اينک ما مختصات شيوهٔ مقامات حميدى را در فصول زيرين از ممدوح و ناممدوح برمى‌شماريم:


- جمله‌هاى شبيه به تازى که فعل يا مسند را بر ساير اجزاء جمله مقدم آورند و جمله‌ را به غير فعل ختم کنند، در مقامات حميدى بسيار است، به‌ويژه در آغاز فصول که کاملاً از عربى تقليد شده است، مثال:


”سپاس و ستايش حضرت خداوندى را که بياراست ارواح ما را به‌وجود اصل، و به پيراست اشباح ما را به سجود وصل، و در ما پوشيد حُلّهٔ زندگي، و بر ما کشيد رقم بندگى کسوت جان برنهاد بى‌ضَنَّتَي، و خلعت ايمان در بر ما افکند بى‌مِنتي“ ص ۴.


مثال ديگر:


”حکايت کرد مرا دوستى که در حضر مرا جليس و همدم بود و در سفر انيس همّ و غم که وقتى ... الخ“ ص: ۹.


مثال ديگر:


”تا برسيدم شبى از شب‌هاى غربت، بدان ديار و تربت، که مقصد و مقصود بود، و فرود آمدم بر باغى که نزول غربا را معهود بود ... غريب‌وار طوافى نامعلوم مى‌کردم، و هر موضعى را زير قدم مى‌آوردم، تا برسيدم به آشيانى که بوى آشنائى داشت ... الخ“ ص ۷۳.


- بدون ضرورت از قبيل استشهاد يا ايراد مثل يا استدلال به کلام آسماني، در ضمن عبارات فارسى يک‌مرتبه عربى گوئيش گل مى‌کند و يک الى چند سطر عبارات عربى مى‌آورد، مثل:


”گفتند اين هر دو اگرچه به وقت مخاصمت تيغ و سپر بودند به گاه مسالمت پدر و پسر بودند فقلت و اَللهِ مَاهُمَا الا شَمْسُ الضُّجى وَ بَدْرَ الْظلُلمَ وَ مَنْ اشْبَهَ اَبَاَهُ فَمَاظَلَم“ ص ۲۲، که براى تحليل (فَمَن يُشابِهْ اَبُه فَما ظَلَم) مقدمه‌اى به عربى آورده است. و در المقامه الثالثه فى‌الغزوة الجهاد ص: ۲۶ هفت سطر عربى آورده و بلافاصله در ص ۲۷ همان مقامه شش سطر ديگر عربى ذکر کرده است.


- درآوردن سجع مصرّ است و اسجاع را تا سه و احياناً چهار نوبت به‌کار مى‌برد و گاهى سجع‌هاى لطيف دارد از قبيل ”آبى دارى وليکن تابى نداري، رنگى دارى وليکن سنگى نداري، هم در عاشقى خامى و هم در معشوقى ناتمام“ ص ۲۴ ”سلسلهٔ شوق بى‌حلقه و طوق نبود“ ”سکر آن مقالات و شکر آن حالات“ ص ۵۵.


”افسانهٔ کرخيان به لغت بلخيان خوش، و سمر را زيان به عبارت تازيان دلکش ننمايد“& (۱) ص ۷.


(۱) . ولى اين سجع اخير را چندين نوبت در کتاب مکرر کرده است و از اينجا تفاوت وى با گلستان ديده مى‌شود که شيخ يک سجع را تکرار نکرده و هرچه آورده است نو و بالبداهه است.


گاهى سجع را در مقدمه و اوساط جمله نهاده و فعل آخر جمله را آزاد گذاشته است و اين شيوه از لطايف سجع و موازنه است که شيخ و ديگر نويسندگان آينده از وى پيروى کرده‌اند، مثال:


”خواستم که بر امّهات بلاد گذرى کنم و اجتياز را اختيار سفرى پيش گيرم“ ص ۲۳، ”اگر خطرى کنى بدان طرف بايد رفت و اگر سفرى کنى به تحصيل آن شرف بايد کرد“ ص ۲۴.


