زبان پهلوى بر دو قسم است پهلوى شرقى و شمالى که آن را تا چندى پهلوى کلدانى مى‌گفتند و اکنون آن را پهلوى اشکانى مى‌گويند و اين زبان در آذربايجان و خراسان حاليه و اصفهان و کردستان و قسمتى از سواحل غربى بحر خزر و ارمنستان متداول بوده است.


ديگر پهلوى جنوبى و جنوب غربى يا ساسانى است که ادبيات پهلوى باقيماندهٔ آن زبان است و زبان عهد ساسانيان و پارس بوده است.


از پهلوى اشکانى آثارى قابل ذکر در دست نيست، جز بعضى کتيبه‌ها که همراه کتيبه‌هاى شاهنشاهان ساسانى نقره شده و اوراق پوست آهو که از اورامان به‌دست آمده و قبالهٔ باغ و ملکى است و نيز قطعاتى از آثار مانويان که در طورفان و بلاد مشرق به‌دست آمده است.


صاحب مجمل‌التواريخ (مجمل‌التواريخ طبع تهران ص ۹۳ ـ ۹۴) گويد ”از آن کتاب‌ها که در روزگار اشکانيان ساختند هفتاد کتاب بود از جمله: کتاب مروک، کتاب سندباد، کتاب يوسيفاس، کتاب سيماس، ولى اثرى از کتب مذکور امروز در دست نيست ـ و نيز رساله‌اى است به زبان پهلوى که عقيدهٔ بعضى محققان بر آن است که از آثار پهلوى شمالى يعنى پهلوى اشکانى است و نام آن (درخت اسوريک) است، و اين کتاب شعر بوده است و هنوز هم بعضى ابيات آن کتاب حال نظم خود را از دست نداده است ولى بسيارى ابيات از وزن افتاده و مبدل به نثر گرديده است ـ در اين کتاب قوافى رعايت شده است، بعضى ابيات با (الف و نون) و بعضى ابيات با (نون و دال) ختم مى‌شود و ما چند مثال از اين کتاب به زبان اصلى ذکر مى‌کنيم:


”درختى رُسْت است تر اَوْشَتْر و اَسُوريک
بُنِش خوشک اِسْت، سَرِش هست تر.
وَرْگِش کنيا (نَيْ) مانِد بَرِش مانِد انگور،
شيرين بار آورد...
مر تومان ويناى آن ام درختى بلند.
بوژ اَوْامِ نَپَرْدِتْ کو اَزْ هَچْ تو اَوَرْ تراُْم پت وَس گونگ هير
اَپْمِ پت خونيرَس دميک درختُمْ نيست همتن
چي، شه هَچ از خورِت کِذْنوک آورُمْ بار.
مکوکان تخت اوم فَرْسَپْ اُم وات پانان.
گيواگ روپ هچ اَزْ کِرِندکى وُراژِند مِيْهن و مان
گُوْازْم هچ از کِرِندکى کوپِنْدشى و برنج،
دَمَينکْ هچ از کِرِند آتوران وِزَناى
موک ام ورچيگران نالين ام ورهنک پايان
رِسَنْ هچ از کِرِندکى تو پاى‌ها ما چِند
ميگ (ميخ) هَچَ ازِ کِرِندکى تو سَرْ کونگْ وِچِند
هيزم ام آتوران کى تو سيچ بريژِند.
تا پستان اَسايَکْ اُم پت سَرِى شتر و ياران.
شکر اُم وَرْچيکران دوشاب آژاب مرتان.
تَپَنْگوک هچ از کِرِند(۱) ... داورکدان ويناى شتروان
- شتروى برند بِچِشکان بِچِشک....
آشيان ام مُروبچکان سايک کارياکان (ظ: کاروانان)
خَسْتَکْ بى اَوْ کنُمْ پَتْ نوک بُوم رُست.
کذ اَرْژِند مَرْتومَکْ کوم بى‌نى وُناسِنْد
بَغانُمْ اَوِتْ زرّين و ين اَوْاين داند:
آنَک ژ مرتومَکْ کيش نيست مَىْ و نان.
هچ از بارى خورند...
دُتْ هم بُرت آويختند کذش آن گفته بوت درختى آسوريک..“


(۱) . اين قسمت خراب است و افتاده دارد و مثل اين است که دو بيت با هم مخلوط شده است. زيرا فاعل (تنبگوک) معلوم نيست و همچنين بعد از (داروکدان) فعل و متعلقات آن که به قاعده بايستى (از من کرند) باشد افتاده است.


- ترجمهٔ اشعار:

درختى رسته است وراى شهرستان آسوريک،
بنش خشک است و سر او تر است،
برگش به نى ماند، و برش به انگور، شيرين بار آورد.
مردمان بينى من آن درخت بلندم،
بُز بر من بيرون مى‌آيد و رقابت مى‌کند که من از تو برترم به بس گونه چيز.
مرا به زمين خونيرث (اقليم چهارم) درختى نيست همتن،
چه شاه از من تناول کند چون نو آورم، بار،
تختهٔ کشتى‌ها هستم و دکل بادبانى‌ها.
جاروب از من کنند که ورازندمهن و مان (خانمان).
گواز (برنج کوپ و دنگ) از من کنند که کوبنده جو و برنج.
دمينک (دم کوره) از من سازند آذران وِزَنْ (۲) (بادبِزَن)
موزه‌ام برزگران را، و پاى افزارم برهنه پايان را ـ
ريسمان از من سازند که پاى تو را بندند ـ
چوب از من کنند که پاى‌هاى تو را ما چند (؟)
ميخ از من کنند که سرنگون آويزند،
هيزمم آتش‌هائى را که ترا مهيا برشت سازند،
تابستان سايه‌بانم بر سر شهر ياران ـ
شکّرم برزگران را ـ دوشابم براى آزادمردان.
تبنگوى (۳) از من سازند.. و دارودان بينى شهر به شهر برند پزشگ بر پزشگ...
آشيان (قفس) مرغکانم و سايهٔ کاروان‌ها.
هسته برافکنم به نوبوم رست
براى اينکه مردم فقير به ‌سبب من منتفع گردند
سر شاخه‌هاى من باشد زرّين ـ علاوه بر اين داند:
نيز آن مردى که شراب و نان که در آن هنگام از ميوهٔ من بخورند (يعنى وقتى‌که فصل پائيز رسد و سرشاخه‌هاى من طلائى شود علاوه بر همهٔ منافعى که شمردم فقير نيز از ميوهٔ من خواهند خورد.)
دو رقيب و دو هم‌نبرد با يکديگر در آويختند وقتى‌که درخت آسوريک اين سخنان را گفته بود.“


(۲) . بادبزن مرکب است از (باد) و (بزن) از ريشه (بز) و از فعل بزيدن و وزيدن، آتش وزن نيز همان فعل است که با آتش ترکيب شده است و اينجا آتش وزناى عطف بيان يا بدل دمينک است. و اگر (وزنان) باشد فاعل جمله است.


(۳) . تنبگ و تبنگوى: همان است که به عربى طبق شده است و در خراسان هم تبنگ به جعبه‌هاى سرگشاده و ته‌باريک گويند که انگور بدان حمل مى‌کنند ـ منوچهرى گويد:


و آنگه نه تبنگوى کش اندر سپردشان ورزانکه نگنجد بدون در فشردشان