جامى

جامى همچنانکه در شعر سرآمد گويندگان دوران تيمورى است در نثر نيز توانا و داراى قلمى شيوا است. انشائش روان و ساده و درست است و کوشيده است تا از طريق مساوات در بيان معنى بيرون نرود مگر در پاره‌اى موارد حتّى گاهى به درجهٔ نثرنويسان بزرگ قرن پنجم و ششم رسيده و بر اثر آنان گام نهاده است.


از مهم‌ترين آثار ادبى او کتاب بهارستان است که جامى قسمتى از آن را به پيروى از گلستان سعدى نوشت، با اين تفاوت که انشاء بهارستان، حتى در آن قسمت که رنگ ادبى آن بيشتر است، متمايل به سادگى است. شايد جامى نمى‌توانست شيوهٔ استادانهٔ نويسندهٔ افسونکار شيرازى را چنانکه بايد دنبال کند يا آنکه يکى از علت‌هاى اين سادگى اختصاص کتاب به تعليم فرزند نوآموز مصنّف، يعنى ضياءالدين يوسف، بود. بهارستان در يک مقدمه و هشت روضه و خاتمه ترتيب يافته و به‌نام سطان حسين بايقرا موشح شده است.


اثر بسيار معروف ديگر جامى نفحات‌الانس است که آن را مى‌توان از کتاب‌هاى مهمّ در بيان حقايق عرفانى و ذکر احوال عارفان از آغازکار آنان تا زمان مؤلف دانست يعنى در آغاز کتاب شرحى مفصل در بيان اصطلاحات اهل تصوف و اصول و مبادى عرفان، همراه با ذکر طبقات مختلفى که دعوى تصوف دارند و آنها که صوفى حقيقى هستند و کراماتشان، آورده و سپس به ذکر احوال اهل طريقت از مردان و زنان پرداخته است. اين کتاب که قسمت بزرگى از مطالب آن از کتاب طبقات‌الصوفيهٔ خواجه عبدالله‌ انصارى (که خود مقتبس از طبقات‌الصوفيه سلّمى نيشابورى است) اقتباس گرديده به پيشنهاد اميرعليشير نوائى نگارش يافته و به سال ۸۸۳هـ . به پايان رسيده است. شيوهٔ نگارش آن ساده و روان است.


کتاب ديگر جامى که ارزش انشائى آن قابل توجه است ”لوايح“ او است که رساله‌اى است کوتاه مشتمل بر سى لايجه با انشاء مسجّع در ذکر حقايقى چند از عرفان که در پايان هر لايحه يک يا چند رباعى به مناسبت آمده است.


اثر ديگر او کتاب اشعةاللمعات است در شرح لمعات عراقى شاعر. اين شرح که جامى آن را به دعوت اميرعليشير نگاشت مشتمل است بر ديباچه و مقدمه‌اى مفصل که در ذکر نکات و صطلاحات اهل تصوف و سپس شرح بيست و هشت لمعه از لمعات عراقى و به سال ۸۸۶ هـ. به پايان رسيد.


برخى از آثار ديگر جامى به نثر عبارت است از: نقدالنصوص فى شرح نقش‌الفصوص، رسالهٔ کبير در معما موسوم به حليهٔ حلل، رسالهٔ صغير هم در اين موضوع، رساله‌اى در فن قافيه، لوامع در شرح قصيدهٔ خمريهٔ ابن‌فارض، رسالهٔ ارکان حج، شرح‌ مخزن‌الاسرار شرح معمّيات ميرحسين معمائى، شرح مثنوى و جز آن.

محمد بيغمى

مولانا شيخ حاجى محمد‌بن على‌بن حاجى محمد بيغمى از داستانگزاران قرن نهم هجرى است. از زندگانى و احوال او اطلاعى در دست نيست. همين قدر مى‌دانيم که داستان کهنه‌اى را دربارهٔ پهلوانى به‌نام فيروزشاه پسر ملک داراب در حفظ داشت و آن را در حضور گروهى حکايت يا املاء مى‌کرد و کاتبى به‌نام ”محمود دفترخوان“ آن را مى‌شنيد و يادداشت مى‌نمود و بعد در حضور جمع مى‌خواند. تاريخ تحرير مجلد اوّل اين داستان سال ۸۸۷هـ. است که در تبريز بر دست محمود دفتر خوان کتابت شده و شايد براى کتابخانه سلطان‌يعقوب آق‌قو‌يو‌نلو استنساخ شده باشد. نام کتاب ”دارابنامه“ است و به همين سبب آقاى استاد صفا که آن را از روى نسخهٔ منحصر متعلق به کتابخانه ”روان“ ترکيه در دو مجلد به طبع رساندند آن را ”داربنامه“ خواندند امّا ترجمهٔ عربى از خلاصهٔ همهٔ اين کتاب که در چهار مجلد به سال ۱۳۳۶ هـ ق. در مصر طبع شده ”سيرةفيروه شاه‌بن ملک داراب“ نام دارد و اين نامگذارى صحيح‌تر است زيرا تمام کتاب دربارهٔ سرگذشت فيروزشاه فرزند ملک داراب و سپس پسر او بهمن فراهم آمده و دخالت داراب در آن اندک است.


