لغات و ترکيبات تازه

- آورده‌اند: يعنى حکايت کرده‌اند، و اين لغت در قرن ششم روى به انتشار نهاده است و در کشف‌المحجوب ”همى‌آيد“ استعمال شده بود، لکن کليله و چهارمقاله و مقامات حميدى ”آورده‌اند“ استعمال کرده‌اند.


- هميدون: به معنى ”هم آندم“ و يا ”بفور“ و اين معنى که به کلى تازه و مستحدث است و سابقه ندارد زيرا ”ايدون“ در زبان پهلوى و دورهٔ سامانيان و متقدمان درى به معنى ”چنين“ آمده و شعراى قديم نيز همگى به اين معنى استعمال ‌کرده‌اند، و هم ايدون نيز بايستى به معنى ”همچنين“ باشد و آن را در شاهنامه مکرّر به اين معنى مى‌بينيم اما چنان‌که گفتيم نظامى به معنى ديگر آورده است، مثال:


”چون دورى چند درگذشت امير عميد گفت نظامى نيامد؟ ملک جبال گفت: آمد، اينک آنجا نشسته است، امير عميد گفت من نه اين نظامى را مى‌گويم، آن نظامى ديگر است و من اين را خود نشناسم، هميدون آن پادشاه را ديدم که متغيّر گشت و در حال روى سوى من کرد و گفت: جز تو جائى نظامى هست؟ گفتم بلى ...“ ص ۴۲


- فرو شَوَد: به معنى ”پوشيدن بماند“ و اين پيش آوند تأکيدى ”فرو“ چنان‌که پيش از اين گفته‌ايم بر سر افعال به معانى عديده مى‌آمده است، فرخى گويد:


از مجلس ما مردم دوروى برون کن پيش‌آر گل سرخ و فروکن گل دو روى


- و فرو شدن: به معنى مردن - و فرو ماندن به معنى درماندن و متحير شدن و غيره بسيار است ولى به معنى پوشيده ماندن نديده‌ام. و دنبال اين لغت، لغت ديگرى است هم از اين جنس:


”بايد که تا باشى موافقت کنى و هرچه در اين واقعه از لشگرکشى بر وى فرو شود تو با ياد او فرو دهي“ ص ۱۵.


که معمولاً در مورد دوم (فرادهي) بايستى مى‌آمد و اگر غلط ناسخ نباشد استعمال تازه‌اى است.


- بى‌اندام: يعنى ناباب، شوريده و بشوليده و اين لغت در اصل به معنى ”بى‌قاعده“ و ”نامتناسب“ است و ”بِاَنْدام“ ضدّ آن است، و مجازاً به معانى فوق آمده و نظامى به معنى نخستين و دومين آورده است (ص ۴۲).


- بهارگاه: به معنى موسم بهار مکرّر آمده است (ص ۴۰).


- بهار دادن: با لشگر در فصل بهار به جائى مقام گزيدن (ص ۴۰).


- مُقامگاه: به معنى محل اقامت (مکرّر). بر سَخْت: فعل ماضى از ”سَخْتن“ به معنى ”سنجيدن“ است و ”سخته“ هم از اين فعل است يعنى سنجيده (ص ۴۱).


- کار در سر پيچيدن: آشفته شدن کار کسى و سرگردانى (ص ۴۱).


- ترقي: به همان معنى که امروز متداول است و قبل از نظامى عروضى در اين معنى ”ترفع“ و ”تعالي“ و ”تضاعف“ استعمال مى‌شده است (مکرّر).


- سربزد: يعنى ناگاه و بى‌تأمل گام پيش نهاد، گويد: ”سر بزد و اندر شد“.


- زانو خم داد: بدو زانو نشست، به کارى معدّ گردد.


- سره کردي: خوب کردى ”سَرَه کردى که مرا از آن ياد آوردي“ ص ۵۱.


- آفتاب زرد: وقت غروب آفتاب.


- صميم تابستان: قلب‌الاسد.


- وِشکرده: به کسر واو و کاف و به ضم و فتح اول هم ذکر کرده‌اند، ترکيبى است وصفى به معني: کارپرداز و پيشکار چالاک و صاحب تجربه و صاحب قوت، کذا (برهان جامع) و اين معنى را در شرح‌حال فردوسى آورده است:


”فردوسى شاهنامه تمام کرد، نساخ او على ديلم بود و راوى ابودلف ووشکرده (۱) حى (حسين؟) قتيبه که عامل طوس بود و به‌جاى فردوسى ايادى داشت.“ ص ۴۷.


