مکتوب از محبس شادياخ

”... امداد تحيت و وفور آفرين که از طى آن نسيم نعيم آيد، و از تُوى آن بوى عهد قديم زايد، از کلبهٔ عنا و زاويهٔ غم، که مى‌گويند دل است، به مرتع مربع کرم ... مى‌فرستم - ياليتنى کنتُ مَعهمْ فَافُوز فُوزاً عَظيماً.


و دور از آن جناب، از دورى آن جناب، چندان انديشهٔ شوخ ديده به من محيط شده است، و چنان صبر کار ناديده مرکز خالى گذاشته، که اگرچه دل مى‌خواهد، خاطر موتات نمى‌کند که محافظت عادت قديم به‌جاى آرم، و مراقبت سنّت معهود واجب دارم، و (زندگاني) - اشاره به‌عنوان مکاتيب معمولهٔ آن زمان - رک: ص ۳۸۱ - با جملهٔ ادوات و حَشوات که رسم است، ديباچهٔ سخن سازم، و نيز راستى آن رسم، وَسْم تکلف گرفته است، و در کشاکش استعمال خلق خَلقِ گشته، و چون شکايت روزگار پيرزى تيرزى شده، و تتبع رسوم باستانى - که با بلادت همداستانى دارد - داند (فاعل اين فعل مخاطب نامه است) که عادت من کهتر نيست.


[پس] به شيوهٔ مخلصان، که همانا از آن فوجم، دليل بر آنکه خطرهاى عظيم مشاهده مى‌کنم - دعوت خلوت که با سابقهٔ رضا همراه باشد نه با شايبهٔ ريا ممزوج - لايقتر، و در هر حال که هست از آن خدمت فارغ نيستم و همواره ورد زبان دارم:


اى خيل هنر را وثا قباشى آن روز مبادا که تو نباشي (۱)


(۱) . اشاره به‌عنوان مکاتيب معمولهٔ آن زمان - رجوع کنيد به: ص ۳۸۱.


اين تحيت اواخر جمادى‌الآخر (کذا) مى‌نويسم ”ويَمْحوا دُمُوعى ما يَخُ بنانيا“ در حالى‌که شُکر بارى عَزّاسْمهُ بر آن واجب است و سپاس ايزد تعالى در آن لازم.


به هر حال مر بنده را شکر به که بسيار بد باشد از بد بتر


اگرچه بدان خدمت نياز بيش دارم، از شرح آن نياز بارى بى‌نيازم، چه توان دانست که در چنين حالتى - که لَوْ رأيناه فى‌الْمنام لَفزَعنا، پاداش سپيدکارى سپهر فيروزه کار نيلفام، روز اميدوارى و روى بخت من سياه کرده، و چيره‌دستى روزگار رنگ‌آميز به خون دل بر رخ به رنگ من بى‌درنگ زده، و از هر جنس خطرات اضجار در صحن ضمير، چون از هر نوع طبقات آدمى در صحراى عرفات، طواف عادت ساخته، و سينه‌اى که بيت‌الحرام کرم بود، بيت‌الاحزان مصايب شده، و دلى که قبلهٔ منحت‌ها بود حجرالاسود محنت‌ها را حجرالاسودوار نشانه گشته، و تنى که رکن فضايل بود از کعبهٔ آمال به مقام خَبيث باز آمده، و از صفاى سينه در مناى تمنّى احرام انتظار گرفته، تا کى داعى اجل [را] لبّيک زند، و عمرهٔ عمر را درنوردد، و از اين باديهٔ پرآفت به دارالسلام سلامت رسد.


فَيا حَبَذا مِنّى لِمُنْ يَسْکُن القَبْرا


و گردون دون چون مرا بسته ديد، و ميدان تنگ، در معرکه تعريک من شاکى‌السّلاح ايستاده، و در شکستن جيش اميد من شکسته‌دل تعبيه‌هاى عجب ساخته، و از سپاه غم و انديشه که چون ادوار آسمانى نهايتى ناپيدا دارد، گرد دل من قلب و جناح برکشيده و ميمنه و ميسره را به حوادث مختلف و وقايع متفرّق آراسته، و وفات عزيزان را بر وجه طليعه فرستاده، و فراق دوستان را ساقهٔ آن گردانيده و صف جفا راست کرده، و رايت بيدادى (قديم عوض ”بيداد“ بى‌دادى مى‌گفتند) افروخته، و کما ستم در بازوى طبيعت افکنده، و جعبهٔ حوادث به خدنگ آفت آگنده، و کمين قصد برگشاده، تُرک‌تاز فتنه آغاز نهاده، و با چندين عُدّت و شوکت خصومت من بيچاره را به حرب و خراج برداشته، و نهب مال و غارت جان را بشکرده (۲) [شده] و اين نيم‌خرد بيمايه که آخر بهر وقت دستکارئى آغاز کردى پشت به هزيمت داده، و صبر گريزپاى که هم‌پائى بر زمين زدي، به يکبارگى از دست بيفتاده، و دل که در ديگر وقايع جانى مى‌کند به مأمن خوارزم‌ پناه دوستان جسته، و حالت اِنَ‌اللهَ يَحولُ بُينَ الْمرءْ و قَلبه، محقق کرده، و عقل (بالاتر (خرد) را ذکر کرده است و اينجا از عقل سخن گويد؟) [که] در هستى آن خود برگمانم - از شدايد گونان ”الْفرار ممّا لايُطاق منف سُنن المرْسلين“ برخوانده، و تن خستهٔ شکسته‌بسته در انديشه سر فرو برده، که (مصراع) چه بايد کرد با گردون بدين لشگر که من دارم؟ ضرورت حال به حدى رسيده و حيرت و ضُجرَتْ (ضجرت به ضم اول دلتنگى و انضجار) به نهايتى انجاميده که آتش پاي (۳) شدم تا اين عمر بادپاى را که خاکش بر سر چگونه فرا آب دهم و زفان خاطر از اين معنى چنين حکايت کرد:


تا داد فلک به بند و زندان پندم مى‌گريم و بر کار جهان مى‌خندم
دل از تن و جان و خان و مان برکندم از مرگ بتر چيست بدان خرسندم


(۲) . به شکرده يا وشکرده به معنى همراه و معين چست‌وچالاک است و در چهارمقاله اين لغت گذشت (ص ۳۰۲) و اينجا به معنى چالاک و مشمر آمده و برهان اين معنى ثانى را ضبط کرده است دروسکرده و: وشکرده و بشکرده به باء ابجد ندارد.


(۳) . اصل آتش‌بار - به عقيدهٔ مصحح کتاب (آتش‌پاي) به معنى برقرار و کنايه از جلد و چست‌وچابک (ص ۳۲۷ ج ۲ التوسل) و هوالصحيح: مولف.


اين مقدمهٔ نامه بدين و تيره چند صفحه را انباشته است و يک قصيدهٔ تمام در ميانه آورده است و ما براى نمونهٔ سبک شعر آن را آورديم.