اسکندرنامه کتابى است که به ظنّ قوى از عربى به فارسى ترجمه شده و مأخذ رواياتش از ”وَهب‌بن‌مُنبّه“ است، جامع يا مترجم اين کتاب معلوم نيست، زيرا نسخه‌اى که در دست است اول و آخر ندارد، و در تضاعيف کتاب نيز ذکرى از اين معنى نشده است و در يک جاى از کتاب کاتب از خود نام مى‌برد و چنين مى‌گويد: ”محرر اين کتاب که اين نسخه از آن نقل کرده‌ايم عبدالکافى‌بن‌ابى‌البرکات (۱) ، مبالغى نسخ‌ها مطالعه کرد، در همهٔ اين حکايت بر اين منوال نوشته بود، و نسخهٔ اصل که در دارالکتب جامعِ بُنِ بازار نهاده است همچنين يافت“ و رسم‌الخط کتاب مى‌نماياند که کتاب نيز از قرن ششم ديرتر استنساخ نشده است.


(۱) . ظ: اين شخص از خوشنويسان قرن ششم بوده است که خط نسخ متمايل به ثلث را بسيار پخته و شيرين مى‌نوشته است، و از رسم‌الخط او و ذکر ”دارالکتب جامع بُنِ بازار“ پيدا است که قبل از فتنهٔ مغول و فتنهٔ خوارزميان نوشته شده چه بعد از آن مفاسد و فَتن در خراسان و عراق کتابخانه‌اى باقى نمانده بود.


اسکندرنامه شامل داستان اسکندر ذوالقرنين است، و ذوالقرنين مذکور در قرآن را با اسکندر رومى يکى مى‌شمارد، و او را دخترزادهٔ فيلفوس قيصر روم داند و پدر او را داراب پسر بهمن‌بن‌اسفنديار پندارد، و پس از حروب وى با دارا سفر اسکندر را به عمان و هند و از آنجا به حجاز و يمن و مصر و اندلس و به مغرب‌الشمس ذکر مى‌کند - پس رفتن وى را به سوى ظلمات و داستان آب حيوان و خضر و بيرون شدن او را از ظلمات و رفتن از راه درياى اخضر (محيط) به چين و از آنجا به سوى مشرق و ترکستان و محاربات او با پريان و زنگيان و ديومرمان و روس‌ها و کافر ترکان و دوالپايان و فيلگوشان وصف مى‌نمايد که خلاصهٔ اين‌جمله را نظامى گنجوى با تصرفاتى به نظم آورده است.


خاتمت کتاب و رسيدن اسکندر به مشرق و مطلع الشمس و بستن سد و باز آمدن و مردنش، از اين نسخه ساقط شده است، و از چند جاى کتاب برمى‌آيد که اصل اين کتاب محتوى تمام تواريخ قديم و افسانه‌هاى کهنه از تاريخ پادشاهان عجم و انبياء بنى‌اسرائيل و داستان‌هاى عشقى از قبيل داستان (اهرا و ستودن) که گويد عضدى مشکانى نظم داده است (۲) و (خنک بت و سرخ بت) - گويند اين داستان حلاوتى ندارد - و (شادبهر و عين‌الحيات) که عنصرى آن دو افسانه را ساخته است، و قصه‌هاى ديگر و امثال و حکم و مانند اين بوده است، که هر کدام خود داستان و کتابى است و به طرز درج قصه در قصه به طريق ايران و هند آن همه روايات و قصص را در ضمن داستان اسکندر درج کرده بودند که به قول صاحب کتاب (شتروارى دفتر اسکندرنامه است) ولى جامع يا مترجم پارسى خود گويد که ما آن روايات و قصص را بنابر آنکه در شاهنامهٔ فردوسى يا کتاب ديگر وارد شده و يا عضدى و عنصرى و ديگران آن را به نظم آورده‌اند از ميان کتاب برگرفتيم تا تنها داستان اسکندر باقى بماند و اذهان پراکنده نشود، اين است که جز بعضى افسانه‌هاى کوتاه، ساير روايات و حکايات را اندوخته است و در هر نوبت اين عذر را تکرار کرده است.


(۲) . اين حکايتى است که در کتاب الفرج بعدالشدة و جوامع‌الحکايات عوفى آمده که پادشاهى بود در يمن بر دين ترسائى که دختر پادشاه يهودان را بخواست و او گفت بايد اين خانه را پر زر کند تا دختر بدو بدهم و او هرچه داشت بداد و دختر بگرفت و مردم به سبب بى‌زرى از او برگشتند و او آواره شد و به کارگرى روز مى‌گذاشت و زن و شوى يکديگر را دوست داشتندى و خرسند بودندى تا ياغى ناپاک آن زن را از اين مرد بدزديد و فرزندان او هم گم شدند تا بعد از رنج‌ها خدا او را به پادشاهى رسانيد و زن پارساى او را بدو باز آورد و فرزندان او به پدر و مادر بازگشتند و در نتيجهٔ پارسائى و خرسندى و نيکوبينى به ملک و عزت و خانمان و فرزندان باز رسيد.


