع و عبهر، همچو سروى بر پاى خاست، و بخراميد، و پيش مأمون باز آمد، و خدمتى نيکو بکرد، و عذرى گرم بخواست، دست مأمون بگرفت و بياورد و در صدر بنشاند و پيش او به خدمت بايستاد، مأمون او را نشستن فرمود، بدو زانو درآمد، و سر در پيش آورد، و چشم بر بساط افکند، مأمون واله گشت، دل درباخته بود، جان بر سر دل نهاد. دست دراز کرد و از خلال قبا هژده دانه مرواريد برکشيد، هر يکى چند بيضهٔ عصفورى از کواکب آسمان روشنتر، و از دندان خوبرويان آبدارتر، و از کيوان و مشترى مدوّرتر، بلکه منوّرتر، نثار کرد، بر روى آن بساط به حرکت آمدند، و از استواء بساط و تدوير دُرَرْ، حرکات متواتر گشت و سکون را مجال نماند. دختر بدان جواهر التفات نکرد و سر از پيش برنياورد.“ ص ۲۱.


در اين قصه هم مترادفات آمده و هم موازنه و هم مطابقه و هم سجع و از همه بالاتر عدم تکلّف، و آزادى الفاظ و مجسّم بودن معاني. نثرى مصنوع در هم آويخته و نمونه‌اى از سبک قديم و جديد به هم آميخته، که هم جزالت و فصاحت قديم را شامل است و هم لطافت و بلاغت جديد را محتوى است.