تقديم فعل بر متعلقات يا مسند بر مسنداليه

گاه به عادت بيهقى در جمله‌اى فعل را بر مسنداليه تقديم دهد چنان‌که ابوالمعالى نيز چنين کرده بود، مثال:


”و من از هرى بر سبيل انتجاج بدان حضرت پيوستم و نداشتم از برگ و تجمل هيچ“ ص ۴۱، که بايد گفت باشد: ”از برگ و تجمل هيچ نداشتم“ و محض اهميت دادن به فعل مزبور از حيث مراد و مقصود آن فعل را مقدم آورده است. و نيز گاهى به همين نظر در آخر جمله عمداً چند کلمه را بعد از فعل ذکر مى‌کند مثل کسى که آوردن آن چند اسم را فراموش کرده باشد، و بيهقى هم از اين جنس جمله‌ها فراوان دارد. ”


مثال: ”فرخى را شراب تمام دريافته بود، و اثر کرده بيرون آمد و زود دستار از سر فرو گرفت، خويشتن را در ميان فسيله(۱) افکند و يک گله در پيش کرد، و بدان روى دشت بيرون کرد، و بسيار بر چپ و راست و از هر طرف بدوانيد که يکى نتوانست گرفت، آخرالامر رباطى ويران بر کنار لشگرگاه پديد آمد، کُرّگان در آنِ رباط شدند، فرخى به غايت مانده شده بود، در دهليز رباط دستار زير سر نهاد و حالى در خواب شد، از غايت مستى و مانندگي“ (ص ۴۰).


(۱) . در نسخهٔ چاپى تصحيح آقاى قزويني: مسيله ضبط شده و ظ: فسيله، باشد که به فارسى رمهٔ اسب را گويند و فردوسى هم استعمال کرده است.


چنين تا بيامد يکايک به تنگ فسيله همى راندند رنگ‌رنگ


و با اينکه در فصل اختلاف قرائات تصريح دارد که نسخهٔ ب فسيله و نسخهٔ ق گله ضبط کرده‌اند معهذا مصحح ”مسيله“ را که قطعاً خطا است اختيار کرده است. و در تصحيح کتب عقيدهٔ حقير تا اين حد محافظه‌کارى را روا نمى‌داند. خاصه که نسخهٔ بدل‌ها را هم در فراويز صفحه نگذاشته باشند.


که بايستى مى‌نوشت که: ”حالى از غايت مستى و ماندگى در خواب شد“ اما به حکم فصات و استادى خواسته است ”خواب“ را پيش اندازد و غايت مستى و ماندگى را که باعث خواب بوده است هم از خواب واپس دارد و اين از لطايف نکته‌پردازى است!


جاى ديگر: ”سلطان گفت برو از آخر هر کدام اسپ که خواهى بگشاى (و در اين حالت برکنار آخر بوديم) اميرعلى اسپى نامزد کرد، بياوردند و به کسان من دادند، ارزيدى سيصد دينار نيشابوري“ ص ۴۲، جاى ديگر: ”و نديدم هيچ خردمند که آن دولت را بر اين حزم و احتياط محمدت کرد“ ص ۴۵.


و اين قبيل تقديم داشتن افعال بر جمله يکى از اصول فصاحت است و اگر دقت شود در مثال بالاتر که گويد: ”ارزيدى سيصد دنيار نيشابوري“ هرگاه مى‌گفت ”آن اسپ به سيصد دينار نيشابورى مى‌ارزيد“ مقصود گوينده برنمى‌آمد چه او نمى‌خواهد بگويد که آن اسپ را قيمت کردند و يا از روى دقت و خبرويّت ارزش نمودند، بلکه مى‌خواهد بگويد که تخميناً چنان مى‌نمود که سيصد دينار مى‌ارزد، و عبارت متن صد مرتبه از اين فصيح‌تر است و سبب آن همانا تقديم فعل ”ارزيدي“ است به صيغهٔ مشکوک و ماضى محتمل با باء مجهول و هرچه جز اين مى‌گفت خطا بود، و در مثال ثانى تقديم فعل، عکس اين مقصود را مى‌رساند در آنجا که گويد: ”نديدم هيچ خردمندش که مرادش حصر مقصود است و تأکيد معني.

