در مباحث قبل ديدم که چگونه يک‌دسته لغات بالطبع از صفحهٔ زبان بيرون رفت و چگونه دستهٔ ديگر به همان قياس طبيعةً وارد زبان گرديد، در نتيجهٔ اين آميزش و اختلاط، زبان فارسى ضايع نشد بلکه بر درازا و پهنا و ژرفاى آن درافزود، و از آن روى ادبياتى زيبا و تاريخى از اين زبان به‌وجود آمد.


اين معنى تا قرن چهارم و پنجم دوام داشت، از قرن پنجم به بعد، تفنن در تقليد ادباء ايرانى از تازى زيادتر از اندازه و حد طبيعى رواج گرفت و موازنه و سجع و جمله‌هاى مترادف که در نثر بلعمى يا ديگران به زحمت و به‌ندرت مى‌توانستيم نمونه‌اى از آنها را پيدا کنيم در قرن پنجم به حد وافر پيدا آمد، خطبه‌هاى طولانى با موازنه و سجع و قافيه و عباراتى داراى جمله‌هاى مترادف و اطناب‌هاى خسته‌کنندهٔ بى‌لزوم به‌وجود آمد و براى به ‌جامه بردن اين مقاصد و به حصول پيوستن اين تقاليد ناگريز شدند که از کلمات و لغات و امثال و اشعار و جمله‌هاى عربى وام نمايند.


اين معنى باعث شد که نثر فارسى که در قرن چهارم و نيمهٔ اول قرن پنجم صدى‌پنج لغت تازى نداشت ـ در نيمهٔ ثانى قرن پنجم از صداى‌ پنجاه نيز تجاوز کرد و در قرون ششم و هفتم و هشتم تا صدى‌هشتاد نيز کشيد و هر چند اين معنى يعنى افزونى لغات عرب در همهٔ تأليفات ايران با اين سرعت پيش نمى‌رفت، مثلاً در کتب علمى يا در کتب افسانه و يا در بعض تواريخ و اشعار، نويسندگانى بوده‌اند که همواره رعايت اقتصار کرده و دست از فصاحت و سهولت و روانى نوشتهٔ خود برنمى‌داشتند، چون بعض عبارات محمد‌عوفى و منهاج‌السراج و باباالفضل و خواجه نصير و خواجه فضل‌الله وزير و شيخ سعدى و دولتشاه سمرقندى و ميرخوند و خواندمير و اسکندربيک و مجلسى و شيخ بهائى و شيخ محمد‌على جزين و ابولفضل قائم مقام و غير هم ـ اما سياق عرب‌مآبى به داستان سجع و قافيه و عربى‌بافى در ميان دبپران و بعض شاعران و مورخان، شغل شاغل و مايهٔ گرمى بازار ادب و موجب بروز فضل و هنر گرديده بود و سواد اعظم نوشته‌ها از اين دست، و نخبهٔ مؤلفات از اين قماش بود.


مخفى نماند که در ميان عرب پيش از اسلام عبارات مسجع و مقفى از کاهنان(۱) و خطيبان شنيده مى‌شد و قرآن شريف نيز بر اين سياقت نازل گرديد. زيرا مردم به سخنان کاهنان و خطبيان فريفته شده آن سخنان را از جنس سخنان عاليرتبه مى‌شمردند و قرآن بازار آن همه را بشکست، اما پس از قرآن ديگر کسى نبايستى بدان تيره و سخن گويد و چيزى بنويسد.


(۱) . کاهنان عرب معروف‌ترين آنها: حاذى جهينه ـ شق ـ سطيح ـ عزى سلمه ـ و از خطبيان معروف‌ترين آنها (فس‌بن ساعدهٔ ايادي) است، از اسجاع قس بن صاعده يا منسوب به اوست: ايهاالناس اسمعواو عواء، من عاش‌مات و من‌مات فات و کل ماهو آت آت.


روايت کنند که جوانى نزديک نبى‌ صلى‌الله عليه و آله آمده عرض کرد:


”يا رسول الله أرأيت من لاشرب و الااکَلَلَ و لاصاح فاسَتَهَّل، اليس مثل ذلک بَطَلْ“


حضرت رسول فرمود : ”أَسجعُ کَسَجعُ الجاهلية؟! (البيان و التبين جاحظ: ج۱ ص ۱۵۸ طبع قاهره ـ و به روايتى حضرت فرمود: اسجع کسجع الجاهلية!


