زبان امروز عرب يکى از لهجه‌هاى بسيارى است که در جزيرةالعرب و يمن و حواشى سوريه از دير زمان داير و رايج بوده است.


صحراى تازيان از يمن تا حجاز و از طور سينا تا سوريه و از نجد تا بين‌النهرين و از حضر موت تا بحرين والاحسا سرزمين ملل سامى‌نژاد عرب بوده است و گاهى اين قبايل دستخوش حبشيان و غالباً زيردست ايرانيان و نوبتى مطيع روميان بوده‌اند، و نيز با هندوستان تجارت داشته‌اند، و چون برادران نژادى خود کنعانيان و آراميان و نبطيان و سريانيان هماره با اجانب آميزش کرده‌اند، بنابراين لغاتى زياد از تمام ملل همسايه وارد زبان آنان شده است، و از عصرهاى پيش از تاريخ، اين فعل و انفعال صورت گرفته است، تا روزى که اقوامى از آن طايفه منقرض شده و سرانجام سيادت به قُرَيْش رسيد و زبان اين قبيله از برکت قرآن زبان رسمى جزيرةالعرب شناخته آمد.


در طول اين مدت کلمات زيادى وارد زبان عربى شده ـ برخى بار ديگر از بين رفته و بعضى ديگر در زبان مزبور تحليل يافته است، معذلک علماى علم زبان‌شناسى معتقد هستند لغاتى که در زبان عرب ديده مى‌شود که نظير آنها در ساير ملل سامى از عبرى و سريانى و حبشى ديده نمى‌‌شود بى‌شک از لغات آريائى است که از هندى يا فارسى يا يونانى يا روم در زبان آنان داخل شده است، و نيز گويند هر لغتى که مفهوم آن در جزيرةالعرب نيست از لغات دخيل است، و آنچه تحقيقاً مى‌توان آن را دخيل دانست لغات و اسماء عقاقير يا ابزارها يا مصنوعات يا معادن يا گل‌ها يا حيوانات غيرموجود در الجزيره در امثال آن از لغات فلسفى و علمى و ادبى و دينى است که از همسايگان عرب، داخل آن زبان شده است.


ليکن همه متفق هستند که عرب از زبان فارسى بيشتر لغت گرفته است تا از ساير ملل، و از همين راه است که ائمهٔ لغت عرب هرگاه در اصل لغتى از لغات غيرعربى ترديد کنند که از کجا است آن را از لغات فارسى دانند و فارسى شمارند، زيرا عرب بيشتر در زير حکومت ايران قرار داشته و ديرى مراکز بزرگ عرب که يمن و بحرين و حيره و حجاز باشد در تملک ايرانيان بوده است، و از عهد هخامنشى تا عهد يزدگرد شهريار مدت هزار و دويست سال اين ملت بستگى سياسى و تجارى با ايران داشته و با هند نيز به توسط کشتى‌نوردان ايرانى و ايرانيان مربوط بوده است، و نفوذ ادبى ايران قسمتى را بايد مربوط به اين ادوار دور و دراز دانست، و بسيارى از لغات فارسى در اين مدت از ايران به عرب سرايت کرده است، مانند لغت ”وَرْد“ که نام گل سرخ است و در زبان پهلوى نيز آن را ”گل“ گويند، و معلوم مى‌شود که عرب اين لغت را پيش از عهد ساسانيان از ايران اخذ کرده است، چه اصل لغت ”گل“ همان ”ورذ“ اوستائى است مانند ”سال“ که در اصل سَرْذه“ و ”سَرْٔد“ بوده است و ”دين(۱)“ و ميزاب“ و ”غنا“ و ”جناح“ و ”جنحه“ و ”هاروت “ و ”ماروت“ و ”زنجبيل“ و ”فيل“ و بسيارى لغات ديگر که بعضى در قرآن نيز آمده همه مأخوذ از فارسى قبل از اسلام است.


(۱) . دين، در اوستا و پهلوى به همين معنى با ياء مجهول آمده و گويا ايران و عرب از آشوريان گرفته باشند.


