از جمله کتبى که در اين عهد در آسياى صغير تأليف شده است و قابل ذکر مى‌باشد: راحةالصدور تأليف نجم‌الدين ابوبکر محمدبن‌على‌بن‌سليمان الراوندى است که در ۵۹۹ هجرى تأليف شده و نام آن کتاب ”اَعْلام‌الملوک المسمى براحةالصدور و آيةالسرور“ مى‌باشد.


رواندى چنان‌که خود در راحةالصدور گويد در کودکى و اوقات تحصيل او، پدرش وفات يافته است، و به سبب قحطى که در سنهٔ ۵۷۰ در اصفهان روى داد خانوادهٔ او به فقر دچار شدند، و او در خدمت خال خود که يکى از علماى وقت بوده است تحصيل علم و کسب معيشت مى‌کرده.


وى مردى فاضل و دانشمند و شاعر و نويسنده و هنرمند بوده است و به قول خود او هفتادگونه خط ضبط کرده و از نوشتن مصحبف و تذهيب و تجليد که به غايت آموخته بود است کسب مى‌کرده و کتب علمى مى‌خريده و نزد استادان مى‌خوانده است، و از علماى عصر اجازهٔ روايت مى‌گرفته است و در دورهٔ سلطنت طُغرل‌بن‌ارسلان (۵۷۳-۵۹۰) در اصفهان به راحت مى‌گذرانده است و بعد که خال او به سمت معلمى ”طغرل“ در همدان اختصاص يافت پادشاه را خواندن آموخت و به خط نوشتن واداشت راوندى هم به همدان در خدمت خال بود، و قرآنى که پادشاه به خط خود نوشت او نيز چون ديگر نقاشان و مذّهبان در تکحيل و زرکارى آن مُصحف مشغول بوده است.


بعد از انقراض دولت سلاجقه و کشته شدن طغرل و آمدن خوارزميان رواندى از عراق به بلاد آسياى صغير مسافرت کرد و در پناه کيخسروبن قلج ارسلان ملقب به غياث‌الدين (۶۱۶-۶۳۴) که به کيخسرو دوم معروف است جاى گرفت و کتاب خود را با مدايحى وافر به نام آن پادشاه کرد.


راحةالصدور يکى از بهترين کتب نثر فارسى است و در شيوهٔ نثر فنى مانند کليله و دمنه ممتاز است، ولى از کليله و دمنه ساده‌تر و مشکلات تازى در آن کمتر و موازنه و قرينه‌سازى جز در مواردى خاص، به نادر در آن ديده مى‌شود - ولى در امثال و شواهد شعرى و استدلال به آيات و اخبار، مخصوصاً دقت و سعى مبذول داشته چنان‌که اشعار شاهنامه را از اينجا و آنجا گلچين کرده و به مناسبت مطلب آنها را باهم ترکيب نموده و آورده است و هيچ‌کس از نويسندگان اين کار را نکرده و بيشتر شواهد فارسى او از شاهنامه است.


امتياز ديگر او آوردن قصايد تمام از شعرا و استادان عصر است که اگر هر مؤلفى مانند مؤلف تاريخ سيستان و راوندى اين کار را کرده بودند، امروز ما را به شعر استادان بيش از اين دسترسى مى‌بود.


امتياز ديگر ترجيع‌بندى است که در هر فصل آورده و آن شرحى به نثر و يک قصيده است در مدح ممدوح خود و در حقيقت کتاب را به ذکر مخدوم خود نظماً و نثراً موشح ساخته است و اَحدى جز او و نورالدين عوفى معاصر او که هر دو از گريختگان مغول ولى يکى در شمال و ديگرى در جنوب سرگردان بوده‌اند، اين کار را نکرده است.


بنياد کتاب بر سلاست و روانى است، افعال قديم بيشتر از کتب معاصرين در او استعمال شده است، از آن جمله فعل ”بوده بود“ که ظاهراً در اين دوره کمتر استعمال مى‌شده در راحةالصدور ديده مى‌شود. ليکن باء تأکيد مانند قديم بر سر افعال زياد نياورده است، و افعال شرطى و مطيعى و ترديدى با ياء مجهول چون قدما کم دارد و در گزارش خواب فعل‌ها را به صيغهٔ مشکوک نمى‌آورد، همچنين دال‌هاى جمع‌ مخاطب را نيز چون بعضى معاصران نمى‌اندازد (چنان‌که ديديم ابوالفتح رازى به‌جاى کنيد و رويد کنى و روى آورده بود) و نيز در متکلم معل‌العير ”کردمان“ و در جمع مخاطب ”کردتاني“ استعمال نمى‌کند.


فعل‌هاى وصفى بسيار دارد و افعال را در جمله‌هاى متعاطفه بسيار حذف مى‌کند و نمونهٔ کاملى از نثر قرن ششم را که به رموز آن آشنا هستيم نشان مى‌دهد.

نمونهٔ نثر سادهٔ راوندى

در روزگار ديالم به کرمان نشان گنجى يافتند، پادشاه را حاضر کردند، صندوقى بود، برگشودند، دو حقه در وى نهاده بودند، دودانه جو درو برسنجيدند، هر يک مثقالى بود، پادشاه را عجب آمد گفت اين چه حالت تواند بود؟ مردى پير را طلب کنيد که از او پيرتر نباشد تا اين حال از او بپرسم، به همه ولايت طلب کردند، پيرى را بيافتند، پشت دوتا شده و سر بر زمين نهاده او را گفتند اى بابا حالى چنين ظاهر شده است، هيچ دانى که اين چه شايد بود؟


پير جواب داد که من ندانم از پدرم ببايد پرسيد، که داند.