(۱) . در متن چاپ ليدن: ووشگرد (؟) و در غالب نسخ چهارمقاله طبق تحقيق قزوينى اين کلمه به همين شکل (وشگر، ودشگر، وشگردو، درس‌گو) آمده و آقاى قزوينى عقيده‌اى دربارهٔ اين لغت اظهار ننموده است ولى شبهه نيست که اصل وشکرده است چه در اقبال نساخ و راوى جز صفتى که از حيث معنى شباهت به آن دو داشته باشد نتواند بود و صفتى که جزو اعظم حروف وى (وشکر) که در همهٔ نسخ ضبط است باشد - جز (وشکرده) به معنى ”کار راه‌انداز قوي“ نمى‌تواند بود و از خارج هم مى‌دانيم که عامل طوس کار او را راه مى‌انداخته است و خود فردوسى در اين‌باره گويد:


حسين قتيب است از آزادگان که از من نخواهد سخن رايگان
نيم آگه از اصل و فرع خراج همى غلتم اندر ميان دواج


و اين لغت را بعدها در جهانگشاى جوينى به معنى آماده و چالاک نيز خواهيم ديد.


- يک‌گاه: خانهٔ نخستين از نرد.


- شش‌گاه: خانهٔ ششم از نرد.


- قوّت اِندر يافت: قوهٔ مُدرِکه.


- به‌جاي: يعنى درباره و در حق: ”عامل طوس بود و به‌جاى فردوسى ايادى داشت.“


- نغزي: ضدّ درشتى و خشونت، و نوروزنامه به معنى املس آورده و به هم نزديک هستند.


- ريش هزار چشمه: خُراج امروز کفگيرک گويند.


- بوده بود: ماضى بعيد از فعل بودن (ص ۷۷) و بُوَد مضارع اين فعل را به وفور استعمال کرده است.


- زود شعري: ترجمهٔ بديهه شعر گفتن.


- ناو: به معنى وادى عربى يعنى دره‌هائى که آبى از ميان آنها بگذرد و دو طرف آبادان و معمور باشد، يا رودخانه‌اى که از ميان دشت يا دو کوه بگذرد. (ص ۳۱)


- دست فروداشتن: دست نگاه‌داشتن: ”چون مطبان دست‌فرو داشتند او چنگ برگرفت“ ص ۳۳.


- فروتر: پائين‌تر: ”پس فروتر شود و گويد“ ص ۳۳.


- حالي: لغت عربى به معنى در حال.


- بر فور: يعنى در دم و فوري.


- قضا را: يعنى از قضا.


- رفع: اين کلمه را به تنهائى به‌جاى ”رفع قصه“ و ”شکايت برداشتن“ آورده است: ”لمغانيان مردمان به شکوه باشند و جَلْد و کَسْوب و با جَلْدى زِعْرى عظيم تا به غايتى که باک ندارند که بر عامل بى‌کمن‌کاه و يک بيضه رفع کنند“ ص ۱۱، يعنى قصه رفع کنند و شکايت بردارند.


- مائيَت: مصدر از ماء: ”اَزِش بسيار بتوان خورد به سبب مائيّتى که در اوست“ ص ۳۲.


- زَعِري: زَعِر به فتح اول و کسر ثانى صفت عربى با ياء مصدرى فارسى به معنى زِعْر و زِعارت - و زعارت نيز آورده است (ص ۱۸).


- مگر: در آغاز جمله به معنى ”شايد“ و ”از قضا“ و معانى غير از معنى ”استثناء“ آورده است: ”لمغانيان روا دارند که به تظلّم به غزنين آيند و يک‌ماه و دو ماه مُقام کنند و بى‌حصول مقصود باز نگردد فى‌الجمله در لجاج دستى دارند، مگر در عهد يمين‌الدوله يکى شب کفار بر ايشان شبيخون کردند و به انواع خرابى حاصل آمد، ايشان خود بى‌خاک مراغه کردندي، چون اين واقعه بيفتاد تنى چند“ص ۱۸، باز در پايان همين حکايت گويد: ”سوم سال طمع کردند که مگر ببخشد“ و مگر را يکبار به معنى ”از قضا“ و بار ديگر به معنى ”شايد“ آورده است. ”الاّ“ نيز از ادات استثناء عربى است در فارسى به همين معنى مى‌آيد، منوچهرى گويد:


يک‌ دختر دوشيزه بدو رخ ننمايد الاّ همه آبستن و الاّ همه بيمار


و بعد از اين در قرن ششم و هفتم ”مگر“ استعمالات زيادى پيدا کرد که در فصل گلستان سعدى خواهيم آورد، مثل: مگر استفهامى - استثنائى - احتمالى - قيد صدفه - چنان‌که بيايد، سعدى گويد:


يکى از دوستان مخلص را مگر آواز من رسيد به گوش


- فى‌الجمله: در جمله - جمله: همه به يک معنى آمده است.


