”به اول بايد دانست که آفريدگار ما که حکمت وى داند و مر دانشجويان را از آن اندکى آگاهى داده است، چهار گوهر اصل که اندرين عالم زير آسمان است بيافريد يکى آتش و يکى هوا و يکى آب و يکى خاک، تا از ايشان به کمابيش آميزشي، چيزهاى ديگر آفريند چون ابر و باران و سنگ و گوهر گداختن پذير و گوهر روينده و گوهر شناسانده به حس و گوهر مردم، هر يکى را وزنى ديگر از آن چهار گوهر اصل و آميزش ديگرگونه. و آتش را گرم آفريد و از خشکى بهره داد و خاک و زمين را خشک آفريد و از سردى بهره داد.


معتدل آميزش از اين چهاران، مردم بُود، و مردم را از گرد آمدن سه چيز آفريد يکى تن که وى را به تازى بَدَن خوانند و جسد، و ديگر جان که وى را روح خوانند، و سوم روان [که وى را] نفس خوانند.


جسد کثيف است، و روح لطيف و نفس چيزى است بيرون از اين سه گوهرها، و لطيفى ولى جز لطيفى روح که معنى لطيفى روح تُنُک (‌ظ: تنکى است به‌دليل ”باريک‌گوهرى و روشن‌سرشتي“ و تنکى به ضم اول و دوم يعنى لطافت و رقّت مادي. مراد آن که روح جسمى است لطيف و شفّاف و رقيق کام هو المصطلح) است و باريک‌گوهرى (در اصل نسخهٔ باريات گوهرى و در نمونهٔ سخن فارسى در حاشيهٔ اصلاح شده و ما آن را وارد اصل کرديم) روشن‌سرشتي، چنان‌که هواى روشن، و لطيفى [نفس] ديگر است اکاندرين تنکى به‌کار نيايد و ماننده است به لطيفى سخن و لطفى معنى - و آفريدگار تن را از اندام‌ها ساخت و اندام‌ها از کثافتِ خلط‌ها، و اما روح را از لطافت و بخار آفريد - و خِلط‌ها چهاراند: يکى خون پاکيزه - خون اصل - و ديگر بلغم که نيم خون است [و سوم صفرا که کفک خون است] چهارم [سودا] که دُرد و سفل خون است - اين چهار از آن چهار گوهر پيشين آفريد به آميزش‌ها و وزن‌‌هاى مختلف باز [از] اين چهار هم به آميزش‌ها و وزن‌هاى مختلف اندام‌هاى مختلف آفريد - يکى را خون بيشتر چون گوشت و يکى را سودا بيشتر چون استخوان و يکى را بلغم بيشتر چون مغز و يکى را صفرا بيشتر چون شُش، و جان را نيز از لطيفى خِلط‌ها آفريد، و هر جانى را وزنى و آميزشى ديگر - و پرورش اصل جان اندر دل است و جان‌ها کاهشتمن (ظ: جايگاهش) دل و شريان‌هاست و از دل به ميانجى شريان‌ها به اندام‌هاى رئيس [شود] چون مغز و جگر [و] چون اندام‌هاى منى و از آن‌جا به ديگر اندام‌ها شود و به هر جاى طبع روح ديگر شود - تا اندر دل بُوَد به غايت گرمى بُوَد و طبع آتش و لطافت صفرا بر وى غلبه دارد، پس آن بهره که از او به مغز شود تا مغز بدو زنده باشد و فعل‌هاى خويش بکند سردتر و ترتر شود و اندر آميزش او لطافت آبى و بخار بلغم بيشتر افتد و آن بهره که به جگر شود تا جگر به وى زنده باشد و فعل‌هاى خويش بکند نرم و گرم‌تر شود و اندر آميزش او لطافت هوا و بخار خون بيشتر شود و بالجمله روح‌هاى اصلى چهاراند: يکى روح حيوانى که اندر دل بُوَد و وى اصل همهٔ روح‌هاست، ديگر روح نفسنى به لفظ پزشکان که اندر مغز بُوَد، و سوم روح طبيعى به لفظ پزشکان که اندر جگر بُوَد، چهارم روح توليد - يعنى زايش که اندر خايه بُوَد و اين چهارروح‌ها ميانجى‌اند ميان نَفس به غايت پاکى و ميان تن به غايت کثيفي، و قوت‌هاى نفس چون قوة حس و قوة جنبش و ديگر قوت‌ها به ميانجى روح به همهٔ اندام‌ها رسد.


و علم نبض که رَگْ خوانند علم حال روح است - و علم آب (اصل: اورا علم آب) که تَفْسره خوانند علم حال خلط‌ها است، و بيشتر دليل بودن نبض (اصل: نفس) بر حالت دل است زيرا که دل جايگاه زايش روح است و بيشتر دليل بودن آب بر حال (اصل: آب و خاک جگرست) جگر است زيرا که جگر جايگاه زايش خلط‌ها است“.