اگر چه همهٔ لغات زبان درى را نمى‌دانيم چيست، زيرا منابع و مآخذى از زبان درى ويژه و خالص به‌دست ما نيفتاده و از زبان سُغدى که شايد منبع و مأخذ زبان درى باشد جز چندى اوراق پاره‌پاره و ناقص که از ترکستان به‌دست آمده است چيزى ديگر پيدا نيست که از آن روى بدانيم چه لغاتى در زبان درى بوده است که در مقابل لغات واردهٔ عربى مقاومت نکرده و از بين رفته‌اند، ولى از روى کتب و اسناد موجود يعنى کتب بلعمى و حدودالعالم و ابوريحان و فردوسى و ساير شعراى قديم ـ اينقدر مى‌دانيم که از لغات قابل استعمال زبان درى (که مانند لغات دينى بودائى و زردشتى غيرقابل استعمال نبوده) بيش از صدى‌پنج از بين نرفته است ـ يعنى همان قدر که در نثر فارسى لغت عربى ناگزير داخل شده است ظاهراً به همان اندازه لغت ممکن است از ميان رفته باشد يا معنى آن تغيير کرده و تطور يافته باشد .


چنانکه نام اهورمزد و صدها يزته و خداى کوچک و صدها نام ابزار و ادوات آتشکده‌ها و نام بتخانه‌ها چون ”بهار، نوبهار، فرخارنوشاد، خورآباد (۱) ، مشکويه، مشکو، کاش، کاشانه، کاشان، کش“ و نام نمازها و دعاها و سوگندها و نام ديوها و موجودات اهريمنى و القاب دينى و ادارى چون ”فادوسپان“ کنارنگ، شترپان، اوستيکان، مؤبذان مؤبذ، مسمغان و هيربد، زرتشترتوم، دستور، داتستان، فرهنگستان، وزرک‌فرمدار، ارکپذ، شتربزار، چاربرويک (صاحب سربند ـ که عرب آن را ذوالحاجب گويد ”رجوع کنيد به: مجمل‌التواريخ ص: ۹۸ ح ۴ وص ۲۷۵ ح ۵) ، اندرزپذ، اندرزگر و غيره“ و نام طبقات چهارگانهٔ مردم چون: ”آتروانان، ارتشتاران، واستريوشان، هوتخشان“ و نام عبادات و ابزار آنها چون: ”آبستان، يزش، باژ، برسم، کاهنبار، ميزد، زَوْر، آفرين، خْوَت‌دُوسيه، برسمدان و غيره“ از بين رفت، و به‌جاى آنها در ادبيات اسامى تازهٔ تازى داخل شد و لغت‌هاى بيرون رفته بعضى به کلى فراموش شد.


(۱) . به‌نظر مى‌رسد نامى که بعدها ”خرابات“ شده است در اصل ”خورآبات“ و نام يکى از جاهاى عبادت‌کردن طائفه و دسته‌اى از بودائيان يا مهرپرستان يا جماعتى از زردشتيان مشرق بوده باشد و در تاريخ سيستان لفظ ”خورشيد“ براى محل عبادت يا قبله ذکر شده است، و خرابات هم در ادبيات با مغان و مغ همه جا مترادف است.


تعدادی از این لغات که فراخور معناى تازه بود باقى ماند و به‌جاى آن قرار گرفت و بعضى معنى خود را تغيير دادند و بعضى من‌باب حکايت مذکور شدند، از قبيل: اهورمزد که به ”هرمز ـ اورمز“ تخفيف يافته و نام ستارهٔ مشترى گرديد يا اسم شخصى شد ـ ”سروش“ که به ‌معنى مطلق فرشته يا جبرائيل معنى گرديد و ”ديو و اهرمن“ که جاى ابليس و شيطان را گرفت و ”دروج و دروغ“ که از معناى اصلى که ديوى است تطور يافته است اسم معنى شد، و نام مؤبد و هيربد و دستور و کنارنگ که من‌باب نقل و روايت باقى ماند، و يا مِيَزْدْ که نوعى از وليمهٔ دينى بوده معنى مطلق سور و مهمانى به خود گرفت ـ و ”بهار ـ نوبهار“ که به ‌معنى بتخانه بوده، نام فصلى از فصول شده است، همچنين ”فرخار ـ نوشاد“ به مناسب ”بت“ در غزل‌ها و اشعار از نظر تشبيه شعرى باقى مانده و آن را شهرى گمان کرده‌‌اند و خرابات که آن هم يکى از کنايات متصوفه و به‌جاى محفل روحانى و مجلس خرقه‌پوشى يا سماع يا درس مرشد قرار گرفته است ـ کذلک: مشکو که بتخانه بوده است نام تالار پذيرائى يا حجله بدان داده شد و کاش و کاشان و کاشانه (مسعود سعد گويد: لعبتانى که ذهن من زاده است لهو را از نشاط کاشانيست) و نيز که از اسامى بتخانه‌ها است به‌ معنى نوعى از مسکن شد و نيز اسم خاص شهرها گرديد ـ و ”خدا“ که نام پادشاه بود ـ بعد از اسلام مختص ذات باريتعالى قرار گرفت، با آنکه مشتقات آن چون ”خانه خداي“ و ”کتخداي“ و ”دهخداي“ و ”کشور خداي“ و غيره به حال خود باقى‌ماند و معنى اصلى را که ”صاحب“ باشد محفوظ داشت.


و نيز بسيارى از لغات علمى (سواى علومى که از پهلوى به عربى ترجمه شد چون علوم ادبى و ادارى و نجوم و آئين‌ها ـ از قبيل گوى و چوگان و چنگ ـ و علوم جغرافيا و تاريخ و نباتات و حيوانات و اطعمه و ادويهٔ مفرده و مانند آنها) نيز از ميان رفت و جاى خود را به لغات يونانى و هندى و رومى داد.


ايضاً يک‌دسته از لغات اخلاقى فارسى نيز از ميان رفت، چه اين قبيل لغات در عداد لغات دينى محسوب مى‌گرديد و هر چند با لغت تازه فرقى نداشت ليکن به‌علتى که قبلاً در سبب دخول لغت‌هاى تازى ذکر کرديم، بعضى از آنها ماند و بعض ديگر از ياد رفت (مگر در بعض شعرها) از قبيل لغات زيل: