فرق نثر و نظم در اصل طبيعت آن است: نثر عبارتى است که گوينده را در آن قصد و مرادى به جز بيانى ساده و اداى قصدى خالى از احساسات و هيجانات درونى نبوده باشد، مانند قوانين کشوري، و دستورالعمل بزرگان به زيردستان، و قصه نوشتن فرودستان، و ماجراى واقعى‌اى يا پيغامى که کسى به کسى شرح دهد يا گزارش حادثه و شغلي، يا سرگذشت و حسب حالي، که مجموع اين گفته‌ها يا نوشته‌ها از سادگى بيرون نباشد.


اما شعر: در اصل طبيعت، سخنى بوده است که گوينده آن را با الفاظ و تعبيراتى خوش بيارايد، و انديشه و خرد و ذوق را با هيجان دل و قوّت روح ترکيب کند، و از آن مراد و مطلبى وراى شرح و نقل و نپوشانيدن مطلب عادى داشته باشد.


اين است به عقيدهٔ من اصل فرق ميان نظم و نثر - و در کتب ادب نيز هر کسى تفاوتى ميان اين دو قائل شده است و همهٔ آن سخنان نيز به‌جاى خود درست است، چه در شعر در هر زمانى قاعدهٔ معيّنى دارد و نيز در نزد هر قومى به دستورى ديگر شعر گفته شود - يکى وزن و قافيت را از جملهٔ ضروريات شعر داند - ديگرى وزن را مناط اعتبار داند و قافيه را نشناسد - قومى نه وزن را در شعر معتبر شناسند نه قافيت را، اما آنچه مراد ماست آن است که در اصل طبيعت بدانيم که ميان نثر و نظم چه تفاوتى بوده است و تقسيمى که کرديم مُتَرَتِّب بر اين مقدمه است.


مى‌دانيم که سخنان بزرگان قديم مانند زرتشت و سخنان بودا و برهمنان صاحب ويدا و سخنان هر کسى که خواسته است شريعتى و ملّتى پيدا آورد، و دل مردم را به سوى خود و گفتار خود فرو کشد، و قصدى عالى و مرادى بزرگ داشته است، سخنانش هرچند از وزن و قافيت تهى است شعر است نه نثر، و از اين‌رو مى‌توان گفت که پيدا شدن شعر پيش‌تر از نثر است، و نخست در عالم، کتاب شعر پيدا آمد و سپس کتاب نثر موجود گرديد و هرچه روزگار گذشت مردم نثرنويس و کاتبان و وزيران براى پيشرفت سخن خود چيزى از شعر به وام گرفتند و بر نثر پيرايه کردند و نام آن را (صنعت) نهادند و شاعران نيز بر اثر اين کار بر شعر پيرايه‌ها افزودند و تکلّف‌ها به‌کار بستند و همچنان نامش را (صنعت) نهادند، و باز نثرنويسان از آنان تقليد کرده چيزى به وام گرفتند و هَلُمّ جَرّا تا به دورهٔ تاريخ رسيد.


در دورهٔ تاريخ به خوبى اين عمل پيش چشم ما نهاده است، مثلاً ”گاثهٔ زردشت“ که قصائد غرّائى است، جز عبارات خالى از وزن و قافيه چيزى نيست و تفاوت آن اشعار با کتيبه‌هاى داريوش که ظاهراً در يک زمان تدوين شده‌اند بسى ناچيز است و اگر تفاوتى روشن بخواهيد علاوه بر قواعد هجاها که در آن اشعار رعايت شده است همان طرز بيان و بروز هيجان‌ها و سوزناکى سخن ”گاثه“ است که در کتيبه‌هاى نظير آن يافت نمى‌شود.


همين قاعده تا زمان ساسانيان برقرار است و فرقى که ميان سخنان (ماني) و اشعار او با سخنان آذرپاد مارسپندان و کتيبه‌هاى شهنشاهان ساسانى ديده مى‌شود مانند تفاوت ”گاثه“ با کتيبه‌هاى هخامنشيان است که آن يکى پر است از احساسات و تشبيهات و وعد و وعيد و قصص و تجسّم معانى در داستان خلقت جهان و غيره و اين يک سخنانى است ساده و بى‌پيرايه در بيان کارهاى شهنشاه و يا دستورهاى مختصر اخلاقى و غيره.


ليکن در نثر ساسانيان به آثارى برمى‌خوريم مانند (يادگار زريران) يا رسالهٔ (خسروکواتان و ريذکي) که پر است از هيجان‌ها و تجسم معانى و تکرار کلمات و عبارات از براى تأثير در خواننده و تشبيهات زيبا در وصف گل‌ها و وصف هنرمندى‌هاى ”زرير“ و ساير شاهزادگان و سخنان جاماسپ و گشتاسپ و اسفنديار و يا لطايف بيان ”ريذک“ در وصف خود يا تعريف گل‌ها و خورش‌ها و بازى‌ها، و از اين‌رو مى‌گوئيم که يا اين دو رساله نيز شعر است و يا نويسنده براى زيبائى نثر از نظم چيزى به عاريت خواسته است و سخن خود را بدان آراسته است.