استعمال لغات جايگزين

- استعمال ”بر“ استعلائى :

قبل از افعال و بعد از اسامى مضاعف مانند ”اندر“ و ”اندرون“ چنان که ترکى‌کشى گويد:


امروز اگر مراد تو بر نايد فردا رسى به دولت آبا بر
چندين هزار اميد بنى آدم طوقى شده به گردن فردا بر


- آوردن افعال با پيشاوندهاى قديم :

مانند ”فرا - فراز - باز - فرو - بر - اندر - همى - اَوْ - ها - آ“ و غيره که در بخش‌ اول به‌‌شرح نموده شد، و صيغه‌هاى انشائى جمع به طريق خاص که بعدها از بين مى‌رود مثل ”کردماني“ به‌جاى ”مى‌کرديم“ در جمله‌هاى شرطى و استعمال فعل‌هاى مرکب به‌جاى افعال جعلى که بعدها پيدا شد - چنان‌که به‌جاى جنگيدن و رقصيدن و طلبيدن - حرب کردن يا جنگ کردن و رقص کردن و طلب کردن و فهم کردن مى‌آورند. و استعمال فعل‌هاى قياسى قديم عوض سماعى مانند ”آوريدن“ و ”گدازيدن“ به‌جاى آوردن و گداختن و غيره همچنين فعل‌هاى انشائى شرطى و تمنّائى با ياى مجهول، و افعال نيشابورى مثل ”کردستي“ و ”رفتنستند“ يا استعمال ”است و نيست“ به صيغهٔ فعل انشائى با ياى مجهول مثل خمريهٔ رودکي:


بهار آن مى که پندارى ياقوت نابستى
و يا چون برکشيده تيغ پيش آفتابستى
قدح‌گوئى سحابستى و مى قطرهٔ سحابستى
طرب‌گوئى که اندر دل دعاى مستحابستى
اگر مى نيستى عامل همه يکسر خرابستى
و گر در کالبد جان را بديلستى شرابستى
اگر اين مى به ابر اندر چنگال عقابستى
ازو تاناکسان هرگز نخوردندى صوابستى (۱)


(۱) . اين قطعه در چند جُنگ قديم به‌نام رودکى است و شمس قيس به خطا معزّى نسبت داده است.


- به‌کار داشتن لغات فارسى کهنه :

از اسم و فعل که مربوط به زمان ايشان بوده است از قبيل ”تيرسَتْ“ مخفف ”ثرى‌سَتْ = سيصد“ و فعل ”نشاستن“ متعدّى ”نشستن“ و جملهٔ ”پَرگَسْت‌باد“ به‌جاى حاشا و معاذالله و امثال اين لغت‌ها که بعدها از ميان رفت.


- آوردن ”ايدون“ به‌جاى ”چنين“ و ”ايذر“ به‌جاى ”اين‌جا“ :

مطلقاً در نسخه‌هاى قديمى و دست‌نخورده و استعمال ”حرب‌کردن“ و ”حرب“ به‌جاى جنگ کردن که از لغات حکومتى است و طبرى تنها يک نوبت لفظ ”جنگ“ استعمال کرده است و آن هم در قسمت تاريخ ”قباد پسر فيروز“ ساسانى است که گويد ”شاپور با سوفراى جنگ کرد و سوفراى مردى بود که پيرو شاپور جوان بود پس شاپور کمر از ميان بگشاد و اندر گردن سوفرا کرد و به زندان برد“ و اين يکى هم در تمام نسخ نيست و بعضى جملهٔ ”شاپور با سوفراى جنگ کرد“ را ندارد.


- استعمال باى تأکيد:

بر سفر فعل ماضى و مصدر و صيغه‌هاى نفى - که بعدها روى به نقصان مى‌گذارد.


- آوردن ”او“ و ”وي“ مطلقاً در مورد ضمير مفرد غايب چه ذوى‌الارواح و چه غيرذوى‌الارواح، و ”ايشان“ در مورد جمع، و به‌ندرت در مورد جمع غيرذوى‌الارواح به‌جاى ”ايشان“، ”آن“ مى‌آورند.


- آوردن جمع‌هاى عربى به صيغهٔ فارسى مانند ”ملکان“ و ”عالمان“ و ”کاهنان“ و غيره افزودن جمع فارسى بر جمع‌هاى عربى مانند ”ملوکان“ و ”عجايب‌ها“ و غيره.


- آوردن ”آن“ و ”اين“ مانند حرف تعريف در غير مورد اشاره يا اسم موصول مانند اين عبارت طبري: ”گفت برو و اين زن را بياور او بشد و زن را پيش طالوت آورد“ مثال ديگر: ”گفت توبهٔ او آن است که بدان شارستان شود“ مثال ديگر: ”و آن حرب به ناحيت انطاکيه بود و اين اوريا آنجا بدين حرب کشته شد“ و رودکى گويد:


مى‌آزاده پديد آرد از بداصل فروان هنرست اندر اين نبيد


- استعمال مصدر به‌جاى مصدر مَرَخَّم - مثل: ”او را چيزى نتوانستند گفتن“ که از قرن ششم به بعد در اين موارد به‌جاى ”گفتن“، گفت يعنى مصدر مُرَخّم معمول گرديد.