تقديم صفت بر موصوف

تقديم صفت بر موصوف در مقام تأکيد از مختصات نظم و نثر قديم است و لفظ ”شاهانشاه“ و ”بزرگمهر“ و ”بزرگ‌فرمدار“ درقديم و لفظ ”اعلى‌حضرت“ و ”والاحضرت“ امروزه همه از اين مقوله و مربوط به سليقهٔ زبان است که هنوز باقى‌مانده است، و اين شيوه را نظامى عروضى همه‌جا رعايت نموده است، و الفاظ ”عظيم“ و ”سخت“ و ”نيک“ و ”شگرف“ و ”بزرگ“ و ”اندک“ و مانند آنها را براى اين مورد (يعنى تقديم صفت از لحاظ تأکيد بر موصوف) اختصاص داده است از آن جمله گويد: مُلک خاقانيان در روزگار سلطان خضر، عظيم طراوتى داشت و شگرف سياستى و مهابتى که پيش از آن نبود“ ص ۴۶، يعنى طراوتى عظيم و مهابتى شگرف ... جاى ديگر گويد:


”استاد ابوالقاسم فردوسى از دهاقين طوس بود از ديهى که آن ديه را فاز (۱) خوانند و از ناحيت طابران (۲) است، و بزرگ ديهى است و از وى هزار مرد بيرون آيد (ص ۴۷) يعنى ده بزرگى است و اگر گفتى (ديه بزرگى است) هيمنه و تأثير آنکه گفت ”بزرگ ديهى است“ نداشتي، مثال ديگر: ”الحق نيکو خدمتى کرد شهريار مر محمود را“ و مانند اين بسيار است، و نيز استعمال عظيم و سخت و نيک را در مورد تأکيد کثرت به‌کار مى‌برد، به‌جاى آنچه ما امروز ”خيلي“ يا ”بسيار“ مى‌گوئيم و بايد آن را از قيود کثرت و عظمت ناميد، مانند: ”چون عرضه کرد پادشاه را عظيم خوش آمد ... اميرداد سلطان را در پنجده ميزبانى کرد عظيم شگرف ... سلطان شست برکشيد ماهى سخت بزرگ درافتاده بود“ ص ۶۰-۶۱، مثال ديگر: ”به اندک روزگار برگ ايشان بساخت و با خواجه حسين ميکال فرستاد“ ص ۷۷ ”خاطرش آن را بر هيچ حمل نتوانست کرد که سخت بيگانه بود“ ص ۱۷ و به‌ندرت لفظ ”عظيم“ بعد از معنى مقيد آورده مى‌شود مانند: ”چون برنشستى به‌جز ديگر سلاح هفتصد گرز زرّين و سيمين پيش اسپ او بردندى و شاعر دوست عظيم بود“ ص ۴۶۰.


(۱) . در متن چاپى (باژ) است ولى فاژ يا باز صحيح است زيرا گذشته از ضبط اين صورت هنوز مردم خراسان آن را (فاز) به فاو زاء معجمه خوانند و فاز و فرمى مى‌گويند که ”فاز و فارمذ“ يا ”پاز و فارمذ“ باشد و ايرانيان ذال‌هاى معجمهٔ قديم را خاصه در آخر نام بلاد و دهات به ياء تحتانى مجهولى بدل کرده‌اند. چون ”ترغبذ“ و ”ترغيبي“ و ”ماذان“ و مايان و ”رَذَّ“ و ”ري“ و غيره.


(۲) . مشهور طايران با الف است و ياقوت نيز در اين باب تصريح دارد (ج ۲، ص ۲ معجم‌البلدان) و در متن چاپ ليدن طبران ضبط شده - طايران ناحيه‌اى است که شهر طوس مرکز آن بوده است و طبران به تصريح ياقوت نام شهرى است در تخوم قومس (ج ۶، ص ۱۶، معجم‌البلدان ياقوت)

حذف جمله به قرينه

گاهى جمله را به قريه حذف مى‌کند و به‌جاى آن جلمهٔ لفظ ”هم“ مى‌نشاند - مثال:


”من در عجم سخنى بدين فصاحت نمى‌بينم، و در بسيارى از سخن عرب هم“ ص ۴۸، يعني: در بسيارى از سخن عرب هم سخنى بدين فصاحت نمى‌‌بينم - و از اين قبيل جمله‌ها مکرر آورده است و اين تقليد نثر است از نظم.

افعال وصفى

از افعال وصفى گاهى آورده است (ولى نه در حال خبرى به حذف ”است“ که ماضى نقلى مى‌نامند چنان‌که از قرن ششم و هفتم به بعد معمول است و امروز به حد وفور متداول مى‌باشد) از آن جمله گويد: ”هفتم روز غلام محمد زکريا در رسيد بر آن استر نشسته، و اسپ را جنيبت کرده، و نامه عرض کرد“ ص ۷۶ - ”امير عمعق اميرالشعراء بود و از آن دولت حظّى تمام گرفته، و تجمّلى قوى يافته، چون غلامان ترک و کنيزکان خوب و اسپان راهور، و ساخت‌هاى زر و جامه‌هاى فاخر، و ناطق و صامت فراوان، و در مجلس پادشاه عظيم محترم بود“ ص ۴۶- ماضى نقلى را با حذف ضمير رسم نبوده است که استعمال کنند مگر به نادر و شايد از تصرّف نساخ بوده است.