- قاعده‌اى است در جمله‌هاى متوازى و مسجوع که جملهٔ اول را کوتاه‌تر از جملهٔ ثانى گيرند و يا برابر آورند و اين قاعده از نوشته‌هاى اساتيد برمى‌آيد و به ذوق هم چسبندگى دارد و غالب جمله‌هاى مقامات نيز بر همين قرار است ليکن گاهى از آن تجاوز روا داشته و جمله‌هاى خلاف اين قاعده آورده است، مثال:


”نه صورت عالم‌آراى آفتاب محجوبست اما ديدهٔ مردمان معيوب است“ ص ۳۱.


- گاه براى اثبات سجع، کلمات يا جمله‌هائى نامتناسب مى‌آورد: ”سوسن آزاد با بلبل استاد مى‌گويد که اى مدعى کذاب و اى صيرفى قلاب“ ص ۲۴، بلبل استاد چه لطفى دارد، زيرا اين لقب را احدى به بلبل نداده است خاصه که او را مدّعى و صيرفى قلاب بدانند؟ و از اين جنس ترصيعات بسيار دارد که نشانهٔ ضعف تأليف از همهٔ آنها نمودار است مانند: ”در حلّه‌هاى عرب دقايق فصاحت آموخته و در کلّه‌هاى عجم آتش ملاحت افروخته“ ص ۳۹ که هر دو قرينهٔ ضعيف است، و شايد مغلوط! ...


و گاهى براى ترصيع و سجع، جمله و قرينه‌اى بى‌معنى مى‌سازد چون: ”صداى کلامى به هوش‌هاى ما آمد و نداى سلامى به گوش‌هاى ما رسيد“ ص ۴۲، که قسمت نخستين اين ترصيح رکيک است و تنها براى قرينهٔ جملهٔ ثانى آن را ساخته است.


گاه براى بيان مطلب عالى‌تري، به ترک سجع مى‌گويد و قدرى دست نگاه مى‌دارد، مثال:


”قدم اول، گفتگوى است که اَلنَّفْسُ اَوَّلَهُ تَذْکَرةُ پس سِمَتِ صُمْت باز آيد که اَلْعِشْقُ آخِرُهُ التفکَرِةُ در اَثناى آن حيرت نداى عالم غيرت درآيد که به بند و زنجيرش بسته داريد، و عنان مرکبش آهسته داريد، که محيط دنيا و بسيط گيتى تَوَسُعّ گذاردن گام عاشقان ندارد، که اين گام بى‌معني، در اين بساط تنگ‌پهنا، نگنجد، که عالم عشق عالم مشاهده است، و هزار قدم مجاهده بگرد يک قدم مشاهده نرسد، موسى کليم در تيه مجاهده مى‌رفت در چهل فرسنگ چهل سال بماند باز چون در دعوت مکالمت قدم مشاهدت نهاد هفتصد (ظ: هفتاد؟) فرسنگ به هفت گام بريد .. الخ“ ص ۵۶۰.


که اين عبارات که نقل فرمايش مشايخ است براى اداى معنى دست از ترصيعات و اسجاع کشيده است.


- صنعت تضاد و مراعات‌النظير و طردالعکس و تجنيس و غيره زياد دارد ...


- از اِغلاق نيز خالى نيست - مثال: ”شب آبستن هنوز بر فراش حَبَل (اصل: حيل - به قياس تصحيح شد - اَلحَبَل: مصدر به معنى آبستنى - فهي: حُبلي) بود، و نفس با حوادث در مصاف و جدل، جَمَل نفس را در بى‌مرادى (ظ: وادى بى‌مرادي) دمى به لب مى‌رسيد و ... الخ“ ص ۶ که: فراش حَبَل - و ”جمل نفس“ دو ترکيب مغلق است.


- با آنکه عبارات موزون و هم‌آهنگ از مختصات و مزاياى اين شيوه و سبک است معذلک مانند مقامات حريرى و کليله و گلستان عبارات موزون در مقامات حميدى نيامده است ولى از آن خالى نيست.


مثال:


”نيلوفر سبز جامعهٔ کحلى عمامه سر از آب بيرون [کرد] که اى نازکان خاکى اين چه بى‌باکى است ... تا ما دل از مهر در تاب افکنده‌ايم سير در روى آب افکنده‌ايم“ ص ۳۶.


مثال ديگر:


”تا وقتى در طَى و نَشر اوراق آن سفر، مَدّ و جزر آن بحار پرخطر، اردى و بهمن به نوروز و بهار رسيد، و زمام نافهٔ مطلب به زمين کشمير و قندهار کشيد“ ص ۳۹.