اين مقدمه بر شاهنامهٔ منثور که مأخذ فردوسى بوده است نوشته شده و پس از نظم شاهنامه همان مقدمه را با ضمايمى مقدمهٔ شاهنامهٔ منظوم قرار دادند و در زمان شاهزاده بايسنقر ميرزاى گورکان آن مقدمه را برداشتند و مقدمهٔ فعلى را بر شاهنامه افزودند.


پس از دورهٔ فتوحات و استقرار دولت عرب در ايران و شوق شديد مردم به اطلاع از علوم و فنون و اخبار و تواريخ ملل تابعه و اقوام مجاوره يکى از ايرانيان بسيار معروف بين اهل فضل و ادب يعنى عبدالله‌بن‌المقفع در حدود سنهٔ ۱۴۲ کتابى را در تاريخ پادشاهان ايران که ”خداى‌نامه“ نام داشته از پهلوى به عربى ترجمه کرد و اين ترجمهٔ ابن‌مقفع که بدبختانه از ميان رفته است نزد قدما و مؤلفين عرب نيز همچنان معروف بوده است به خداى‌نامه يا سيرالملوک که ترجمهٔ تحت‌اللفظى آن است.


غير از ابن‌المقفع بعد از او چندين نفر ديگر نيز سيرالملوک‌هاى عديده در تاريخ پادشاهان ايران به عربى ترتيب داده‌اند که يا مستقيماً ترجمه از پهلوى بوده است يا تهذيب و تحرير و حک و اصلاح ترجمهٔ ابن‌المقفع و غير او از قبيل محمدبن‌الجهم‌البرمکى و محمد‌بن‌بهرام‌بن مطيارالاصفهانى و هشام‌بن‌قاسم‌الاصفهانى و موسى‌بن‌عيس‌الکسروى و زاذوية‌بن شاهويه‌الاصفهانى و غير هم که اسامى ايشان در تاريخ حمزهٔ اصفهانى و فهرست ابن‌النديم و مقدمهٔ ترجمهٔ طبرى و الآثارالباقيهٔ ابوريحان بيرونى و مقدمهٔ مجمل‌التواريخ مفصلاً مسطور است و چون از موضوع صحبت ما خارج است از خوض در اين مطلب صرف‌نظر کرديم؛ همين‌قدر مى‌گوئيم که بدبختانه از اين کتب مذکوره اکنون آثارى باقى نمانده است و همهٔ آنها از ميان رفته‌اند گرچه مندرجات آنها عموماً در کتب متأخرّهٔ ديگر که بلاواسطه يا مع‌الواسطه از آنها اقتباس کرده‌اند مانند تاريخ طبرى و کتاب‌ البدء و التاريخ مقدسى و مؤلفات ابن‌قتيبه دينوَرى و مسعودى و ابن‌واضح‌اليعقوبى و حمزهٔ اصفهانى و ابوريحان بيرونى و ثعالبى و غير هم باقى مانده است.


مقارن همان زمان‌ها که بعضى ايرانيان متعرّب از بغداد و عراق ترتيب اين سيرالملوک‌هاى متنوعهٔ متکثره را به زبان عربى براى مطالعهٔ عربى‌زبانان مى‌داده‌اند در خود ايران نيز ايرانيان به همان نهج و طرز و ترتيب در صدد جمع‌آورى اخبار ملوک گذشتهٔ ايران برآمده مجموعه‌هاى مختلف به زبان فارسى براى مطالعهٔ خود ايرانيان فارسى‌زبان به اسم شاهنامه که اغلب به نثر و گاهى به نظم بوده جمع و تلفيق مى‌نموده‌اند و اسامى بعضى از اين نوع شاهنامه‌ها در مؤلفات متقدمين‌بالصراحه و به اسم و رسم مذکور است از قبيل شاهنامهٔ نثر ابولمؤيد بلخى که ذکر آن صريحاً به همين عنوان ”شاهنامهٔ ابوالمويد بلخي“ در مقدمهٔ قابوسنامه و مقدمهٔ ترجمهٔ تاريخ طبرى برآمده است (در نقل از بيست مقالهٔ قزوينى اينجا قسمتى از نقل عبارات کتب مذکور در فوق حذف شد).


