شيخ ابوالحسن خرقانى از مشايخ بزرگ است و همواره محلّ توجه بزرگان و خانقاهش محطّ رجال مشايخ کبار و حکماء بزرگوار و دانشمندان مانند بوعلى‌سينا و شيخ ابوسعيد و ناصرخسرو بوده است. شيخ در ۴۲۵ وفات يافته است و از او سخنانى به پارسى باقى‌مانده است که گويند يکى از شاگردان و مريدان او پس از مرگ شيخ گرد آورده و نام آن ”نورالعلم“ است و معلوم نيست در اصل فارسى بوده است يا آن مريد آن را به پارسى ترجمه کرده است (از اين رساله تنها يک نسخه در موزهٔ بريتانيا موجود است).


سبک اين نگارش زياد کهنه نيست و به شيوهٔ ساير کتب قرن پنجم تحرير يافته است و بوئى هم از شيوهٔ قديم دارد و ما براى تيمن و تبرک چند جمله از آن مى‌آوريم:


”شيخ رضى‌الله‌عنه از صوفئى پرسيد که شما درويش که را گوئيد؟


گفت: آن را که از دنيا خبرش نبود.


شيخ گفت: چنان نيست بلکه درويش آن بود که در دلش انديشه نبود و مى‌گويد و گفتارش نبود و مى‌بيند و ديدارش نبود و مى‌شنود و شنوائيش نبود و مى‌خورد و مزهٔ طعامش نبود و حرکت و سکونش نبود و اندوه و شاديش نبود. درويش اين بُوَد.


شيخ مُريد را پرسيد که: هرگز زهر خورده‌اي؟


گفت: نى هر که زهر خورد بميرد.


گفت: پس تو هرگز حلال نخورده باشى که هر کى نان خورد و چنان نداند که زهر مى‌خورد حلال نخورده باشد ...


پرسيدند که: غريب کيست؟


گفت: غريب نه آن است که تنش در اين جهان غريب است، بلکه غريب آن است که دلش در تن غريب بُوَد و سَرَّش در دل غريب بُود.


پرسيدند که: به چه دانيم که [کس را] اندرون يکى است؟


گفت: بدان که زبان او هم يک باشد، هر که را زبان پراکنده بود دليل بود که دل او را پرکنده بود، بزرگان گفته‌اند: دل ديگ است و زبان کفگير، هرچه در ديگ باشد به کفگير همان برآيد، دل درياست و زبان ساحل، چون دريا موج کند به ساحل همان اندازد که در دريا بود.


ابويزيد رحمةالله گفت: جواب سخن ياد داريت، که هر که جواب سخن خويش ياد ندارد، هر کجا که سخن گويد باک ندارد. حساب روز قيامت ياد داريت، که هر که حساب قيامت ياد ندارد ما از هر کجا جمع کند باک ندارد، قدر رفيق (در نمونهٔ سخن (رفتن) ضبط شده است اصلاح قياسى شد) نيک شناسيت، [که] هر که قدر رفيق نيک نشناسد صحبت با هر که دارد باک ندارد“ (نقل از نمونهٔ سخن).