نثر عرب نثرى مرسل و ساده و موجز و خالى از حشوو مترادفات بوده است و کتبى که تا اواخر قرن سوم هجرى تأليف شده مانند تاريخ طبرى و مؤلفات مسعودى و غيرهم همه بر اين منوال است، خواه ايراد سجع را مکروه و خواه جايز بشمريم، همّ غالب نويسندگان قديم بر اين سيره - يعنى ساده‌نويسى - بوده است، چنان‌که ابن‌قتيبه سخن ”پرويز“ را در معنى ايجاز ذکر مى‌کند که گفت. ”بيشترين چيزى که خواهى در کمترين سخن جاى ده“ و خود نامهٔ يزيدبن‌وليد را به مروان شاهد آورده است که: ”اما بعد فانى اراک تُقدّم رجلاً و تُؤخر اُخرَى فاذا اَتاکَ کتابى هذا فاعتمد على ايّهما شئت و السلام“ (ادب‌الکاتب: ص ۱۶ و ۱۷. شبيه به اين است نامهٔ اميرکبير به جعفر قليخان سردار شادلو بعد عنوان: جعفرقليخان: بيا و ببين، ميا و مبين! (تقي)).


و نيز جاحظ به روايت ابوالحسن مداينى نقل مى‌کند که روزى عمّار ياسر کلامى گفت و به ايجاز گرائيد کسى او را گفت: چه بود که بر کلام خود مى‌افزودي؟ عمار گفت: ”اَمَرنا رَسُول‌الله عليه باطالةالصّلوة و قصر الخطبه“ (البيان و التبيين: جلد ۱، ص ۲۰۱) يعنى رسول ما را به طول نماز و کوتاهى خطبه امر فرموده است.


ليکن سير تمدّن اسلامى و آشنا شدن نويسندگان در قرن دوّم هجرى با کتب و رسايل و ادبيّات ملل ديگر از قبيل روم و يونان و فارس و هند و شيوع شعر در اسلام، کار نثر را به تکلّف و تصنّع کشانيد و نثرنويسان از شعرا بناى تقليد را گذاشتند و قواعدى به وام خواستند، چنانکه ثعالبى بعضى معانى را در نثر صاحب‌بن عياد گرد آورده است که از شعر متنبى سرقت شده است (يتيمهةالدهر، ص۸۷) و نيز ابراهيم صولى (ابراهيم‌بن‌عباس بن محمد‌بن‌صول تکين الصولى الشاعر که بيهقى وى را مردى خودپسند معرفى کرده است وى در ۲۴۳ هجرى بسر من رآى وفات يافت) که از شعرا و مورخان قرن سوم است خود اعتراف مى‌کند که وى در نثر خويش از اشعار مسلم‌بن‌الوليد و ابى‌تمّام استفاده کرده و سجع‌هائى ذکر مى‌کند که از اشعار گرفته است (وفيات‌الاعيان، طبع بولاق ج ۱، ص ۱۳) و احمدبن‌ابى‌طاهر دربارهٔ سعيدبن‌حميد گويد:


”اگر به سخنان سعيد از نظم و نثرگرفته شود که به سوى خويشاوندان خود بازگردند چيزى نزد وى باقى نخواهد ماند“ (الفهرست ص ۱۷۹).


همچنين آشنائى عرب با ايرانيان و يونانيان و برخوردن آنها به کتبى که سراسر پر از کنايه و استعاره و تعبيرات گوناگون بوده است خاصه کتبى که مأخذ آنها از ادبيات هندى بوده از قبيل کليله و دمنه، موجب تطوّر نثر گرديد و قديم‌ترين نثر مصنوع، نثر ابن‌مقفع است در ترجمهٔ کليله که اندکى داراى صنعت سجع و موازنه مى‌باشد، ولى معذلک در حدود بى‌تکلّفى و سادگى و فصاحت است و سجع‌هاى بارد و تکرار و مترادفات را در آن کتاب و ساير آثار ابن‌مقفع راه نيست.


در تمام مدت قرن سوم تا ظهور قرن رابع بناى نثر عرب بر سادگى و روانى و ايجاز و عدم موازنه و سجع و تکرار بوده است، و پيدا است که نويسندگان عربى در اين زمان از جائى متأثر شده و ملتفت گرديده‌اند که بايد در نثر نيز مانند شعر مراعات نکات و قواعدى چند بشود از اين‌رو نوشتهٔ آنها داراى اصول و قواعدى است و از ضعف و تعقيد و ايجاز مُخِلّ بر کنار مانده با فصاحت و لطافت و ظرافت مقرون شده است، بدون اينکه اندک توجهى به تصنعات و تکلفات منشيانه و ايراد اسجاع و مترادفات بار ده داشته باشند، و هرگاه تکرار يا موازنه‌اى در عبارتى ديده شود از براى بسط معنى و تأکيد مطلب است نه مانند قرون بعد که گاهى تکرارها و موازنات از کثرت افراط باعث فساد معنى مى‌گردد و اصل مطلب از ميان مى‌رود.


نوشته‌هاى ابن‌مقفع در قرن دوّم و کتب جاحظ در قرن سوم از اين قبيل است، يعنى از مترادفات و سجع خالى استت - ولى احياناً ازدواج و موازنه را به‌کار بسته و براى تأثير سخن خيالات را مُجسّم مى‌کرده‌اند و اين تجسّم خيال در سخنان متقدّمان نيز ديده شده است، و در خطبه‌هاى على‌بن‌ابى‌طالب بسيار است، و موجزتر از همه خطبه‌اى است که حجاج در کوفه رانده است، گويد: ”يا اهل‌الکوفه! انى لاَرَى رؤساً قد اَيْنَعَتْ و حانَ قِطاف‌ها و اِنّى لصاحب‌ها وَ کَاَنّى اَنْظُر الى الدِمَّاءَ ترقرق بين‌العمائم و اللّحي!“ يعني: اى مردم کوفه! مى‌بينم سرهائى که رسيده و هنگام چيدن آنها فراز آمده است و من چينندهٔ آنم و گوئى مى‌بينم خون‌هائى که بين دستارها و ريش‌ها همى رود!


گويند عبدالحميد کاتب مروان حمار آخرين خليفهٔ اُموى نخستين کسى است که در کتاب عربى از ايرانيان تقليد کرده است و براى نامه‌ها فواتح و عناوين و خواتيم وضع نموده است، و نيز گويند که عبدالحميد در پايان دولت اُموى نامه‌اى به ابى‌مسلم از زبان خليفه نوشت که آن را بر ستورى بار کردند از بزرگى آن طومار (۱) .


(۱) . خاورشناسان در شخصيت اين مرد يعنى عبدالحميد کاتب مروان شک دارند و گويند شخصيت اين مرد شخصيت خرافى و افسانه‌وار است مانند امرء القيس و بزرگمهر و غيرهم. والله اعلم.