نثر بيغمى در اين کتاب بسيار روان و خالى از آرايش‌هاى عالمانه و منشيانه و نزديک به زبان عموم و حاوى بسيارى از مفردات و ترکيبات بديع، و قريب به دستهٔ لهجه‌هاى غربى ايران است. جمله‌هاى آن کوتاه، عبارت‌ها روشن و لغزش‌هاى لغوى و دستورى بسيار کم است. بيغمى با وجود سادگى کلام هر جا که به وصف دلبران و معشوقکان و پهلوانان و رزم‌آوران و يا به اوصاف مناظر طبيعى و ميدان‌هاى قتال مى‌رسد عبارت‌هاى دل‌انگيز و مقرون به تشبيهات و استعارات و مجازهاى زيباى دقيق دارد و اشعار مناسب از استادان و گاه از سرودهاى خود به بحر متقارب مى‌آورد. به روى‌هم دارابنامهٔ او يکى از آثار بسيار زيباى نثر فارسى و قابل مطالعهٔ پارسى شناسان است.

ميرخواند

اميرخواند محمدبن امير برهان الدين خاوندشاه بن شاه کمال‌الدين محمود بلخى از مورخان بزرگ عهد تيمورى و از رجال آن عهد است. نسبتش به زيدبن على‌بن حسين (ع) مى‌رسيد. اميرعليشير نوائى، پدر ميرخواند يعنى سيد برهان‌الدين خاوندشاه را از شمار بزرگان ”قبةالاسلام بلخ“ و ”اعلم علماء دين محمدى“ معرفى کرده است. ولادت ميرخواند به سال ۸۳۷هـ. در بلخ اتفاق افتاد و از جوانى به هرات رفت و تحصيلات خود را در دانش‌هاى معقول و منقول به پايان رسانيد و مورد توجه اميرعليشير قرار گرفت به نحوى که آن امير در کتاب مجالس‌النفائس خود وسعت دانش‌ و خلق نيک و نسب شريف وى را ستود و ميرخواند هم به پاس محبت فيمابين روضةالصفا را به‌نام عليشير تأليف کرد. مهارت او را در انشاء و فنون ادب در عهد وى زبانزد بود و نثر پاکيزه و يکدست روضةالصفا خود گواهى صادق بر آن است امّا با وجود فضل و شهرتى که در ادب و انشاء داشت و در نزد رجال درگاه سلطان‌حسين بايقرا تقرّب حاصل کرده بود، به شغل‌هاى ديوان نپرداخت و در پايان عمر کارش به انقطاع و انزوا کشيد تا در زمضان سال ۹۰۲ بيمار شد و از گازرگاه هرات که در آن منزوى بود به هرات آمد و در ذيقعدهٔ ۹۰۳ از دنيا رفت و در کنار مزار شيخ‌بهاءالدين به خاک سپرده شد.


اثر معروف و مشهور ميرخواند کتاب ”روضةالصفا فى سيرةالانبياء و الملوک و الخلفا“ است که مؤلف طرح آن را در هفت مجلد افکنده بود امّا بيمارى و مرگ به او اجازه نداد که آن را به پايان رساند و از اين روى بخشى از مجلد هفتم را نوادهٔ او غياث‌الدين خواندمير به اتمام رسانيد و تا وقايع سال ۹۲۹هـ. پيش رفت. اين کتاب تاريخى است مشروح شامل هفت جزء: مقدمه‌اى در بيان فوائد تاريخ، ذکر احوال پيغامبر، پادشاهى و شرح پادشاهان بنابر روايات ايرانى، اسکندر و برخى از حکماء يونان، اشکانيان و ساسانيان تا پايان شاهنشاهى يزدگرد، تاريخ اسلام تا پايان خلات المستعصم‌بالله، تاريخ ايران از طاهريان تا بخشى از سلطنت سلطان حسين بايقرا، نام مأخذهائى که مورد استفاده مؤلف بوده در ديباچه کتاب يا در مطاوى اخبار آمده است.