گفتند: ترا پدر هست؟


گفت: بفلان محلت کهلى دو موى فلان نام پدر منست؛ چو او را بيافتند گفتند: تو در فلان محلت پسرى داري؟ و حال از وى پرسيدند، گفت من ندانم، ممکن که پدرم داند، گفتند تو پدر داري؟


گفت: در فلان محلت پدرى دارم، مردى جوان؛ هرسه را پيش پادشاه حاضر کردند.


ملک فرمود که اين حالت از او عجبتر است که پير پسر کهلست و کهل پسر جوان ازيشان پرسيد که حال خود گويند.


جوان گفت: پادشاه را زندگانى باد اين حال از زنان افتاده است، مرا زنى نيکست نگذارد که رنجشى به خاطر من رسد، و اگر در روزى هزار کارش فرمايم روى تُرُش نکند، لاجرم چنين تازه‌ مانده‌ام؛ و پسر من زنى دارد که به بعضى احوال با وى سازد و به بعضى حال نسازد، لاجرم نيمه‌پير شده است؛ و پسر پسرم زنى سليطه دارد که به هيچ حال نسازد و فرمان نبرد، از اين سبب عاجز و پير شده است.


پادشاه گفت از حال جَوْ خبر داري؟


گفت دارم: در فلان روزگار پادشاهى عادل بود، بعهدى يکى زمينى بديگرى فروخت مشترى گنجى در وى بيافت داورى بنزد پادشاه بردند، مشترى گفت من زمين خريده‌ام گنج نخريده‌ام، بفرما تا گنج بازستاند.


بايع گفت: من زمين با گنج فروختم، آن من نيست بازنستانم (اين حکايت از حکايات باستانى هند است ولى نتيجهٔ آن طور ديگر است و در ايران آن را تغيير داده‌اند - مؤلف اين حکايت را به نظم آورده و در طوفان هفتگى طبع شده است).


پادشاه گفت دختر يکى بزنى به پسر اين ديگر دهيد و زمين و گنج بديشان دهيد تا اگر از آن بايع باشد و اگر از آن مشترى از ميان هر دو بدر نرود.


چنين کردند، و اين زمين آنسال به جو بکشتند اين جو برمد.


پادشاه فرمود که در جهان ببريد و بنهيد، تا بعد از ما بدانند که اَثَر عدل و همت پادشاه چگونه اثر کند.


مَثَل: مَن اَساَء اِجْتَلَبَ البَلاَء وَ مَنْ اَحْسَن اکْتَسَبَ الثَّناء“


شعر


هر که نيکى کند ثنا يابد بدکُنش ميوهٔ بلا يابد
(از ص ۷۴-۷۶ راحةالصدور)


نمونهٔ نثر متکلفانهٔ راوندى

- ذکر خوابى که ديده است:

”در آن وقت که من در کلبهٔ اَنْدُهان (۱) و کاشانهٔ غمان (۱) و بيت‌الاحزان نشسته بودم، سر در کُنج عُزلت کشيده و تجرد و وحدت برگزيده و فراغت و انزوا اختيار کرده و روى در روى رياضت و قناعت آورده و بعد از واقعهٔ سلطانِ سعيد و جهاندار شهيد طغرل‌بن‌ارسلان قدّس‌الله روحه‌العزيز ... کس را رتبت و منزلت مخدومى نشناخته و با خود بساخته شبى که مادرِ جهان دايِ قير در سر گرفته و چادر سيمابى بر روى چرخ دولابى بسته.


(۱) . در عهد قديم ”اندوه“ و ”غم“ و ”گل“ را به الف و نون جمع مى‌بستند و رفته‌رفته اين رسم منسوخ گرديد.


شعر


شبى چون شبه روى شسته به قير نه بهرام پيدا نه کيوان نه تير


- فهلويه:

مو که (۲) بوِسْستَه بى‌لَوْباره جانان جه هر کى لَوْ بَدندان‌ها نگيرم (۳)


(۲) . ظ: موکه - چه علاوه که از وزن خارج است (من) در فهلويات معمول نيست.


(۳) . يعني: من که بوسيده باشم (لب پارهٔ) يا (لبا بار) جانان را براى هر کسى لب به دندان نمى‌گيرم. و در اين کتاب فهلويات ديگر هم آمده است که بسيار لطيف است.


و گاهى مى‌انديشيدم که کاشکى ماهى از برج سلاطين، يا پادشاهى از پادشاهان روى زمين، سلجوقى‌نژاد ظاهر شدى که دل بر خدمت او مطمئن بودي، درين ميان سلطان عقل، بر سپيد گوشک دماغ، با عروس انسان‌العين، دست در آغوش آورد و قصد شکر خواب کرد، پدهٔ اجفان بر لعبت حَدقه فروگذاشت، و پرده‌دار مچه را بيرون بداشت و روى بعالم بالا آورد، بى‌زحمت مُرتقى و سلّم به راه انفاس بر دويد و آشيان قدسيان بديد، و آواز کروبيان بشنيد واردى از غيب او را آواز داد و گفت: بشارت باد که در هفت فلک پنج نوبت دولت آل‌سلجوق مى‌زنند و جهان پناهى شاهى چون ماهى از برج دولت آل‌سلجوق مى‌تابد ... الخ“ ص ۴۵۹-۴۶۰.