ايجاز و اختصار

و اين همان شيوه‌اى است که در نثر ”پهلوي“ نيز ديده مى‌شود به حدّى که اگر يک کلمه از عبارت حذف شود موجب فساد جمله و اخلال مطلب خواهد بود، و نويسندگان قديم عرب نيز اين شيوه را رعايت مى‌کرده‌اند، از قرن ششم نويسندگانى که ظاهراً اين معنى را عيب مى‌شمردند آن را به‌وسيلهٔ آوردن الفاظ و جمله‌هاى مترادف به سليقهٔ خود اصلاح کرده‌اند.

اسهاب

و متوجه نبودن به سجع و موازنه، و چنان‌که اشاره شد جز در خطبه‌هاى کتاب، ديگر در هيچ مورد به سجع و موازنه و مزدوج که از خواص نثر فنى است و به تفصيل در آن‌باره بحث خواهيم کرد برنمى‌خوريم و اتفاقاً در کتب قديم تازى يعنى کتبى که تا اواخر قرن سوم هجرى تأليف گرديده نيز از سجع و تکلّفات در کتب قديم تازى يعنى کتبى که تا اواخر قرن سوم هجرى تأليف گرديده نيز از سجع و تکلّفات ديگر خوددارى مى‌شده است - نويسندگان فارسى در اين شيوه نيز مقلّد نويسندگان ”پهلويش و عرب بوده‌اند.

تکرار

خواه تکرار يک لفظ، خواه تکرار يک جمله و خواه تکرار يک فعل در جمله‌هاى متعاطفه عيب شمرده مى‌شد - به خلاف ادوار بعد که مثل اين است که تکرار را نوعى عجز نويسنده مى‌شمردند، و تا ممکن بود يک لغت يا يک معنى را عيناً در جمله‌ها تکرار نمى‌کردند و آن را گاه به تبديل لفظ و گاه به آوردن مجاز و گاه به حذف از رو قرينه جبران مى‌کردند - و پيدا شدن فعل‌هاى معين: ”شد“ و ”نمود“ و ”گشت“ و ”گرديد“ و ”آمد“ و ”افتاد“ و غيره به معنى‌هاى مجازى براى گريز از تکرار بوده است اين قاعده يعنى تکرار در نثر قديم فارسى از عهد ”اوستا“ تا عهد ساسانيان و نشر ادبيات ”پهلوي“ به خوبى مشهود است و نويسندگان درى به سنت قديم عمل مى‌کرده‌اند.


بهترين نمونهٔ ”تکرار“ چه تکرار فعل و چه تکرار جمله، در قصيدهٔ معروف ”رودکي“ است.

