اين کتاب از کتب علمى قرن ششم هجرى است و آن را امام محمدبن‌عمر‌بن‌الحسين‌ بن على الطبرى الرازى ملقب به فخر‌الدين و معروف به امام فخر (۵۴۴ يا ۳-۶۰۶) برحسب اشارهٔ سلطان تکش خوارزمشاه (۴۶۸-۵۹۶) تأليف کرد (۱) و شصت علم از علوم عصر را در آن کتاب به پارسى فرانمود، و در واقع فهرستى است از که جز پاره‌اى اصطلاحات علمى فايدهٔ ديگر بر آن مترقب نيست، زيرا بسيار موجز و مختصر نوشته شده است، چون اين کتاب به پارسى فرانمود، و در واقع فهرستى است از که جز پاره‌اى اصطلاحات علمى فايدهٔ ديگر بر آن مترقب نيست، زيرا بسيار موجز و مختصر نوشته شده است، و چون اين کتاب به پارسى سهل و آسان نوشته شده و محتوى مبادى جميع علوم بوده است بسيار نزد عامه مقبول افتاده و مانند ديگر کتب آسان، دست‌به‌دست بسى گشته است و نسخه به نسخه بسى انتشار يافته است و از اين حيث نمى‌توان دانست که انشاء اصلى امام فخر چگونه بوده است، و اينکه ما مختصرى از روى نسخهٔ خطى بسيار مغلوط (اين نسخه به تاريخ ۱۰۰۱ هجرى نوشته شده است) که دال بر اين است که شايد کمتر دست تصرف در آن اثر کرده باشد شاهد مى‌آوريم.


(۱) . ظاهراً تأليف اين کتاب بعد از ۵۹۱ يا در همان سال باشد و آن سالى است که تکش خوارزم‌شاه با قاتربوقاخان در سقنان جنگ کرده است زيرا تاريخ خوارزم را تا اين سال نوشته است.

آداب‌الملوک

”بدان‌که چون پادشاه سايهٔ خدايست و نايب پيغمبر بايد او را خصلتهاء آراسته و طريقتهاء بيراسته باشد و بقدر امکان در کل احوال تشبّه پيغامبر کند و ما از آن نُه صفت اندرين کتاب بياريم و کتاب را بر آن ختم کنيم.


- اصل اول:

پادشاه بايد که حليم باشد و ببايد دانستن که هرگز دو ارادت بر يک مراد جمع نشود دايما، بلکه هر کس را ارادتى ديگر باشد و بمقتضاى آن مخالفت حاصل شود، پس اگر پادشاه حلم نفرمايد و بانتقام مشغول شود بيشتر خلق دشمن او شوند و بسبب اضطراب عالم و تفوق اهواء بنى آدم گردد.


- اصل دوم:

پادشاه بايد کريم بُود چنانک دنيا بِحَذافِيرِها در جشم او نيفتد، و اين آنگاه بود که معلوم گردد که باريتعالى ازين چهار عنصر جملهٔ مرکبات بيافريد و مرتبهٔ اول در مرکبات زر و سيم و جواهر است و دوم آن نبات و سوم آن حيوان و از جمله حيوانات شريف‌تر آدميست، پس هر کسى که خواهد که دل آدمى که شريف‌ترين چيزها است که درين عالم است مملوک او شود اگر در آنباب بخرج کردن خسيس‌ترين اجسام مرکب حاجت افتد دور نَبَوْد. و ايضاً هرکس که چيزى طلب کند طالب لابد بود که به مرتبهٔ کمتر از مطلوب بود، پس اگر نَفسى باشد که محنت زر و سيم بر وى غالب بود آن دل بمرتبه کمتر باشد از زر و سيم و هر کسى که دلى که از همه چيزها که درينعالسمت شريف‌تر است چنان کند که او از خسيس‌ترين چيزى خسيس‌تر گردد آنکس از ذروهٔ کمال بغايت دور باشد.


- اصل سوم:

پادشاه بايد که انديشهٔ او بر قول فعل او غالب بود و از کارهاى بمبادى قانع نبود، گفته‌اند که معاويه مى‌گفت که: در هيچ‌ کار خوض نکردم الا آن‌وقت که بترين احتمال‌ها در آن واقعه فرض کردمى و آن‌را مخرجى معقول به‌دست آوردمي.


