نمايش علمى و تأليفات و تصانيف و علماء دورهٔ تيمورى از حيث کميت مانند دورهٔ پنجم و ششم هجرى پرعرض و طول است خاصه تصانيفى که به زبان فارسى در علوم مختلف به‌وجود آمده است بسيار است، اما از حيث کميت بايد اعتراف کرد که به قرن سلف خود يعنى قرن هفتم هم نمى‌رسد ـ زيرا در علوم ادبى نه جوينى دارد و نه سعدى و نه وصاف و در علوم رياضى و کلام و حکمت و ديگر علوم نيز نه خواجه نصير دارد نه ملاقطب و نه باباافضل علت اصلى همان است که مکرر گفته‌ايم و آن اين است که نتيجهٔ ضربت‌هاى مخرب مغول در همان زمان بروز نکرده و بعد از دويست سال ظاهر گشته است و عصر تيمورى ابتداى بروز فسادى است که از هجوم قوم وحشى مغول در اين سرزمين پيدا آمد و دنبالهٔ آن تا امروز گريبان ما را رها نکرده است!


اميرتيمور با آنکه خود مردى غيرمتعصب و تقريباً بى‌دين و رند بود معذالک از علماء دين و سادات و مشايخ اهل تصوف چشم مى‌زد و با آنان گرم مى‌گرفت ولى تعصبى نسبت به مذاهب ابراز نمى‌نمود ـ چيزى که هست به‌تدريج طرف فقها و علماء شريعت خاصه اهل تسنن را گرم‌تر گرفت علت آن نيز وقفه‌اى بود که در پيشرفت‌هاى جنگى او در سوريه و آسياى صغير پيش آمد و از شام پيشتر نتوانست رفت و آسياى صغير را نگاه نتوانست داشت و اين گرمى با علماء مذهب براى جلب افکار مردم آن نواحى بود که وى را به بى‌دينى مشهور کرده بودند (رجوع شود به: اخبارالدول طبغ بغداد ص ۲۲۸-۲۹۱). بالجمله در عصر تيمور و خانوادهٔ او کار علماء دين رونق داشت و در درجهٔ دوم رياضيون و متصوفه نيز کَرّ و فَرّى داشتند اما حکما و حتى علماى کلام و منطق رانده و مهجور بودند، در مطلع‌السعيدن گويد:


”در تعظيم سادات و علما و تکريم ائمه و صلحا اهتمام تمام فرمودى و در تقويت دين و شعار شرع مبين مبالغه به نوعى نمودى که در زمان او کسى را در علم حکمت و منطق شروع نبود (جلد ۱ مطلع‌السعدين ص ۱۱۸ خطى متعلق به نگارنده)“.


در دورهٔ شاهرخ پسرش کار تصوف نيز روى به تراجع نهاد ـ ولى نجوم و هئيت بنا به تشويق ميرزا الغ بيک والى ترکستان قدرى بهبود يافت و رواج گرفت و اين معنى را در ذيل شرح حال صاين على خواهيم ديد. (رجوع کنيد به: سبک‌شناسى جلد۳ ص۱۱۴۳-۱۱۱۵).


پيشرفت علماء دين که از عصر اولجايتو آغاز شده بود، در عصر تيمورى غلبه يافت و در عصر صفويان به اوج عظمت خود رسيد و تا عصر پهلوى (۱۳۰۵-۱۳۲۰) شمسى هجرى دوام داشت و کار سياست و دين در اين مدت به هم بسته و دست به هم داده بود ـ و بعد از رواج تمدن جديد دموکراسى و پرورش نو، انفکاک کامل اين دو قوه از يکديگر در ايران نيز صورت گرفت.


اتفاقاً در آن دوره بيشتر ملوک همين حال داشته‌اند به ذيل تعصب متمسک مى‌شده‌اند مانند ملک فخرالدين کرت که با وجود اينکه خود مبتلا به سبزه بوده است و گوينده يا خوانندهٔ اين رباعي:


هرگه که من از سبزه طربناک شوم شايستهٔ سبز خنگ افلاک شوم
با سبز خطان سبزه خورم بر سبزه زان پيش که همچو سبزه در خاک شوم


معذالک با شرابخواران به تعصب، سخت‌گيرى‌هائى داشته است و قصهٔ او و صدرالدين ربيعى پسر خطيب فوشنج که از شعراى خوب ايرانى است و نديم و مداح فخرالدين کرت نيز بوده و به سبب شرابخواري، ملک ازو رنجيد و عاقبت ويرا در زندان بکشت معروف است (۱). و مانند امير مبارزالدين محمد مظفر در شيراز که علماء دين را تقويت کردى و حکم بشکستن خم و ريختن شراب فرمودى و از شدت امر به معروف و نهى از منکر در نزد ظريفان فارس به ”محتسب“ معروف شد و خواجه حافظ عليه‌الرحمه اين غزل دربارهٔ او گفت:


اگرچه باده فرح‌بخش و باد گلبيزاست به بانک چنگ مخور مى که محتسب تيزاست (۲)


باز غزلى ديگر در همى باب فرمايد:


دانى که چنگ و عود چه تقرير مى‌کنند پنهان خوريد باده که تعذير مى‌کنند


(۱) . رجوع شود به روضةالصفا چاپ بمبئى و حبيب‌السير (ج ۳ ص ۷۳) و سال ۸ مجلهٔ مقالهٔ نگارنده.


