”مسجد آدينهٔ قصبهٔ سبزوار در روزگار حمزة‌بن‌آذرک الخارجى خراب گشته بود و مردم نماز جمعه و اعياد به خسروجرد رفتندى و زنى بوده بود (کذا فى‌الهامش - و فى‌المتن (زنى بوده بزاد برآمده) و بى‌شک غلط است) بزاد برآمده و مالدار در قصبه، روزى اهل خسروجرد را با اهل قصبه نزاعى افتاد و گفتند ما را امروز عيد نيست و در رؤيت هلال اختلافى افتاده بود، مشايخ رقم بر زدند و گفتند باغ اين مستورهٔ متموله اين کار را شايد، برخاستند و به در سراى او رفتند ... پس اين مسجد بنا کردند در تاريخى که خليفه المتعمدبالله بود، و پادشاه خراسان امير احمدبن‌عبدالله الخجستاني، و آن منبر که نام احمد خجستانى بر وى نوشته بود به تاريخ سنهٔ ست‌وستين و مائتين - من ديدم تا بدين عهد منبرى بود سياه از چوب آبنوس و بازوها از چوب جوز سياه کرده ... و نوبتى ديگر امير ابوالفضل زيادى اين مسجد جامع را تجديد عمارت به ارزانى داشت، هنوز از آن عمارت اثرى مانده است و عمارت و بناى مناره مال آن هزار درم فتحى خواجه اميرک دبير داد به خواجه ابونعيم احمدبن‌على و آن قبض و حواله‌نامه تا کنون من داشتم، و باقى خواجه ابونعيم از مال خويش تمام کرد، و اين مال، خواجه اميرک دبير در سنهٔ عشرين و اربعمائه داد، آنگاه به زلزله در سنهٔ اربع و اربعين بار ديگر بيوفتاد، و آن بنّا که آن مناره کرد ابتدا برآورد تا به حجره و بگريخت يکسال پس باز آمد و باقى تمام کرد: گفت سبب گريختن آن بود تا در اتمام آن تعجيل نفرمايند تا در اين مدت يکسال بنشيند و تمام شود و خللى نيارد“ ص ۵۰.


اين عبارات به عين به‌عبارات ابوالفضل بيهقى شبيه است و شک نيست که نويسندهٔ اين کتاب با تاريخ بيهقى انس و علاقه داشته است و فصلى هم از آن کتاب نقل کرده و شرح‌ حالى هم از بيهقى مذکور آورده است و نظير اين عبارات در سرتاسر تاريخ بيهق مملو است.