و ديگر از اين قبيل شاهنامه‌ها شاهنامهٔ ابوعلى محمدبن‌احمد بلخى شاعر است که ابوريحان بيرونى در کتاب الآثارالباقيه فقط يک‌مرتبه اسمى از آن برده است پس از ذکر عقايد ايرانيان در خصوص به‌ دو عالم و آفرينش کيومرث و ميشى و ميشانه گويد: ”هٰذا عَلى ما سَمِعْتُه مُنْ اَبى‌الحَسَن آذَر خورالمُهَنْدِس و قدذَکَرَ ابوعلى مُحَمّدبن اَحْمَد البَلخى الشاعر (۱) فى‌الشاهنامةِ هذاالحَديث فى بَدْوِالانْسانِ عَلى غَيْر مٰا حَکَيْناهُ بَعْدَ اَنْ زَعَمَ اِنَّهُ صُحَّحَ اَخْبٰارَه مُنْ کِتابِ سِيرَالمُلوکِ الَّذى لِعَبْدِالله‌بن‌المُقَفَّعْ و الَّذى لِمُحَمَّدبن‌الْجَهْمِ الْبَرْمَکى الخ“ و ديگر منظومهٔ مسعودى مروزى است که ثعالبى در کتاب غُرَراخبار ملوک‌الفرس و سَيَهم دومرتبه از آن اسم برده است مرتبهٔ اول در اوايل کتاب در سلطنت طهمورث به اين عبارت: ”وَ زَعَم مسعودى فى‌ مُزْدَوَجثَه بالْفارسيَّةِ اَنّ طهمُورِث بَنَى قُهَنّدِزَمَرو“ و مرتبهٔ ثانى در اواسط کتاب در فصل لشکرکشى بهمن‌بن‌اسفنديار به سيستان و جنگ با زال پدر رستم به اين عبارت ”فَعَفا عَنْه (اى فعفا بهمن عن زال) و اَمَرَ بِرَدِّه اِليٰ مَنْزِلِهِ و الاِفْراج لَهُ عَنْ مُسْکَةِ مِنْ مَالِهِ و ذَکَر المَسْعُودِيٌ امَرْوَزِى فى مُزْدَوَجَتِهِه الفارسيَّه اِنَّهُ قَتَلَهُ وَ لَمْ يَبْقِ عَليٰ اَحدٍ مِن ذَوِيه“


(۱) . مى‌توان تصور کرد که اين همان ابوالمؤيد بلخى است که در الآثاررالباقيه به اشتباه ابوعلى نوشته شده است زيرا در جاى ديگر خبرى از اين مرد نداريم.


و مطهِّربن‌طاهر المقدسى نيز در کتاب البدء و التاريخ پادشاهان گذشتهٔ ايران نام برده و دو سه بيت از منظومهٔ او نيز نمونهٔ به‌دست داده است و هرچند نسبت ”مروزي“ بر اسم او نيفزوده تا معلوم شود که مراد همان مسعودى مذکور در کتاب ثعالبى و همان منظومهٔ او مى‌باشد، ولى به قرينهٔ اينکه منظومهٔ هر دو مثنوى بوده و موضوع هر دو نيز تاريخ پادشاهان گذشتهٔ ايران و تخلّص هردو شاعر نيز مسعودى بوده تقريباً شکى در اتحاد شخصين باقى نمى‌ماند.


مرتبهٔ اول که مقدسى در کتاب مذکور نام مسعودى را برده است در ابتداى فصل متعلق به تاريخ ايران است در سلطنت کيومرث به اين عبارت: زَعَمَتِ اَلاعٰاجم فى کتب‌ها واللهُ اَعْلَمَ بِحَقِّها و باطِلِها اَنَّ اَوَّلَ مَنْ مَلَکَ مِنْ بَنى آدَمَ اِسْمُهُ کيومَرثْ وَ اِنَّهُ کٰانَ عُرْيٰاناً فى‌الاَرضِ وَ کانَ مُلکُه ثَلاثينَ سَنَةٍ وَ قَدْ قالَ‌ الْمَسعُودِيٌ فى قَصِيَدِتِه المُحبَّرة (محبره يعنى مزين و آراسته) بالفارسيّة:


نخستين کيُومرث آمذ بشاهى گرفتش بگيتى درون پيش‌گاهى (۲)
چو سى سالى بگيتى پادشا بوذ کى فرمانش بهر جاى روا بوذ


(۲) . ظاهراً اين مصراع تحريف شده است و شکى نيست که وزن اين قصيده يا مثنوى به بحر هزج مسدس است بر وزن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل و در مصراع اول بايستى ”کيومرث“ را به تشديد يا واو مجهول بدون اشباع بخوانيم و صحيح نيز همان است - اما ناسخى کيومرث را بدون تشديد خوانده و آن را از بحر متقارب سالم شمرده و مصراع بعد را به اين طريق دستکارى کرده و قافيه را هم باخته است و معلوم نيست اصل مصراع چه بوده.