نثر ميرخواند روان و پخته و از جمله منشآت خوب اواخر عهد تيمورى است و کتابش بعد از اشتمال بر اخبار فراوان و سودمند از نظر شيوهٔ نگارش قابل توجه است. بعدها رضاقلى هدايت ذيلى بر اين کتاب در سه مجلد تا حوادث زمان خود نوشت و آن را به اسم ناصرالدين شاه قاجار ”روضةالصفاى ناصرى“ ناميد.

کاشفى

کمال‌الدين حسين‌بن على کاشفى سبزوارى بيهقى واعظ، مشهور به ”ملاّحسين کاشفى“ يا ”ملاّ حسين واعظ“ از جمله دانشمندان و مؤلفان پرکار قرن نهم و آغاز قرن دهم هجرى است. وى نيمهٔ اول قرن نهم در سبزوار، قصبهٔ بيهق، به ‌دنيا آمد و آغاز عمر و بخشى از عهد جوانى را در سبزوار گذارنيد و چون بانگى خوش و بيانى دلپذير و اطلاعاتى وافر داشت مجالس وعظش محلّ قبول همگان بود و از اين راه شهرتى فراهم آورد و از سبزوار به نيشابور و از آنجا به مشهد رفت و سپس در هرات با جامى ملاقات کرد و با او معاشرت نمود و طريقت نقشبنديان را پذيرفت و در همان شهر به وعظ و تصنيف ادامه داد و در خدمت اميرعليشير نوائى مرتبه‌اى بلند يافت و هر بامداد آدينه در دارالسيادهٔ سلطانى و پس از نماز همان روز در مسجد جامع عليشير و هر سه‌شنبه در مدرسهٔ سلطانى و هر چهارشنبه بر سر مزار خواجه ابوالوليد احمد وعظ مى‌کرد تا به سال ۹۱۰هـ. درگذشت.


برخى او را شيعه و بعضى سنّى خوانده‌اند امّا چون فرزندش فخرالدين على صفى او را پيرو طريقت نقشبنديان دانسته مسلّم مى‌شود که متمايل به تسنّن بوده و از سوئى ولادتش در سبزوار که يکى از مراکز تشيّع بوده بازبستگى او را به تشيّع نشان مى‌دهد و به هر حال مردى بود عالم و آزاده و شاعر و نويسنده و واعظى راهنما و پاکيزه سيرت و نه گرفتار پنجهٔ تعصّب. آثار او متعدد و متنوع و در موضوعات گوناگون ادبى و دينى و علمى عبارت است از:


۱. جواهرالتفسير لتحفةالامير.

۲. جامع‌الستين در تفسير سورهٔ يوسف.

۳. مواهب عليه معروف به ”تفسير حسينى.

۴. مختصرالجواهر در تفسير.

۵. اخلاق محسنى.

۶. مخزن انشاء در فنّ ترسل.

۷. انوار سهيلى که تحريرى از کتاب کليله و دمنه است.

۸. اسرار قاسمى در سحر و طلسمات و کيميا.

۵. چند کتاب در احکام نجوم و کواکب.

۱۰. بدايع الافکار فى صنايع‌الاشعار در صناعات ادبى.

۱۱. رسالهٔ حاتميه دربارهٔ حاتم طائى.

۱۲. دو اختصار از مثنوى مولوى به نام‌هاى ”لباب معنوى“ و لبّ لباب“

۱۳. فتوت‌نامهٔ سلطانى در شرح مراسم فتيان، و جز آن.

۱۴. روضةالشهدا در ذکر مصيبت اهل‌البيت و واقعه کربلا، که به ‌سبب شهرت بسيار در مجالس تعزيت شهيدان کربلا خوانده مى‌شد و به همين سبب آن مجالس را ”روضه‌خوانى“ و خوانندهٔ کتاب را ”روضه‌خوان“ ناميدند.


شيوهٔ نگارش کاشفى، هر جا که زير تأثير متنى ديگر يا ترجمه و نقل مطالب از زيان عربى نباشد، ساده و روان و در شمار منشآت خوب قرن نهم و آغاز قرن دهم است.