ثعالبى نيز چند لغت ذکر کرده است که عرب از فارسى اخذ کرده مانند: الکوز، الابريق، الطست، الخوان، اَلطَبَق، القَصْعَةْ، السُکْرُجَةْ، السََّمُور، السنجاب، القاقم، الفَنَکْ، اَلَّدلَقْ، الخََّز، الديباج، النّاخُتْج، الرّاخُتْجْ، السُنُدس (اسّتَبْرَقْ) الياقوت، الَفْروزج، البِجاد، البُلوّر،السَّمِيذ، اَلْدرمَکْ، الجَرْدَق، الجَرمْازَجْ، الکَعْکْ، السّکباج، الدُوغَبَاج، النّارَباج، شواُءِ الَمزَيربَاج، أَلاسبيَذباج، الدَاجيرَاج، الطَُّباَهَجْ، الزيرَباج، الجَرْذَبَاج، الرُوذَقْ، الَهلام، الخاميز، الُخوذَاب، الْبزماوَرْد، او: الزُماوَرْد، الفالُوذَجْ، الَجوْزِينَجْ، الّلوزِينَج، النَفِْرينُجْ، الرَّازينُجْ: الجُلاّب، السَّکَنْجَبين، الجَلَنْجَبين، اَلْٰمَيْبَه (الميده)، الدارصيني، الفُلْفُلْ(به کسر دو فا هم در تازى درست است) الکَرَّويا، القرْفَةَ، الزََّنجبيل، الخُولْنِجان، النَرْجَسْ، اَلَبْنَفْسج، النَّسْرين، اَلخيَرْي، السُوسَنْ، المَرْزَنْجُوش، اليَاسَمين، الجُلَّنَار، المْسک، الغَنْبَرْ، الکافور، الصندل، القَرَنْفُلُ، (اَلتَّنُور، الزمان ، الدَين، الکَنْز، الدّينار، الدّرهم (۲) ) و (البيشَبْارجَ، الْدَّرِک، الْکرزين، الصّاقور) و غير هم.


(۲) . اين شش لغت را که در قلاب جا داديم ثعالبى از لغات مشترک نويسد (فقةاللغه طبع بيروت ص ۳۱۶) و جرجى زيدان: مسک و کافور و قرنفل را سنسکريت مى‌داند، و گويد در زبان سنسکريت ”مشکا“ و ”کابور“ موجود است، و اين منافات ندارد زيرا لغات مشترک فارسى و سنسکريت بيش از اين‌ها است و مسک و کاپور در متون ادبى پهلوى و آمده است و زبان فارسى و سنسکريت در همه چيز مشترک است.


و سواى اين لغات، هزاران لغت فارسى است، که در زبان عرب وارد است، خاصه لغات سياسى و ادارى از قبيل: وزير، خراج، ديوان، دفتر، جِهْبِذ، بُندار، فَتُج (پيک) بَريد، جمازه، بدرقه، رستاق، طسوج، استان، رَبّان، لعل، دست، دَرْقه، اِزار، کف، طاق، رأي، ديجور، خزينه، ضوء، سراج، جزاف، جزيت، صولُجان، لجام، طراز، شعبذه، و غيره...


اگر چه زبان فارسي، هيچ‌وقت مانند زبان عربي، آنقدر مورد حاجت قرار نگرفته است که نويسندگان و شعراى تازى بتوانند يا قصد کنند که به زبان فارسى شعر گفته يا نثر بنويسند، و شايد ذوق ادبى عرب هم اين معنى را هيچ‌وقت تأييد نکرده است به خلاف ذوق ادبى ايرانى که در عربى و هندى و هر زبانى که قصد کند مى‌تواند شعر بگويد و چيز بنويسد. معذلک بوده‌اند کسانى که نژاد و زبان آنها عربى بوده است و به فارسى شعر گفته و چيز نوشته‌اند چنانکه گويند المستنضيء بنورالله محمدبنالمستنجد بالله خليفهٔ عباسى (۵۶۶ ـ ۵۷۰) به زبان فارسى و تازى شعر مى‌سروده است (جوامع‌الحکايات عوفى باب پنجم از قسم اول ”نسخهٔ خطي“) و اين زمانى است که زبان فارس به‌وسيلهٔ سلجوقيان و فتوحات آنان که از حلب تا کاشغر امتداد داشته است در بغداد چنان رونق يافته بود که خلفاى عباسى نيز بدان رغبت مى‌نمودند. و قبل از آن هم زنى شاعره از طايفهٔ بنى کعب معروف به رابعهٔ قصدارى بنت کعب معاصر سامانيان بوده است که به فارسى شعر گفته است.


و نيز شيخ ابولفضل دکنى و شيخ فيضى ملک‌الشعراء برادر او پسران شيخ مبارک يمنى به پارسى استاد و در نثر و نظم شهرهٔ زمانه بوده‌اند.


و اگر لغاتى که از اثر نفوذ حکومت ديالمه و سلاجقه در عراق و نفوذ ايوبيان و مماليک در مصر و سوريه پيدا شده است بنويسيم خود کتابى خواهد شد جداگانه ـ و مراد اين است که گمان نرود تنها زبان عرب در زبان فارسى تأثير بخشيده است بلکه تأثير زبان و فکر و عقايد فارسى نيز در عربى کم نيست و مى‌دانيم که عرب از پيش از اسلام لغات فارسى را وارد زبان خود کرده بود.


و اگر کسى بخواهد تأثير لغات فارسى را در مملکت عمانثى و مصر جديد بداند کافى‌ است به تاريخ کبير حبيرتى موسوم به عجايب‌الآثار مراجعه نمايد و ببيند و که تمام لغات ادارى آن روز بابعالى و قاهره و حتى لغات ادبى همه فارسى است.