مؤلف يا مترجم، ايرانى بوده است، زيرا در ضمن داستان‌ها از مردم ايرانى حمايت مى‌کند و آنها را از اعراب شجاع‌تر مى‌شمارد، ترکان را هم قوى و شجاع مى‌شمارد و اسکندر داستان خود را مسلمان يعنى موَحّد و نمازگزار و پيغمبر و ايرانى صحيح‌النسب مى‌پندارد (بلعمى نيز کيش توحيد را که پيش از اسلام بوده است با لفظ مسلمانى برابر داند) و او را دربارهٔ تعدّد زوجات بسيار مُصرّ و مُبرم و وَلوُع معرفى مى‌کند، و عقيدهٔ قرون اوليهٔ اسلامى را دربارهٔ زنان و حالات نفسانى ايشان به‌ويژه دربارهٔ مردى که زنان بسيار داشته باشد با تمام جنبه‌هاى رشگ و غيرت و ديوانگى و بى‌خودى و مکر و تدبير و شرّ و فسادى که مستلزم اين حالات باشد و با جملهٔ معتقدانى که مردان و پادشاهان قديم دربارهٔ زنان داشته‌اند از مستورى و خانه‌نشين و غيرت و حسد، همه را در ضمن اين کتاب با بهترين طرزى وانمود مى‌کند و بهترين قسمت کتاب از نظر لطايف ادبى و شناخت معتقدات قديم از مناسبات زن و شوى و حالات روحى زنان همين قسمت است که اتفاقاً به تکرار جاى‌به‌جاى کتاب از آن بحث مى‌نمايد.


اسکندرنامهٔ فردوسى على‌التحقيق غير از اين کتاب و از مآخذ ديگر است، ولى اسکندرنامهٔ نظامى ب اغلب احتمالات نظرى به اين کتاب داشته است از قبيل بردن نام ”روس“ و سرزمين نقره و اهميت جنگ با زنگيان و غيره که اشاراتى شبيه به اين کتاب هم آمده است.


اما اسکندرنامه‌اى که امروز در دست است هرچند به اغلب احتمالات مأخذ و اصلش از اين کتاب است اما گويا در عهد صفويه کتابى به نام اسکندرنامه براى نقالى و شب‌نشينى ترتيب داده شده است و تفصيلاتى که در اين کتاب نيست بر آن افزوده‌اند و مکرّر نيز به طبع رسيده است و در مقدمه گويد در زمان سلاطين صفويه و پادشاهان هند منوچهرى شصت کلهٔ شاعر اسکندرنامه را از يونانى به پارسى ترجمه کرده است (۳).


(۳) . سخافت اين نسبت و بودن منوچهرى در عصر صفويه از آن واضح‌تر است که در آن باب چيزى گفته شود ولى از اين سخن دو نکته برمى‌آيد يکى آنکه منوچهرى معروف يا منوچهر شصت کله يا (منوچهر کامکا) نامى مؤلف يا مترجم اسکندرنامه‌اى بوده‌ است، دوم آنکه اسکندرنامهٔ امروزى در عهد صفويه در ايران يا در هند تحرير و تنظيم گرديده است.


از قضا از اسکندرنامهٔ قديم چنين مستفاد مى‌شود که توسط شخصى از مردم طبرستان جنوبى يا دامغان يا کوهستان رى نوشته شده و در متن صحبت خواهد شد.


- نمونه‌هاى تازگى کتاب:

سواى نشانى‌هاى عديده در تازگى کتاب مانند اسامى اشخاصى که در قرن پنجم وجود داشته‌اند و شرح داديم لغات تازهٔ ديگرى نيز دارد که ما را مطمئن مى‌سازد که کتاب قديم نيست و از کتب قرن ششم يا اواخر قرن پنجم است و ما چند لغت اينجا ذکر مى‌کنيم:


۱. چنين: به‌جاى ايدون.

۲. اينجا: به‌جاى ايدر.

۳. قرآن: به‌جاى نُپى و نوى.

۴. مطالعه کرد: که قديم نمى‌نوشتند.

۵. جنگ کردن: به‌جاى حرب کردن.

۶. در: به‌جاى اندر.

۷. تظلّم: به‌جاى دادخواهى - داوري.

۸. پيش: و ”در پيش“ عوض نزديک.


و لغاتى: چون فرج و مشافهه و تعهد کردن و به غايت و از قضا و قضا را و غيره.