مورّخان نوشته‌اند که به امر اسکندر کتب علمى و فلسفى به يونانى ترجمه و به يونان فرستاده شد ـ و نيز مى‌گويند که در عهد ساسانيان کتب علمى از يونانى به فارسى ترجمه شد و بين مغان و ارباب علم منتشر گرديد و اين عمل را به شاپور اول نسبت مى‌دهند ـ در عهد انوشيروان نيز حرکت علمى تازه‌اى در ايران پيدا شد و کتب علمى و ادبى و فلسفى و مقالات ملل از زبان‌هاى يونانى و هندى و قبطى و عبرى بار ديگر به زبان سريانى و پهلوى ترجمه شد.محور اين حرکت و جنبش بر پيرامون مرکز دولت شاهنشاهى ساسانى دور مى‌زد و کارکنان آن، گروهى از ترسايان نسطورى بودند.


که در الجزيره مراکزى براى نشر و تبليغ و تأليف داشتند و دستهٔ ديگر خود زرتشتيان و مغان بودند که در جنديشابور که دارلعم بزرگى بود و به تأليف و نشر مباحث علمى از طب و فلسفه مشغول بودند. در زمان انوشيروان، ژوستينين قيصر روم بنا به ترويج نصرانيت اسباب زحمت فلاسفه افلاطونيون جديد شد و هفت تن از ايشان به انوشيروان پناه آوردند زيرا اين حکميان نخواسته بودند زير بار تعاليم مسيحيت رفته باشند و گريخته به ايران پناه آوردند و در کنف دربار ساسانى اقامت گزيدند و نيز طوايفى ديگر از علماى فلسفه و طب از هر ملت و کيش در جنديشاپور که مدرسهٔ فلسفى و طبى وى جاى مدارس اسکندريه را گرفته بود هجوم آورده به کارهاى علمى مشغول بودن خاصه اطبائى که براى تکميل علم طب و رياضيات رهسپار بيمارستان و جنديشاپور مى‌شدند و اين مرکز اخير تا زمان بنى‌العباس داير بود و بُخت‌يشوع پزشک دانشمند ترسا از اساتيد بيمارستان مذکور بود. و نيز در خود دربار تيسفون هم نويسندگانى بوده‌اند که از آن جمله برزويه پزشک است که به امر انوشيروان کليله و دمنه را از هند به ايران آورد و آن را به پهلوى ترجمه کرد و قبل از او تيادورس نصرانى بوده است که به روايتى معاصر شاپور ذوالاکناف و به روايتى معاصر بهرام پنجم بوده است و کتاب (کناش) را در طب از سريانى ترجمه کرده است. (الفهرست ص ۴۲۲)


بعد از اسلام جنبش علمى مزبور در هم شکست، مگر در بعض جاى‌ها که علماى نسطورى دنبال کار را رها نکرده بودند، و به زبان سُرِيانى کتبى نوشته و ترجمه مى‌شد، و در اواسط عهد بنى‌اميه مسلمين به‌وسيلهٔ علمائى که زبان سريانى و يونانى مى‌دانستند شروع به استفاده‌هاى علمى کردند و کتبى زياد از سُريانى و قسمتى هم از يونانى به عربى ترجمه شد (رجوع کنيد به: الفهرست طبع قاهره. ۳۴۰ ـ ۳۴۱) و بزرگ‌ترين مردى که از مترجمان مذکور استفاده کرده و آنان را تشويق مى‌کرد خالدبن‌يزيد‌بن‌معاويه بود، معروف‌ترين مصنفين و گزارندگان: حنين‌بن اسحق و قسطى بن‌لوقاى بعلبکى و ابوعمر يحنابن‌يوسف الکاتب و اسحق‌بن‌حنين و حُبَيش‌بن‌‌الحسن و بَسل و اصطفن‌بن‌بَسيل و ابراهيم‌بن‌الصلت و ثابت‌بن‌القرّة و سملى و البطريق و يحيى‌بن‌البطريق و توما و يحيى‌بن‌ماسويه و ماسرجيس و ابوعثمان الدمشقى و سلام‌بن‌الابرش و ابن‌البهريز و زوريا و هلابن‌هلال و حجاج‌بن‌مطر و ابن‌ناعمه و غير هم بوده‌اند و بيشتر در عهد عباسيان مى‌زيستند.


در خلافت بنى‌العباس نوبت به ترجمهٔ کتب پهلوى رسيدٰ، قديمى‌ترين کسى که به اين کار دست زد عبدالله‌بن‌المقفع (روزبه پسر داذويهٔ گورى پارسي) است. ديگر: خاندان نوبخت، ديگر: موسى و يوسف پسران خالد ديگر: على‌بن‌زيادالتميمى گزارندهٔ زيج شهريار. ديگر: حسن‌بن‌سهل منجم و وزير مأمون. ديگر: بلاذُرى احمدبن‌ يحيى‌بن‌جابر، ديگر: جبلةبن‌الجهم البرمکي، ديگر: هشام‌بن‌القاسم، ديگر: موسى‌بن‌عيسى الکسروي، ديگر: زادوية‌بن‌شاهويهٔ اسپهاني، ديگر: محمد‌بن‌مطيار اسپهاني، ديگر: بهرام‌بن‌مردانشاه مؤبد شهر شاپور فارس، ديگر: عمربن‌الفرخان (از روى روايت الفهرست: ص ۳۴۱ ـ ۳۴۲) و شک نيست که گزارندگان ديگرى نيز بوده‌اند که نام آنان به ما نرسيده است.