و نيز طبرى گويد که حکم بن عمروالتغلبى پس از فتح مکران خمس غنائى مرا به همراهى صحارالعبدى نزديک عمر فرستاد و عمر از احوال مکران بپرسيد صحار گفت:


”ارض سهلها جبل و مأوها وَ شَلْ و تمرها دَقَل و عَدوّها بطَلَ و خيرها قليل و شرها طويل و الکثيريها قليل و القليل بها ضايع و ماورائها شرمنها ـ طبرى جلد پنجم ص ۷ طبع قاهره)


عمر گفت: ”اسجاعُ انت ام مخبر؟“


و نظير اين روايات را قدامة‌بن‌جعفر و جاحظ و ابن ابى‌الحديد و رقاشى نيز روايت کرده‌اند و خود نوشته‌هاى قرن اول و دوم عرب نيز گواهى مى‌دهد که موازنه و ازدواج و سجع در آن عصر معمول نبوده است و اگر خطبه يا حديث يا عبارتى داراى موازنه و سجع از آن ايام روايت شده باشد غالباً مورد ترديد اهل فن و صاحبان تحقيق است، از قبيل حکايت ابوعبيدهٔ جراح و نقل قول ابوبکر و عمر در سال اول خلافت صديق و پيغامى که به زعم آنان از طرف آن دو نزد على برده است.(۲) و همه مسجع است و ابوحيان توحيدى آن داستان را از قول قاضى ابو حامد احمدبن بشرالمروزى نقل کرده است.


(۲) . صيح‌الاعشى ص ۲۳۷ ج ۱ طبع قاهره ـ گذشت از سجع‌هاى متواتر و ثقيل اشاره‌اى است به سقوط دولت روم و فارس و حال آنکه در دو ماه اول خلافت ابى‌بکر هنوز مرتدان عرب نيز سرکوب نيافته بودند تا چه رسد به فتح روم و فارس که در آخر ايام ابى‌بکر و خلافت عمر صورت گرفته است (نگاه شود به قسمت آخر پيغام عمر به علي) در جلد دوم کتاب سبک‌شناسى بهار ص ۲۳۴)


و اگر به خطب على و ساير خلفاى راشدين (سواى خطبى که مانند روايت ابوعبيده از مجعولات قرن سوم و مبنى بر تعصبات مذهبى و اغراض سياسى و حزين است و اين قبيل هم کم نيست!) مراجعه شود صدق اين مطلب روشن و مؤکد مى‌گردد از آن جمله جاحظ گويد (رسايل جاحظ ص ۱۵۵ و النثرالفنى ج ۱ ص ۷۱) که کاتب معاويه به يکى از اعراب از قول خليفه نوشت که: ”لهوَاَهوانَ عَلَّى من ذرة، اوکلُبُ من کلاب الحَرّة“ معاويه کاتب را گفت ”من کلاب الحرة“ را محو کن و بنويس ”من الکلاب“ و اهل تحقيق اين قبيل روايات را مؤيد کراهت سجع در صدر اسلام دانسته‌اند.


از مجموع مطالعات و تحقيقى که خاورشناسان و غير ايشان از محققان کرده‌اند، تقريباً جاى شبهه باقى نمانده است که در قرون اوليهٔ اسلام مترادفات و اطناب و موازنه و سجع در نثر عربى نبوده و اگر از اين قبيل چيزى ديده شود مجعول و ساختگى است، و قرآن نخستين کتابى است که با وجود ايجاز و عدم اطناب آراسته به صنايع لفظى و موازنه و تسجيع و ترصيح است و در قرن اول و دوم هجرى مردم کراهت داشته‌اند که در خطبه‌ها و مراسلات و تأليفات خود از قرآن تقليد کنند و نوشته‌هاى آنان غالباً موجز و ساده و تهى از مترادفات و موازنه و سجع بوده است، و نيز استشهاد شعرى هم کمتر ديده مى‌شود و برخى از محققان گويند که عرب صنعت نثر فنى را از ايرانيان اقتباس کرده است و بعضى گويند از يونان گرفته، ولى به‌نظر مى‌رسد که صنايع لفظى در نثر عرب ابتدا از تقليد قرآن و سپس از تقليد شعر برخاسته است و آنچه مسلم است نثر قابل ذکرى قبل از اسلام در ميان عرب موجود نبوده و غالب روايات و خطبه‌هاى منسوب به آن زمان از ساخته‌هاى قرن دوم و سوم هجرى است و در قرن اول و دوم هم صنايع لفظى در نثر يافت نمى‌شود و صنايع مزبور ابتدا در قرن سوم و آخرالامر در قرن چهارم به‌وجود آمده است.


بنابراين، نثر فارسى قرن سوم و چهارم و پنجم نيز ساده و بى‌پيرايه و خالى از موازنه و اسجاع است زيرا گفتيم که در نثر عرب قبل از اين زمان اثر فن و صنعت نبوده است، که ايرانيان از آن تقليد نمايند ـ و از قرن پنجم به بعد درست يک قرن بعد از آنکه نثر عربى منصوع شد، اين صنايع در نثر درى نيز تأثير بخشيد و رايج گرديد و کار تفنن ايرانيان در تقليد از نثر عربى به‌جائى رسيد که آب و رونق و بها و لطف نثر به کلى از ميان رفت و گذشته از لغات و امثال و اشعار عربى و فارسى که به عنوان زينت جاى‌به‌جاى داخل کردند و بر طول کلام افزودند مفاهيم عربى و طرز فکر و بيان و اصطلاح عرب هم مزيد گرديد و نظم و نثر عجيب و بى‌بنياد به‌وجود آمد.