و بدانکه باريتعالى از جملهٔ ممکنات هيچ‌کس را شرف خلافت خود ارزانى نداشت در زمين الا آدمى را، و آن جز به‌واسطهٔ عقل نبود، زيرا که بسيار حيوانات در شهوت از آدمى بقوت‌تر باشند و بسيارى در غضب و قهر از آدمى کامل‌تر باشند، پس معلوم شد که خاصيت انسان در عقل است و عقل بطبع بر همه قوت‌ها مقدمست، نه بينى که حيوان که آدمى را به‌بيند از وى حشمت گيرد و يا از وى بگريزد و اگر نه از خوف قصد او کند، باز آنکه آن حيوان در قوّت کامل‌تر باشد.


چون عقل را منقبت و مرتبت حاصل است افعال پادشاهان بايد که بر وفق عقل باشد و مطابق فکرت صحيح بود و چون چنين باشد مطالب پادشاه و رعيت حاصل بود.


- اصل چهارم:

پادشاه بايد که در عفو فرمودن تأخير نفرمايد، و در عقوبت کردن انديشه فرمايد زيرا که باشد که در ثانى‌الحال پشيمان [شود و از پشيماني] هيچ نفعى حاصل نشود.


آورده‌اند که: يکى از ملوک وزيرى را از وزراى خود نابينا کرد آنگاه نامه‌اى از شهرِ دور بياوردند و آن‌را مُعمّى نوشته بودند هيچ‌کس مقصود از آن نامه حاصل نتوانست کرد تا حاجب بدان‌وزير [افتاد] آن‌ وزير نامه را بحيلتى معلوم کرد و او بدان سبب شرف قربت پادشاه بيافت، فرمود که: مراد دارى تا آن را حاصل کنم.


وزير گفت: حاجت من آنست‌که چيزى از کس بستانى که آن بوى باز توانى دادن اگر حاجت آيد! ...


- اصل پنجم:

پادشاه بايد که بر رعيت نيک مشفق بُود و بر طريق داد کردن ملازمت نمايد که پيغامبر مى‌فرمايد که: عَدْلُ سَاعَة خَيرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبعينَ سَنةٍ و علت اين آنست که نفع عبادة با آن‌کس گردد، اما نفع عدل با کافهٔ خلايق گردد و به‌واسطهٔ عدل آن پادشاه باشد، لاجرم او را در کل طالعات و جمله عبادات نصيب باشد، بلکه حظ اَجْزل و نصيب اَکْمل از آن وى باشد و از اين است که حرام است پادشاه ظالم را بد گفتن (۱) زيرا هرچند ظالمست ليکن خيرى که از وجود او حاصل شود بيشتر است از آن شر که از وجود وى حاصل شود.


(۱) . مراد امام فخر و مراد صاحب روايت آن است که تا پادشاه بر سر تخت است به او نبايد بد گفته شود. نه آنکه بعد از مرگ يا دور شدن او از تاج و تخت هم نشايد بد ظالمان گفتن که اين خلاف مصلحت جامعه خواهد بود و تا ظالمان را بد نگويند عيب ظلم فاش مى‌گردد.


- اصل ششم:

پادشاه بايد که محافظت و مجالست با اهل علم و فضل کند، زيرا که پيدا کرديم که کار پادشاه سياست کردن ظاهر است و کار عالم سياست کردن باطنست و نظام و قوام عالم به‌وجود هر دو حاصل شود ... و اگر اهل علم را زيادتى درجتى و منقبتى نبود دواعى در تحصيل علم فاتِر شود و جهل مستولى گردد، و خلق از تحصيل فضايل اعراض کنند و آن علامتى بد بُود.


- اصل هفتم:

بايد که پادشاه چندان مَهيب نبود که اصحاب تجارِبْ جهت مصلحت بر وى عرضه نتوانند کرد و چندان حليم نبود که هرکس هرچه بايد با وى تقدير کند، و سخنى که بشنود بمجرد آنکه گويند صاحب غرض باشد رد نکند زيرا که هيچ عاقلى فعلى نکند الا از براى غرضى و [نيز] بمجرد آنکه در حال در وى منفعتى بود قبول نکند بلکه رد و قبول او بر وفق مصلحت کل باشد.