موازنه و سجع

سجع‌هائى که در کتاب کشف‌المحجوب آمده است زيادتر از اسجاعى است که در بلعمى و ساير کتب دَوْر اوّل ديده مى‌شود، اما باز آن سجع‌ها در جاى‌هاى خاص و نادر است، از آن‌جمله در صفحهٔ ۷۵ گويد:


”و اندر حقيقت دوستي، هيچيز خوشتر از ملامت نيست از آنک ملامت دوست را بر دل دوست اثر نباشد، و دوست را جز بر سر کوى دوست گذر نباشد“


در صفحهٔ ۲۶۱ گويد:


”آن را کلّ حرکت، هوا باشد و به متابعت آن وى را رضا باشد دور باشد از حق اگرچه در مسجد با شما باشد.“


در صفحهٔ ۱۹۸ گويد:


”توحيد که بُوَد که دون حق را بر دلت خطر نبود و خاطر مخلوقات را بر سرت گذر نباشد و مرصفو معاملت را کدر نباشد.“


در صفحهٔ ۴۱۹ گويد:


”شکم را گرسته داريد، و جگر را تشنه، و تن را برهنه داريد، تا مگر خداوند تعالى را ببينيد به دل، اگر تن را از گرسنگى بلابُوَد دل را بدان ضيا بُوَد و جان را صَفا بود، سِرّ را لقا بُوّد، و چون سَر لقا يابد، و جان صفا يابد و دل ضيا يابد، چه زيان اگر تن بلا يابد، که سير خوردگى بس خطرى نبود که اگر خطرى بودى ستوران را سير نگردانيدندي، که سير خوردگى کار ستوران است، و گرسنگى علاج مردان ... يکى را عالم از براى خوردن بايد و يکى را خوردن براى عبادت کردن، کان المتقدّمون يأکلون ليعيشوا و انتم تعيشون لتأکلوا، متقدمان از براى آن خوردندى تا بزيستندى و شما از براى آن مى‌زييد تا بخوريد“ (۱)


(۱) . شيخ در گلستان ازاينجا گرفته است و گويد:


خوردن براى زيستن و شکر کردنست
تو مشتبه که زييستن از بهر خوردنست


در صفحهٔ ۳۷ گويد:


”گفتم که صفا ضدّ کَدَر بود، و کَدَر از صفات بشر بود، و حقيقت صوفى بوَد آنک او را از کَدَر گذر بود.“


در صفحهٔ ۲۳ گويد:


”صفا از صفات بشر نيست، زيراک مدار مَدَر جز بر کَدَر نيست و مر بشر را از کَدَر گذر نيست، پس مثال صفا به افعال نباشد، و از روى مجاهدت مر بشريت را زوال نباشد، و صفت صفا را نسبت به افعال ...“


در صفحهٔ ۲۴ گويد:


”کونين اندر پلهٔ ترازوى فقرش به پر پشه‌اى نسنجد، و يک نَفَس وى اندر هر دو عالم نگنجد.“


”ظَلَمَ مَن سَمّى ابن آدَمَ اَميراً و قَدَسَمّاه فقيراً، آنکه نامش از حق فقيرست اگرچه امير است فقيرست، هلاک گشت آنکه پندارد که وى نه اسيرست، اگرچه جايگاهش تخت و سرير است.“

تفنّن در موازنات

”گفت: الفقر عِزُّ لأَهِله، پس چيزى که اهل را عِزّ بُود مر نااهل را ذُلّ بُوَد، و عزّش آن است که فقير محفوظ‌الجوارح بُوَد از زلل، و محفوظ از خلل، نه بر تنش معصيت و زلّت رود، و نه بر جانش خلل و آفت صورت گيرد، از آنچ ظاهرش مستغرق نعم ظاهره بود، و باطنش منبع نعم باطنه (۲) تا نفسش روحانى بُوَد و دلش رباني، خلق را بدو حواله نماند، و آدم را بدون نسبت نه“ و از اين قبيل عبارات در هر فصلى يکى دو جا ديده مى‌شود، ولى نسبت به تمام کتاب به قياس صدى يک الى صدى دو بيش نيست، و پيکر کتاب مزبور به سبک سامانى يک‌دست است، و تأثير لغات عصر و آداب دبيرى زمان در آن غيرمحسوس و ناآميخته و قابل درک و تشخيص است و با جمله‌هاى ديگر تحليل و ترکيب نشده است.


