لغاتى که غالب صفحات تذکرةالاولياء و اسرارالتوحيد بدان مشحون است عبارتند از:


- آداب، ادب، ادب وقت: ادب مراد فرهنگ است و آداب هر کارى رعايت ضروريّات و واجبات و تحسين و تمامى آن کار است.


- آدمى‌گري: آدمى بودن گاه به معنى بشريّت و گاه به معنى انسانيّت.


- آزادي، آزاد: آزادى گاه به معنى ”تشکر“ مى‌آمده است، ولى در اين کتاب به معنى ”نجات“ و آزادى از ماديّات است، آزاد درست ترجمهٔ ”بُختار“ پهلوى است که در آداب مزديسنا به معنى آزاد شدهٔ از سرشت اهريمنى به‌کار مى‌رفته است.


- اَبْدال: به صيغهٔ مفرد و جمع هر دو، و او مخلوقى است که مأمور حفظ و حمايت بندگان خدا و از ياران قطب مى‌باشد، وعدهٔ آنان معدود است:


”جُنيد وقتى با مردمان گفت که با مردمان سخن نگفتم تا سى کس از ابدال اشارت نکردند که بشايد که تو خلق را به خداى خواني“ (ص ۸، ج ۲، تذکرةالاوليا).


- اثبات: ضدِّ نفي.


- اجتهاد: جدّ و جهد و تتبع و سعى در تصوّف.


- اِخلاص: معلوم است، از روى خلوص و پاکى‌نيّت خدمت يا عبادت کردن.


- اَخْلاق: مجموعهٔ خوى‌ها.


- اِرادت: همان اراده است ولى در مورد عبادت يا خدمت مترادف با اخلاص مى‌آيد.


- اِزار، ايزار: لنگ و زيرجامه و سفرهٔ نان و مانند آنها و ايزارپاى زيرجامه است.


- از دست برفتن، از دست افتادن، از جاى بشدن: معلوم است به معنى از پاافتادن و ناچيز شدن.


- اَزَل، اَزَليّت: درست ترجمهٔ ”زروان“ و ”ديرندخداي“ مزديسنا است، ولى چون کيش مزديسنا ازليّت بر ذات سبقت ندارد و غير از او نيست.


- اِستدراج: درجه‌به‌درجه بالا رفتن در مقامات و طى کردن طريقت.


- استغنا: بى‌نيازي.


- اشارات: معلوم است.


- اشتياق: از اصطلاحات صوفيان است.


- اَلصّلا: اعلام کردن جماعت بدعوتي: مثال:


”حسن بدان دوکان شد و چندانک شلغم و چگُنْدَر بود بخريد و بياورد و اَلصَّلا آواز دادند و درويشان به‌کار مى‌بردند“ (ص ۱۰۳ اسرارالتوحيد).


- افلاس: مفلس در طريقت.


- اقدام: قدم نهادن در راه حق و بشريت.


- اَنانيّت: عُجب و خودپسندي.


- اُنس: معلوم.


- انفاس: از مصطلحات صوفيان است.


- اِنقطاع: منقطع شدن و به ترک همه‌چيز گفتن و ترک همه کردن و منقطع از همين ماده است.


- اِنکار: معلوم


- اَوام: به معنى وام قَرض - و اسرارالتوحيد: افام هم آورده است.


- اَوْتاد: مترادف با اَبْدال. کسانى که از ياران قُطب‌اند و پوشيده در جهان از براى اصلاح بنى‌آدم و تربيت و دستگيرى مى‌کردند. در ادبيات سنسکريت ”اَوْتار“ به همين معنى است و گويند هر چند هزار سال يکبار خداوند به‌صورت ”اوتار“ به زمين مى‌آيد براى نجات بشر و سعادت خلق، و تا کنون چهل‌بار و هربار به‌صورتى آمده است (رک: مقالهٔ نويسنده در زير عنوان ادبيات هند سال چهارم مجله مهر) و اين دو لغت باهم نزديک‌اند و مخصوصاً ”اَوْتاد“ در عربى ريشه ندارد و از مادهٔ ”وَتَد“ به معنى ميخ نمى‌باشد، و شايد مصحّف لفظى و معنوى ”اوتار“ سنسکريت باشد.


- ايثار: بذل همه‌چيز در راه دوست.


- باطن: ضدّ (ظاهر).


- باقى - بقا: ضدّ (فنا و فاني).


