يکى از مختصات نثر فنى ”تحليل اشعار“ است که عبارت شاعرى را در ضمن نثر حل سازند يا مصراعى را ضميمهٔ نثر نمايند. و راوندى از همه بيشتر اين کار را دوست داشته و بدان عمل کرده است اينک براى نمونه چند عبارت نثل مى‌شود.

تحليل اشعار مجيرالدين بيلقانى

تو آن شاهى که آينهٔ ظفر خنجر تست، و رونق سلطنت ز تيغ دين‌پرور تست، اين بام بى‌درکش فلک مى‌خوانند منزل پاسبان بام و در تست، و اين بوم بيران‌کش جهان مى‌دانند تنگنائى بر لشگر تست، تا کلاه انصاف بر سر تست، فتنهٔ ديگر کله کز ننهند (راحةالصدور صفحهٔ ۲۳ سطر ۱۸ و صفحهٔ ۲۴ سطر ۳ طبع ليدن).


بيت

سايهٔ پر هماى از چه سعادت اثرست زانکه از فر ملک خاصيتى در پر اوست


اين عبارات تحليل ابياتى از قصيدهٔ مجيرالدين است که گويد:


خسروى کاينهٔ روى ظفر خنجر اوست
رونق سلطنت از تيغ ظفر پيکر اوست
بام بى در که فلک کنيت و گردون لقبست
عاشق شيفتهٔ خدمت بام و در اوست (۱)
پس از اين کژ ننهند فتنه کله از چه سبب
کان کله کش سر انصاف بود در سر اوست


(۱) . اين بيت در غالب دواوين مجيرالدين بيلقانى مغلوط ضبط شده است و در حواشى راحةالصدور چنين است:


بام بى درک که فلک کيست دگرگون لقبيست
عاشق شيفتهٔ کسست بام و در اوست


و ما به قياس اصلاح کرديم و ظاهراً در نسخه‌اى که راوندى در دست داشته نيز شعر مزبور مغلوط بوده، چه در تحليل آن شعر نيز به خطا رفته است.

تحليل قصيدهٔ ديگر

اگر موسى کليم از عصا ثعبان کرد، اين پادشاه کريم در آتش حمله از رمح اژدرها مى‌سازد، و اگر ابراهيم خليل از آتش ريحان کرد، اين سلطان رحيم از آتش غضب شکوفهٔ رحمت و نرگس عفو مى‌روياند، و اگر نوح از بهر طوفان کشتى ساخت اين شهريار کامکار به وقت رحمت کشتيست و بوقت هيبت طوفان.


ترا ايزد ز خاک و آب نسر شست پندارى
که کرده است از تو هر عضوى ز فرّ و فضل ديگر سان
زبان از شکر و طبع از آب و روى از نور و لفظ از در
سر از رحمت دل از شفقت تن از عصمت کف از برهان


بزخم تيغ آبدار [زحمت] فتنه از روى روزگار بستردي، و بنوک نيزهٔ سندان (اصل نسخه: سنان، بقياس اصلاح شد) گدار آفت عصيان از جهان برداشتي، و چون از بهر کين دين ميان بستى و ران بريکران گشادى صرصر تازى در زين و شمشير هندى در دست تو چون شير با شمشير و رمحت بسان اژدها، و از گرد سوارانت زمين با آسمان يکسان و از نيزهٔ غلامات هوا مقابل نى‌اِستان، فغان و بانگ کوس غلغل در صحن زمين فکند و خروش ناى روئين بر طالق سپهر رسيد، و از خون فرعونان دريا و جيحون راندى و چون موسى عمران خصمان را در دريا بماندي، بتيغ تيز [آن کردي] که حيدر در صفين و رستم در توران نکرد، گوييا کمان در دست بندگانت ابر نيسانى بود که از او باران يغلق و ياسِج مى‌باريد، پيوسته اين شهريار جهاندار از بهر کسان خوان مينهاد، شيران لشگرش از سگان ابخازى براى کرسان خوان نهادند، اگر بدخواه اين درگاه بغى آورد کيفر بر دو گر دشمن بد انديشيد خدلان ديد، کسيکه با دولت پهلوى زند جزاى او اين بود و کسى‌که بر نعمت کفران کند عاقبتش چنين بود.


زهى شاه بلنداختر زهى خورشيد روزافزون
که از جان‌آفرين بادت هزاران آفرين بر جان
زمين مأمور حکم تست ازو بيخ بدان برکن
جهان شش گوشه زان تست (۱) در وى شاخ نو بنشان“


(۱) . فى‌الاصل: ”حکم تست“ و اينجا ”حکم“ تقليد لفظ مصراع بالا است و مورد ندارد به قياس تصرف شد.

اشعار مجيرالدين

تو دارى معجز موسى که اندر آتش حمله
تو از رمح اژدها سازى و او کرد از عصا ثعبان
کسى گر هست هم کشتى و هم طوفان توئى زيرا
که وقت رحمتى کشتى و گاه هيبتى طوفان
بزخم تيغ کم کردى بگيتى زحمت فتنه
بنوک نيزه بنشاندى ز عالم آفت عصيان
تعالى‌الله چه ساعت بود کاندر ساحت آن صف
ز بهر کين ميان بستى و بريکران گشادى ران
بزيرت صرصر تازى بدست آتش هندى
که شد زان آتش و صرصر مخالف بى‌سروسامان
تو چون شير و سر رمح تو همچون اژدها گشته
ميان شير و اژدرها شده خصم تو سرگردان
شد از رمح غلامانت هوا با نيستان همسر
شد از گرد سوارانت زمين با آسمان يکسان
تو پندارى شد آن ساعت ز بهر کشتن خصمت
قضا بر تيغ تو قبضه قدر بر تير تو پيکان
نخست از خون فرعونان براندى بر زمين دريا
پس از دريا برون راندى بسان موسى عمران
به تيغ تيز آن کردى [تو در هيجا] کزان صد يک
نه حيدر کرد در صفين نه رستم کرد در توران
بدست بندگانت در، کمان شد ابر نيسانى
که از وى ياسج و يغلغ همى باريد چون باران
هزيمت کردى اعدارا و بيرون آمدى ناگه
چو ماه از ابر و در از اب و مشک از ناف و لعل از کان
تو از بهر کسان بسيار خوان بنهاده‌اى ليکن
ز بهر کرکسان اکنون در آن موضع نهادى خوان(۱)


(۱) . از روى صفحات ۴۶۰-۴۷۰-۴۷۱ حواشى و صفحهٔ ۳۵-۳۶ متن راحةالصدور طبع ليدن و ج ۱ مجمع‌الفصحا نقل گرديد.