(۲) . در اين جمله دو جا در نعم ظاهره و نعم باطنه مطابقهٔ صفت و موصوف آورده است و اين قاعده هم از مختصات کتاب سبک‌شناسى بهار است، زيرا در نثر فارسى قديم اين تطابق معمول نبوده است.

حذف افعال به قرينه

حذف افعال را در جمله‌هاى متعاطفه به قرينه، چنان‌که فعلى در جملهٔ نخستين اثبات گردد و به قرينهٔ آن در جمله‌هاى ديگر حذف شود، مثال:


”سرّش از اغراض محفوظ باشد و تنش از آفات مصون و احکام فرايض بر وى جاري.“


در اين جمله فعل (باشد) بعد از لفظ مصون و جارى يعنى در پايان دو جملهٔ متعاطفه حذف گرديده است.


گاه نيز افعال را به قرينهٔ معنوى حذف مى‌کند و اين روش در آن عصر بسيار نادر و کمياب است:


”پس غنا نعمت، و اغراض اندر وى آفت، و فقر نعمت، و حرص اندر وى آفت، معانى جمله نيکو، روش اندر و مختلف، و فقر فراغت از مادون، و غنا مشغولى دل به غير، چون فراغت آيد، فقر از غنا اوليترنه، غنا کثرت متاع، و فقر قلت متاع، و متاع به جمله از آن خداوند.“


ديده شد که در تمام اين جملات متعاطفه افعال حذف شده و قرينهٔ لفظى نيز در بين نيست جز قرينه و نمودار معنوى که مى‌نمايد فعل (است) حذف شده است.


اين بود تفاوتى که در مدت يک قرن در نثر سامانى روى داده است. چه اين کتاب در اوايل قرن ششم يا اواخر قرن پنجم تدوين شده و ديرى است تأثير فارسى به‌دست کتاب غزنويه تغيير کرده است، ولى باز در کتب علمى بر طبق حاسّهٔ محافظه‌کاري، اساس و پايهٔ سبک مذکور باقى مانده است.

حکايت غلام حادى

”ابراهيم خَواص گويد: که من وقتى بِحيّى از احياء عرب فراز رسيدم و به دار ضعيف اميرى از امراء حيّ نزول کردم، سياهى ديدم مغلول و مسلسل بر در خيمه افکنده‌اند و آفتاب شفقتى بردلم پديد آمد، قصد کردم تا او را به شفاعت بخواهم از امير ... گفتم: اين غلام را در کار من کن، گفت: نخست از جرمش بپرس آنگاه بند از وى برگير، که تو را بر همه‌چيزها حکم است تا در ضيافت مائي، گفتم بگو جرمش چيست؟


گفت: بدان‌که اين غلام است که ”حادي“ (۱) است و صوتى خوش دارد، من اين را به ضياع خود فرستادم با اشترى چند، تا براى ما غَلّه آرد، وى برفت و دوبار شتر بر هر اشترى نهاد و حُدى مى‌کرد (۳) و اشتران مى‌شتافتند تا به مدتى قريب اينجا بيامد [با] دو چندان‌بار که من فرموده بودم. چون بار از اشتران فرو گرفتند اشتران همه يکان دوکان هلاک شدند!


(۱) . الحُداء: به ضم حاء مهمله آوازى که اشتران از آن به هيجان آيند و به راه روند، و حُدى به ياء مجهول ظاهراً ممالهٔ ”حُدا“ است و حادى فاعل از اين فعل است.


