کتابى است بزرگ که در تاريخ عالم از آدم و انبياء و ملوک و خُلَفا و اُمَراى اسلامى و اعياد و آثار قديمى ديگر به زبان فارسى بسيار پخته و روان به سبک قديم تحرير شده است، و قسمت مختصرى از طاهريان و آل ليث و سامانيان و غزنويان تا امير مودودبن‌مسعود. از آن کتاب مکرّر به طبع رسيده است. اين کتاب از بيهقى بيشتر با سبک قديم نزديک است و به سبک بلعمى شباهتى دارد، و نويسنده سعى کرده است که آن را به غايت سادگى و روانى برنگارد ولى از فرط ايجاز و مقيّد بودن به ذکر رؤس مطالب ميدانى مانند تاريخ سيستان و بيهقى از براى جولان قلم نداشته است و جز مطالب موجز معين - يعنى شرح‌حال سادهٔ پادشاهان از مرگ و ولادت و ولادت گرفتن و وزير نشاندن و فتح و هزيمت و عزل و نصب اُمَرا - چيزى ندارد. بنابراين نمى‌توان زيادتر از آن استفاده کرد و بيشتر بهره برداشت و اتفاقاً ساير قسمت‌هاى چاپ نشده را هم که ديديم بر همين منوال است و بسيار موجز نوشته است.


(۱) . تأليف ابوسعيد عبدالحى‌بن‌الضحاک‌بن‌ محمود گرديزى (تاريخ تأليف سنهٔ ۴۴۰ هجرى)

نمونهٔ زين‌الاخبار

- يعقوب ليث در نيشابور (طبع برلن، ص ۱۲) :

”چون يعقوب به فرماهد [ان] رسيد به سه منزلى نيشابور و سرهنگان و عم‌زادگان محمد همه پيش يعقوب آمدند و خدمت کردند. جز ابراهيم‌بن‌احمد و يعقوب با ايشان به نيشابور آمد، و محمد‌بن‌طاهر مر ابراهيم‌بن‌صالح المروزى را به رسالت نزديک يعقوب فرستاد و گفت: اگر به فرمان اميرالمؤمنين آمدى عهد و منشور عرضه کن تا ولايت به تو سپارم و اگرنه بازگردد.


چون رسول به نزديک يعقوب رسيد و پيغام بگزارد يعقوب شمشير از زير مصلّى بيرون آورد و گفت عهد و لواى من اين است (۱) ، و يعقوب به نيشابور آمد و به شادياخ فرود آمد و محمد را بگرفت و پيش خويش آورد و بسيار نکوهيد و خزينه‌هاى او همه بگرفت. و اين گرفتن محمد دوم شوال بود سنهٔ تسع و خمسين و مأتين.


(۱) . به تاريخ سيستان ملاحظه کنيد که همين واقعه را قدرى مفصل‌تر نوشته و چه مايهٔ لطف و زيبائى در سخن پيدا کرده است که از گرديزى به سبب ايجاز و اختصار فوت شده است - تاريخ مذکور در صفحهٔ ۲۲۲ گويد:


”يعقوب به نيشابور قرار گرفت و سپس او را گرفتند که مردمان نيشابور مى‌گويند که يعقوب عهد و منشور اميرالمؤمنين ندارد و خارجى است، پس حاجب را گفت رو منادى کن تا بزرگان و عُلَماء و فقهاى نيشابور و رؤساى ايشان فردا اينجا جمع باشند تا عهد اميرالمؤمنين برايشان عرضه کنم ... حاجب فرمان داد که تا منادى کردند، بامداد همهٔ بزرگان نيشابور جمع [شدند و] به درگاه آمدند، و يعقوب فرمان داد تا دو هزار غلام همه سلاح پوشيدند و بايستادند هر يک سپرى و شمشيرى و عمودى سيمين يا زرين به‌دست، هم از آن سلاح که از خزانهٔ محمد‌بن‌طاهر برگرفته بود و به نيشابور و خود به رسم شاهان بنشست، و آن غلامان دو صف پيش او بايستادند، فرمان داد تا مردمان اندر آمدند و پيش او بايستادند، گفت بنشينيد، پس حاجب را گفت آن عهد اميرالمؤمنين به بار تا برايشان برخوانم، حاجب اندر آمد و تيغ يمانى بى‌دست ميان، و دستارى مصرى‌ اندر آن پيچيده بياورد، و دستار از آن بيرون کرد، و تيغ پيش يعقوب نهاد، و يعقوب تيغ را برگرفت و بجنبانيد، آن مردمان بيشتر بيهوش گشتند، گفتند مگر به جان‌هاى ما قصدى دارد؟ يعقوب گفت تيغ نه از بهر آن آوردم که به جان کسى قصدى دارم، اما شکايت کرديد که يعقوب عهد اميرالمؤمنين ندارد، خواستم که بدانيد که دارم، مردمان باز جاى و خرد باز آمدند. باز گفت يعقوب اميرالمؤمنين را به بغداد نه اين تيغ نشانده است؟ گفتند: بلي. گفت مرا بدين جايگاه نيز هم اين تيغ نشاند، عهد من و آن اميرالمؤمنين يکى است!“ از اين شرح و وصف تاريخ سيستان تا ايجاز گرديزى تفاوت از جُرّه تا مَجرّه است، و بدين سبب تاريخ سيستان را بر اين کتاب مقدم داشتيم.


و يعقوب مر ابراهيم‌بن‌احمد را بخواند و گفت که همه چشم پيش من آمدند تو چرا نيامدي؟ ابراهيم گفت ايدالله [الامير] مرا با تو معرفتى نبود که پيش تو آمدمى و يا نامه نوشتمى و از اميرمحمد گله‌مند نبودم که از وى اعراض کردمى و خيانت کردن با خداوند خويش روا نداشتم که مکافات او و از آنِ پدرِ او غدر کردن نبود. يعقوب را خوش آمد، او را گرامى کرد، و نزديک ساخت، و گفت: کهتر چون تو بايد داشت، و آن‌کس‌ها که به استقبال او شده بودند، همه را مصادره کرد و نعمت‌هاشان بستد“.