(۲) . باقى غزل

پياله‌اى و حريفى گرت به چنگ افتاد به عقل نوش که ايام، فتنه‌انگيز است
در آستين مرقع پياله پنهان کن که همچو چشم صراحى زمانه خونريز است
زرنگ باده بشوئيم خرقه‌ها در اشگ که موسوم ورع و روزگار پرهيز است
مجوى عيش خوش از دور واژگون سپهر که صاف اين سر خم جمله دردى‌آميز است
سپهر پر شده پرويز نيست خون‌افشان که ريزه‌اش سر کسرى و تاج پرويز است
عراق و فارس گرفتى به شعر خوش حافظ بيا که نوبت بغداد و وقت تبريز است


و مطلع‌السعدين که خود هم عصر خواجه است اين غزل را در اين مورد نقل کرده و ما هم از او نقل کرديم و او گويد مرادش از محتسب مبارزالدين بوده است.


و عجب اين است که شاه شجاع پسر مبارزالدين که بعد پادشاه شد هم دربارهٔ اين عوام‌فريبى که پدرش مى‌کرده است رباعى گفته (مطلع‌السعدين جلد اول) و مطلع‌السعدين در اين باب چنين آورده است: ”و مردم را به علوم دينيه ترغيب مى‌فرموده (يعنى مبارزالدين)


بيت

علم دين فقه است و تفسير و حديث هر که خواند غير ازين گردد خبيث!


و شاه شجاع و ظرفاى شيراز امر مبارزالدين محمد مظفر را به زبان رافت محتسب گفته‌اند، شاه شجاع در مبالغه‌اى که جناب مبارزى در باب احتساب مى‌کند رباعى گفته و ثبت افتاد.


رباعى

در مجلس دهر ساز مستى پستست نى چنگ به قانون و نه دف بر دستست
رندان همه ترک مى‌پرستى کردند جزء محتسب شهر که بى‌ مى مستست


و اهل ذوق مى‌دانند که امير مبارزالدين محمد با آن سابق خونريزى و راهدارى‌هائى که پدر و اعمامش سال‌ها مى‌کرده‌اند از چه روى در کار دين و تشويق فق‌هاى عصر و عمل احتساب تا اين حد سخت مى‌گرفته است، پيدا است، علت اين عمل نيز سياست است زيرا مبارزالدين بر خانواده‌ٔ ”اينجو“ بيرون آمد ـ اين خانواده ساليان دراز در شيراز و کازرون و فارس حکومت و رياست داشته و چون در اصل ملاک و ثروتمند بوده‌اند و آنان را قارون عصر مى‌ناميده‌اند نسبت به مردم از فقير و غنى مدارا مى‌کرده و به رياست و نفاذ امر قانع بودند خاصه امير شيخ ابواسحق که مردى سخى و عادل و فاضل و صاحب ذوق بوده است ـ چنين بزرگى به‌دست امير مبارزالدين به قتل رسيد و اين دو رباعى لطيف را در وقت مرگ بديهه گفت:


دو رباعى در دم مرگ

با چرخ ستيزه کار مستيز و برو با گردش روزگار مستيز و برو
يک ساغر زهرست که مرگش خوانند خوش درکش و جرعه بر جهان ريز و برو
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند
دردا و دريغا که درين مدت عمر از هر چه بگفتم جزء افسانه نماند


به امر محمد مبارز اين پادشاه عادل و فاضل و خوبروى و جوان را در ميدان ديوانخانهٔ خودش سر بريدند و مؤلف مطلع‌السعدين گويد: ”اهل شيراز بل تمام عراق از اين واقعه ملول و متأثر گشتند و مراثى گفتند“ (۳) بنابراين معنى امير مبارزالدين نيز مانند تيمورلنگ دست به دامان اهل دين زد و در ترويج آن قوم براى بهبود افکار ملول مردم فارس کوشيد، و در شهر شيراز که از ديرباز مردمش به ظرافت و لطافت طبع معروف و خوگر بودند مخصوصاً در عهد شيخ ابوالسحق که به سبب جمع آمدن ثروت از اصلاح امر تجارت و زراعت و حفظ آن ولايت از صدمهٔ شديد مغول در دفعات مختلف، به عيش و عشرت بيش از اوقات ديگر مى‌گذرانيدند، محمد مبارز چاره جزء آن نديد که به خلاف شيوهٔ سلف خود که کارى در اين اواخر جزء شراب و رامش نداشت او به‌کار دين و شکستن خم و منع شرابخوارگى و حسبت بپردازد و تا جائى اين روش پيش گرفت که به محسب شهرت يافت و خواجه ويرا به تيزى صفت کرد!


(۳) . خواجه حافظ او را مرثيه گفت و غزلى که مطلع آن اين است:


ياد باد آنکه سر کوى توأم منزل بود ديده را روشنى از خاک درت حاصل بود


در مرگ و فراق او سرود و بيت‌الغزل اين است:


حيف کان خاتم پيروزهٔ بواسحاقى خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود


و عبيد زاکانى نيز او را مرثيه گفته:


سلطان تاجبخش جهاندار امير شيخ کاوازهٔ سخات و جودش جهان گرفت
شاهى چو کيقباد و چو افراسياب کرد کشور چو شاه سننجر و شاه اردوان گرفت
در عيش و ساز عادت خسرو بنا نهاد در عدل و رسم شيوهٔ نوشيروان گرفت
بنگر که روزگار چه بازى بد بکرد نکبت چگونه دولت او را عنان گرفت
در کار روزگار و ثبات جهان (عبيد) عبرت نگر هزار بار ازين مى‌توان گرفت
بيچاره آدمى که ندارد به هيچ حال نى بر ستاره دست و نه بر آسمان گرفت
(مطلع‌السعدين جلد اول)