- خانه‌وارى حصير: يعنى فراخور يک خانه حصير، و خانه به معنى اتاق است. وار و واره پساوند لياقت است مانند شاهوار و گوشوار يعنى لايق شاه و لايق گوش و پشتواره فراخور پشت و دستواره چيزى که بتوان به‌دست گرفت و ”وار“ به معنى مقدار - چنان‌که بعضى گمان برده‌اند نيست.


- بِشکوه: با باء اتصاف يعنى ”باشکوه“.


- به شعر دوستى‌تر: يعنى ”شعر دوست‌تر“ و جاى عجب است، مثال: ”آل سلجوق همه شعر دوست بودند اما هيچ‌کس به شعر دوستى‌تر از طغانشاه‌بن‌الب‌ارسلان نبود.“ (ص ۴۳) و بعيد نيست که ياء ”دوستي“ زايد باشد.


- شَگَرْف: گاهى اين کلمه را در مورد ذوى‌العقول صفت آورده است: ”در عهد دولت آل‌عباس رضى‌الله عنهم خواجگان شگرف خاستند و حال برامکه خود معروف است“ ص ۱۹.


- ايزارچيني: اين لغت را در مورد زينت اتاق آورده و گويا مراد او اِزارهٔ اتاق بوده است که با چينى تزئين‌ يافته: ”خانه‌اى ديد مُجصّص و منقّش ايزار چينى زده خرّم‌تر از مشرق ... الخ“ ص ۲۰ - و خانه در اينجا مراد اتاق است، نه عمارت يا کليهٔ منزل از سراى و بيوتات، و امروز هم در خراسان و ترکستان و افغانستان اتاق را ”خانه“ گويند.


- سروغاتفر: اين کلمه در اشعار فراوان ديده شده است ولى در نثر ديده نشده بود (ص ۲۰).


- ملطفه: به معنى نامهٔ خصوصى و کوچک و بيهقى اول‌بار آورده و در سياست‌نامه ملاطفه آمده است، کمامر.


- بطرازيد: از فعل طرازيدن، به معنى آراستن و درست کردن، که در دو نسخهٔ اَبَ و طَ گويد: ”آنکار را بطرازيد“ ص ۳۴۲ س ۱۰.


حکيم سنائى گويد:


گه دست يازيدم همى زلفش طرازيدم همى
گه نرد بازيدم همى يک بوسه بود و دو ندب


- خاک کِرمه: به معنى خراطين، و در خراسان آن را (کُخِ لَوْ جُوِئي) يعنى کرم لب‌جوئى خوانند.


- دردم شد: چون ”چون مهرگان درآمد و عصير در رسيد و شاه سفرم و حماحم و اقحوان دردم شد.“ ص ۳۱ - دردم استعمال عجيبى است و هيچ‌جا در نظم و نثر نديده‌ام و گمان حقير اين است که غلط باشد و اصل (دُمادُم) باشد به ضم دو دال مهمله يعنى پياپى و متوالى و پشت سر يکديگر.


- تَکْسَ: به فتحين، به معنى هستهٔ انگور و تَکَژْ نيز ديده شده است.


بهرامى گويد:


آن خوشه بين چنان‌که يکى خيک پر نيبذ سربسته و نبرده بدو دست هيچ‌کس
بر گونهٔ سياهى چشم است غُژمِ او هم بر مثال مردمک چشم از او تَکَس


- اَزِشْ: ترکيبى است که ”از“ قيد اضافى با شين ضمير غايب جمع شده است، مثال: ”ازش بسيار بتوان خورد“ ص ۳۲، و متقدمان اين نوع ترکيب‌ها داشته‌اند و (دَرِسْ) و (ا:زِشْ) استعمال مى‌کرده‌اند و بعدها منسوخ شده است، ولى در افواه باقى‌مانده، در نثر پهلوى نيز ”هچش“ به معنى ازش و ”پذش“ به معنى ”بدش“ يا ”بهش“ و ”کذش“ به معنى ”کش“ يا ”چونش“ و مانند اينها بسيار متداول بوده است، يعنى ضماير مفعولى و اضافى (م، ت، ش - مان، تان، شان) را با حروف و قيود نيز مثل اسامى و افعال ترکيب مى‌کرده‌اند.


- خيار: نخبه و مختار و گزيده، و بيهقى ”خياره“ آورده است (ص ۳۳).


- گذاشتن: متعدى گذشتن به معنى گذرانيدن: ”زمستانى گذاشتند در غايت خوشي“ ص ۳۲، و اين نوع تعديه در نثر قديم مکرّر ديده مى‌شود مانند نشاختن و نشاستن از نشستن و برگاشتن از برگشتن و شکافتن از شکفتن و گذاردن و گذاشتن از گذردن و گذشتن و کافتن از کفتن و غيره چنان‌که گذشت.