شکوائيهٔ رودکى

مرا بسود و فرو ريخت هرچه دندان بود نبود دندان لابل چراغ تابان بود
سپيد سيم رده بود و درّ و مرجان بود ستارهٔ سحرى بود و قطرهٔ باران بود
يکى نماند کنون و آن همه بسود و بريخت چه نحس بود همانا که نحس کيوان بود
نه نحس کيوان بود و نه روزگار دراز چه بود منت بگويم قضاء يزدان بود
جهان هميشه چنين است و گِرد گردانست هميشه تا بود آئينش گردِ گردان بود
بسا شکسته بيابان که باغ خرّم گشت و باغ خرّم گشت آنکجا بيابان بود
کهن کند به زمانى همان کجا نو بود و نو کند به زمانى همان که خلقان بود
همى چه دانى اى ماهروى غاليه موى که حال بنده ازين پيش بر چه سامان بود
شد آن زمانه که رويش بسان ديبا بود شد آن زمانه که مويش به رنگ قطران بود
به زلف چوگان نازش همى کنى بروى نديدى او را آنگه که زلف چوگان بود
شد آن زمانه که او شاد بود و خرّم بود نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود
شد آن زمانه که او اُنس رادمردان بود شد آن زمانه که او پيشگاه ميران بود
شد آن زمانه که شعرش همهٔ جهان بنوشت شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
بسا کنيزک زيبا که ميل داشت بدو به شب زيارت او نزد او به پنهان بود
به روز چون که نيارست شد به ديدن او نهيب خواجهٔ او بود و بيم زندان بود
نبيد روشن و ديدار خوب و روى لطيف کجا گران بد زى او هميشه ارزان بود
همى خريد و همى بى‌شمار داد درم به شهر هرچه يکى ترک نارپستان بود
دلم خزانهٔ پرگنج بود و گنج سخن نشان نامهٔ ما شعر و مِهر عنوان بود
هميشه شاد ندانستمى که غم چه بود دلم نشاط و طرب را فراخ ميدان بود
بسا دلا که بسان حرير کرده به شعر از آن سپس که به کردار سخت سندان بود
هميشه چشمم زى زلفکان چابک بود هميشه گوشم زى مردم سخندان بود
عيال نه زن و فرزند نه مَعونت نه ازين همه تنم آسوده بود و آسان بود
تو رودکى را اى ماهرو کنون ديدى بدان زمانه نديدى که اين‌ چنينان بود (؟)
بدان زمانه نديدى که زى چمن رفتى سرودگويان گفتى هزاردستان بود
هميشه شعر ورا زى ملوک ديوان است هميشه شعر ورا زى ملوک ديوان است
کجا به گيتى بودست نامور دهقان ورا به خانهٔ او سيم بود و حملان (۱) بود
که را بزرگى و نعمت ازين و آن بودى ورا بزرگى و نعمت از آل سامان بود
بداد مير خراسانش چهل‌هزار درم وزو فزونى يک پنج مير ماکان بود
وز اولياش پراکنده نيز شصت‌هزار به من رسيد و بدان وقت حال چو نان بود
چو مير ديد سخن داد دادمردى خويش وز اولياش چنان کاز امير فرمان بود

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم
عصا بيار که وقت عصا و انبان بود (۲)


(۱) . حملان: به ضم اول مصدر حمل يحمل از باب ضرب به معنى بار خانه است و در قصيدهٔ نونيهٔ رودکى نيز گويد:


شاعرى زى او رود فقر و تهيدست بازار بسيار بازگردد و حُملان


(۲) . بود: در اينجا مستقل محقق‌الوقوعى است که بر طبق شيوهٔ قديم به صيغهٔ ماضى استعمال مى‌شده است - چنان‌که گويند ”کار من ببود“ يعنى کار من گذشته و مرگ من نزديک است - اينجا هم معنى آن است که وقت عصا و انبان رسيده است.

کوتاهى جمله‌ها

ديگر از مختصات اين دوره کوتاه بودن جمله‌ها است، و اين خاصيت لازمهٔ ”ايجاز“ است و در نثر پهلوى هم اين قاعده مرسوم بود.

کمى لغت تازى

لفظ عربى از صدى پنج الى صدى ده تجاوز نمى‌کند، و آن لغات هم يا لغات ادارى و دولتى است که در ضمن سازمان حکومت عرب بالطبع در ميان مردم رايج گرديده بود و يا لغات علمى است به‌وسيلهٔ ترجمه داخل زبان شده بود و يا لغات دينى است که نظير آن در دين ايرانيان موجود نبوده است و يا اصطلاحات تازه و يا لغاتى که در فارسى نظير آن نبوده است (رجوع شود به: جلد اول کتاب سبک‌شناسى بهار).

استعمال قيد ظرف

مطلقاً در اين دوره به‌جاى ”در“ کلمهٔ ”اندر“ که در ”پهلوي“ هم بدين‌طريق متداول بوده است به‌کار مى‌رود، و در استعمال اين قيد گاهى اِفراط مى‌شود، چه هم پيش از اسم مى‌آمده و هم بعد از کلمات مضاف به‌ باى اضافه من باب تأکيد به‌کار برده مى‌شده است، و ”اندرون“ هم بعد از اسامى مانند در معمول بوده است.


فردوسى گويد:


ببزم اندرون آفتاب وفاست برزم اندرون تيز چنگ اژدهاست


و معزى گويد:


ترک نزايد چو تو بکاشغر اندر سرو نبايد چو تو بغاتفر اندر