”گفتم اى عميد خراسان چهرهٔ بزرگى به نور کرم خويش بنگاشتي، و آسمان معالى را به محامد و مآثر برافراشتي، و مناقب خويش را نجوم ثواقب سپهر ايام گردانيدي“ ص ۸۲.


- تشبيه بالکناية مع‌الاطناب:

”پس مُهر نگين سعادت و فذلک حساب سيادت، چون در جنگ احزاب شروع کرد، سلمان فارسى رحمةالله او را گفت: در عجم رسم بوده است که چون لشگرى جرّار - که در روش چون سيل باشد و به بسيارى و پراکندگى چون تاريکى شب، اجل را استقبال کرده باشند و با سلاح الفت گرفته، مراکب شجاعت ايشان بى‌‌تازيانهٔ محاربت رام نگردد، و مراکز دل‌ها در زواياى خباياى صدور به ضرب و طعن ايشان مبتلى باشد.


مَغْمُوسَةٌ فِى‌النَّصْرِ يَصْدُرُ عَنْ يَد مَمْلُوَّةٍ بَرُوحُ و يَغْتِدِى
به کردار از انسان که اندر جگر سَمْ به انبوه از آنسان که اندر هوا ذرّ
نه آفات گردون دريشان مؤثر نه پهناى گيتى بريشان مقدر
يکايک گذارندهٔ تيغ و نيزه سراسر گذارنده درع و مغفر
چه خونخوار جيشى که پنداشتى خون بريشان حلال است چون شير مادر
چه ناپاک قومى که در طبع ايشان تو گفتى شد آجال از آمال خوشتر


قصد شهرى کنند، و مردم شهر اندر حالت اختلاط کتايب، و اختراط قواضب، و تمکين يافتن نيزه‌ها در سينه‌ها، و شمشيرها در مفاصل و اعضاء با ايشان مقاومت نتوانند کرد و ايشان را وَزَرْ (۱) و مَوْئِل (۲) و مَعقِل (۳) دستگير نباشد.


(۱) . وَزَرْ: بالتحريک الجبل المنبع و کل مُعِقْلٍ و المَلْجَاء يقال انت حصنى و وزرى (اقرب‌الموارد) و پارسى آن سنگر و جان‌پناه باشد.


(۲) . مَوْئل: وَاَلَ يَالُ از باب ضرب اى طلب‌النجاة - وَاَلَ المکان صار ذوالةً - وَاَلَ فلانا اتخذه موئلا - وَاَلَ اَليه لجاء (اقرب‌الموارد) پارسى آن پناهگاه يا گريزگاه.


(۳) . المعقل کمجلس: الجبل المرتفع و المْلَجاء (اقرب) پارسى آن کوه و پناه‌جاي، و باستيان.


اِذَاهُمُ نَکَصُوا کانوُا لَهُم عُقَلا وَ اِنْ هُم جَمَحُو کانَوا لَهُمْ لُجَماً


بر شکل شهر محيط بدان ديار، چنان‌که شادْوَرْد (۴) ماه به ماه محيط باشد خندقى سازند“ ص ۱۴-۱۵.


(۴) . شادرود: بر وزن رادمرد خرمن گرد ماه.


اين صفحه را معنى موجز چنين است که: ”سلمان به پيغمبر گفت: در ايران ما رسم است که اگر دشمنى قوى قصد شهرى کند مردم بر گرد شهر کنده کنند“ و اين اطناب براى نشان دادن صنعت آورده شده است و نمونه‌اى است از شيوه‌اى که بعدها از قرون هفتم و هشتم به بعد در نثر فارسى راه يافته است، اما نظير اين اطناب در اين کتاب شايد يکى دو مورد ديگر بيش ديده نشود و در اصل بودن آن نيز نمى‌توان حکم بَتّى و قطعى کرد.