ابراهيم گفت: مرا سخت عجب آمد؟


گفتم: ايهاالامير شرف تو تو را جز به راست گفتن ندارد، اما مرا بر اين قول برهانى بايد. تا ما اندر اين سخن بوديم اشترى چند از باديه به چاهسار آوردند تا آب دهند، امير پرسيد که چند روز است تا اين اشتران آب نخورده‌اند؟


گفتند: سه روز؟


اين غلام را فرمود تا به حدى صوت بر گشاد، اشتران اندر صوت وى و شنيدن آن مشغول شدند و هيچ دهان به آب نکردند تا ناگاه يک‌يک اندر مى‌ديد و اندر باديه بپراکندند!


و ما بعضى از اين اندر مشاهده مى‌بينيم که چون اشتربان و خربنده ترنّمى کنند اندر آن اشتر و خرطوئى پيدا آيد و اندر خراسان و عراق عادتيست که که صيادان به شب آهو گيرند، طشتى بزنند تا آهوان آواز طشت شنوند و بر جاى بايستند، ايشان مر او را بگيرند.


و مشهور است که اندر هندوستان گروهى‌اند که به دشت بيرون مى‌روند و غنا مى‌کنند و لحن مى‌گردانند، آهوان چون آن بشنوند قصد ايشان کنند، ايشان گرد آهو مى‌گردند و غنا مى‌کنند، تا از لذّت آن چشم فرو گيرد و بخسپد و ايشان مر او را بگيرند.


و اندر کودکان خُرد اين حکم ظاهر است که چون بگريند اندر گاواره، کسى نوائى بزند، خاموش شوند و مر آن را بشوند، و اطبا گويند مر اين کودک را که حِسّ وى درست است و به بزرگى زيرک باشد، و از آن بوَد که مَلک عجم را وفات آمد، از وى پسرى ماند دوساله، وزرا گفتند که اين را بر تخت مملکت بايد نشاند، با بزرجمهر تدبير کردند وى گفت صواب آمد، اما ببايد آزمود تا حسّش درست هست و بدو اميد توان داشت؟


بفرمود تا بر سر مُغنّيان غنا مى‌کردند، وى اندر آن ميان به طرب آمد و دست و پاى زدن گرفت، بزرجمهر گفت از اين اميدوارى هست به مُلک و اصوات را تأثير از آن ظاهرتر است نزديک عُقلا که به اظهار برهان وى حاجت آيد، و هر که گويد مرا بالحان و اصوات و مزامير خوش نيست، يا دروغ گويد، يا نفاق کند، و يا حس ندارد، و از جملهٔ مردمان و ستوران بيرون باشد!


و رِقّى روايت کند از ادَرّاج که او مى‌گفت:


من با ابن‌الفوطى بر لب دجله مى‌رفتيم، ميان بصره و اَبِلّه. به کوشکى فرا رسيديم نيک‌مردى بر آن نشسته بود، و کنيزکى بدان در نشسته که ويرا مى‌ غنا کرد و مى‌گفت:


فِى سَبِيلِ‌الله وُّد کانَ مَنّى لَک يُبذَلْ
کلَّ يَومٍ تَتلَوَّن غَيرُ هَذَا بِکِ اَجْمَلْ


و جوانى را ديدم اندر زير ديوار کوشک ايستاده، با مرقعّه و رِکوه‌اي، گفت اى کنيزک به خداى که اين بيت بازگوى که از زندگانى من يک نفس بيش نمانده است، تا بارى جان به استماع اين بيت برآيد!


کنيزک ديگرباره باز گفت ...


آن جوان نعره بزد، جان از وى جدا شد! ...


خداوند کوشک مر کنيزک را گفت که تو آزادي، و خود فرود آمد به جهاز وى مشغول شد، و همهٔ اهل بصره بر وى نماز کردند، پس آن مرد بر پاى خاست و گفت يا اهل بصره من که فلان‌بن‌فلانم همهٔ املاک خود سبيل کردم و مماليک آزاد کردم. هم از آنجا برفت و نيز کسى خبر آن مرد نيافت! (ص ۲۵۱-۵۳۳)