- بتَرين: املائى است از بدترين، مثال:


”رسول عليه‌السلام گفت که در آخرالزمان زعيم قوم آن کس بود که بَتّرين (۱) ايشان بُوَد و ايشان را وعظ گويد“ (ج ۲، ص ۱۱)


(۱) . در خراسان هنوز لفظ ”بتّرين“ به تشديد تاء مثناة که مخفف ”بدترين“ است استعمال مى‌شود - و لفظ ”نابتّر“ به تشديد تا در ساير انحاء ايران معمول است.


- برسيدن، وقت برسيد، قضا حتم برسيد: يعنى تمام شد.


- بسط: گستردن و پهن باز کشيدن مطلبى يا پاسخي.


- بشريّت: آدمى‌گري.


- بصيرت: ديد.


- بُعد: دوري.


- بَلا: معلوم.


- بندگي: معلوم.


- پاره دوختن: رقعه بر هم دوختن جهة مرقع (چهل وصله).


- پاى بازي: رقص، (پهلوي: پات و اژيک)


- پايگاه: پلّه، و زينهٔ نردبان و خانه.


- پندار، پنداشت: وهم و خيال.


- پير: مرشد و پيشوا.


- پيشرو: امام.


- تجريد، مجرّد: گسستگى از علايق دنيوى و پاک و خالص شدن، و صفت اين حال.


- تجلّي، تجلّى‌گاه، جلوه: به معنى جلوه کردن حق و جايگاه جلوه و خود جلوه.


- تحقيق: به حق و طبق حقيقت به چيزى رسيدن و چيزى را دريافتن و شرح دادن.


- ترک: اصطلاحى است، مرادف انقطاع و تجريد.


- ترينه‌وا: نوعى آش که از تره‌بار سازند.


- تصديق: باور کردن و به راست داشتن.


- تعلّق، تعلّق ساختن: علاقه پيدا کردن.


- تفويض: مفوّض کردن.


- توکّل: معلوم، کارها به خداى واگذاردن و بدو اعتماد کردن.


- جامه خرقه کردن: جامه دريدن در مجلس سماع.


- جامه نمازى کردن: شستشو دادن جامه، و آب کشيدن.


- جَبَروُت: قدرت و تسلّط و خدواندى خداوند.


- جُحود: از جَحد و اِنکار - اصطلاح است.


- جَزَع: معلوم است، لابه کردن.


- جلال: خورّه و فرّ و شکوه.


- جمع، جمعيت: ضد پريشان و پريشاني.


- جنيّت، مَلَکيّت: مصدر از جن و ملک، يعنى جن‌گيرى و فرشته‌گري.


- جهد، مجاهده، جهد وجد: معلوم.


- جواد: راد و سخي.


- حالت: اصطلاحى است.


- حال: اصطلاحى است.


- حجاب، حُجُب، محجوب: اصطلاح.


- حديث: گاه به معنى مطلق سخن و صحبت، و گاه مراد حديث نبوى است.


- حرمان: محروم بودن.


- حريّت: آزادي.


- حَسْرت: ارمان.


- حقيقت، حق: معلوم.


- حُکم: امر و داوري.


- حيا: شرم.


- حيرت: اصطلاحى است.


- خاطِر: محل خواطر و خاطره‌اى که خطور کند.


- خانقاه: معلوم، در اصل (خانگه) و (خانگاه).


- خدمت: معلوم.


- خِرقَه: چهل وصله، و آن جبّه‌اى بوده است که بايستى درويش از رقعه‌ها و پاره‌هاى برچيده بر يکديگر دوزد و بر دوش دارد.


- خَطَر، خطر کردن: اهميت کاري، و در کارى خطبر جرئت نمودن.


- خطرات: جمع خطرها و جمع‌ مهلکه‌ها.


- خلوت: معلوم.


- خنده‌ستان: مجلس پرخنده.


- خوف: بيم.


- در باقى کردن: کار را به وقت ديگر موکول کردن، يا ترک کارى گفتن، يا پس‌انداختن کار.


- در توقف کردن: پس‌انداختن کار.


- در حکم کس بودن: منکوحهٔ کس بودن.


- درد: اصطلاح صوفيه.


- دردزده - دردگيني: دردمند و دردمندى طبق اصطلاح صوفيه.


- درويش: درويشي: معلوم.


- دعوت: مهمانى عمومي.