- مطابقت دادن عدد و معدود در جمع - چون: ”ده پسران“ و ”سه خواهران“ و غيره.


- استعمال ”يکي“ به‌جاى ”يک“ خواه اسم بعدش ياى تنکير داشته باشد يا نه چون ”يکى مرد“ يا ”يکى مردي“ به‌جاى يک مرد. فردوسى گويد:


يکى دخترى داشت خاقان چون ماه کجا ماه دارد دو زُلف سياه
به‌دنبال چشمش يکى خال بود که چشم خودش هم به‌دنبال بود


- استعمال ”به‌سوي“ هم به معنى امروز و هم به معنى ”براي“ و اين معنى جز در اشعار قرن بعد آن هم تنها ناصرخسرو در نثر از بين رفته است - طبرى گويد: ”و اين ضحاک را اژدها به‌سوى آن گفتندى که بر کتف او دو پاره گوشت بود بزرگ، بررسته، دراز و سر آن به کردار مارى بود.“ و جاى ديگر گويد: ”و هرگاه کى فرزندان به‌سوى او خوردنى آوردندى او بهرى به‌سوى پشنگ بنهادى پس سوى او بردي“. و ناصرخسرو گويد:


گيسوى من به‌سوى من بدو ريحانست گر به چشم تو همى تافته مار آيد


- در بعضى نَسْخ‌هاى قديمى طبرى پساوند ”تر“ که علامت صفت تفصيلى است در محل اضافه و غيراضافه حذف مى‌کند چون: ”کيومرث گفت او شيرى است قوى همه سباع زمين“ يعنى ”قوى‌تر“ باز جاى ديگر گويد در حکايت طالوت: ”طالوت باز جاى آمد تافته از آنک بود“ يعنى ”تافته‌تر از آنکه بود“ و اين شيوه در کهنه‌ترين نسخ موجود در تهران ديده شد.


- التفات از مفرد غايب به متکلّم وحده يا از جمع غايب به متکلّم مع‌الغير و آوردن ضمير منفصل ”من“ به‌جاى ”او“ و ضماير متکلّم به‌جاى ضمير غايب، و اين شيوه در طبرى و تاريخ سيستان و کارنامک اردشير ديده شد، مثال از کارنامک: ”اردوان دانست که کنيزک من با اردشير گريخت“ طبع تهران ص ۱۹ فقرهٔ ۳ - مثال از تاريخ سيستان: ”عمرو از هرى مال و مردمان مى‌فرستاد و خجستانى را هيچ خبر نبود چون دانست خجستانى که شهر نتوانم گشاد کس‌هاى خويش را به ويرانى نواحى فرمان داد“ ص ۲۳۷ طبع تهران - حسين دانست و مردمان شارستان که با وى طاقت نداريم صلح پيش گرفت“ ص ۳۳۹ طبع تهران.


- در جمع بستن کلمات عربى يا فارسى اگر آخر آنها الف باشد تنها الف و ”نون جمع“ مى‌فزايد و اگر کلمات مختوم به الف و يا باشد ”يا و الف و نون“ - مراد اين است که به خلاف عقيدهٔ متأخيرين کلمات مختوم به الف در موقع جمع بستن به (يان) جمع بسته نمى‌شده است بلکه علامت جمع تنها (آن) بوده است و قاعدهٔ خاصى جز قاعدهٔ مرسوم در ميان نبوده است. چنان‌که لغاتى مانند (بنا) و (فنا) و (ترسا) و (ناسزا) و (دانا) و (کانا) و (بينا) که بعد از آنها حرف (يا) نبوده است همه وقت در کتب دست‌نخوردهٔ قديم به (بنا آن) و (فنا آن) و (ترسا آن) و (ناسزا آن) و (دانا آن) و (کانا آن) (بينا آن) جمع بسته مى‌شده، به خلاف کلمات (خداي) و (گداي) و (بى‌سروپاي) و (سراي) و غيره را که در اصل پهلوى و درى (يا) جزء کلمه بوده به خدايان و گدايان و بى‌سروپايان و نغمه‌سرايان جمع مى‌بستند.


- مردم را غالباً مفرد مى‌شمردند.


- کلمهٔ ”نيز“ را به معنى ”ديگر“ به‌کار مى‌بردند - مثال از تاريخ سيستان: ”گفت يا غلام هزار دينار ديگر فرا او ده ... غلام گفت دينار نيز نمانداندر خزينه“ ص ۱۴۶.


- پيشاوند (فرا) را بر سر اسامى و ضمائر مثل حرف قيد مکانى مى‌آوردند مانند ”فراسر او رفت“ و ”فراگوش او سخن گفت“ و ”فرا اوده“ و تاريخ سيستان و تاريخ بيهقى اين پيشاوند زياد استعمال مى‌کنند - نظامى گويد:


شحنهٔ مست آمده در کوى من زد لگدى چند فرا روى من