مولانا مکتبى شيرازى متوفى به سال ۹۰۰ يا ۹۱۶ هـ. از شاعران مشهور پايان قرن نهم و اوايل قرن دهم و از ”خمسه“ سازان معروف عهد خود است که ”ليلى و مجنون“ او به ‌سبب تازگى‌هائى که دارد از ديرباز شهرت يافته و دست به‌دست گشته است. گويا مکتب‌دارى مى‌کرد و مکتبش در مسجد جامع واقع در محلهٔ قصرالدشت کنونى شيراز داير بود چنانکه مدفنش نيز در همانجا است.


وى که خمسه‌سرائى را در نوعى ستايش از نظامى مى‌شمارد و همه جا به تقدم نظامى در اين شيوه خستوست، در پايان منظومهٔ ليلى و مجنون خويش آورده است که پيش از نظم آن منظومه مدتى را به سير در هندوستان گذارنيد و در بازگشت از راه دريا به ديار خود، کشتى او در تلاطم امواج به ساحل عربستان افتاد و در آن سرزمين به شهرى رسيد و از مردم آنجا قصه ليلى و مجنون را به‌نحوى که به نظم کشيده است شنيد. اين سفر مکتبى بايد سال‌ها پيش از ۸۹۵ که سال اتمام ليلى و مجنون است انجام گرفته باشد. ليلى و مجنون مکتبى اگر چه از نظر روايت قصه با اثر نظامى متفاوت است امّا آن را با همان وزن و بر همان روش و با همان طرح در هزار و يکصد و شصت بيت سروده است. اين مثنوى متوسط مکتبى چندين بار به چاپ سنگى در ايران و هند طبع شد. نه تنها مکتبى در منظومه ليلى و مجنون به تصميمى که در سرودن يک خمسه داشت اشاره کرده است بلکه مسلّم است که منظومه‌اى بر وزن مخزن‌الاسرار داشت که سام‌ميرزا و حکيم‌شاه محمد‌قزوينى هر کدام دو بيت از آن را نقل کرده‌اند. مکتبى غزل‌هائى هم سروده بود که تذکره‌نويسان بيت‌هاى مشهورى از آنها نقل کرده‌اند (۱).


(۱) . مانند اين ابيات:

آلوده گردى ز پى صيد که گشتى غرق عرقى در دل گرم گذشتى
شده روز بيخود آنکس که شبت شراب داده چو نهفته باغبانى که به گلين آب داده

(تحفهٔ سامى، ص ۱۲۹)


بستر راحت چه اندازيم به هر خواب خوش ما که چون دل دشمنى داريم در پهلوى خويش
شب روم بر بام آن مه چشم بر روزن نهم شيشه بردارم به‌ جايش ديدهٔ روشن نهم

(آتشکدهٔ، چاپ بمبئى، ص ۲۹۴)


بايد دانست که اين مکتبى با ”مکتبى خراسانى“ شاعر قرن هشتم و صاحب منظومه ”کلمات عليهٔ غرا“ در ترجمهٔ احاديث به شعر فارسى متفاوت است. نمونه‌اى از شعرهاى مکتبى شيرازى نقل مى‌شود:


اى برتر از آنچه ديده جويد يا نطق زبان بريده گويد
اى به سر احديتت ز آغاز خلق ازل و ابد هم آواز
اى سايه مثال گاه بينش در حکم وجودت آفرينش
ى کالبد آفرين جانها گوهرکش رشتهٔ بيانها
اى ظرف که آسمان عالى در بحر تو چون حباب خالى
اى طاير عقل عرش پرواز بى‌ياد خوش تو ناخوش آواز
اى مبدع آفريدگارى سرمايه ده بزرگوارى
اى قطرهٔ ابر و ذرهٔ ريح در حلقهٔ طاعتت به تسبيح
اى داده صلاى جودت آواز خلق آمده از عدم به پرواز
اى بحر تو بيش از آن مقعر کآنجا بتوان فکند لنگر
از بحر تو يک حباب بشکست وين دايره‌هاى آبگون بست
يعنى فلک ار چه ديريابست با بود تو چون خطى برآبست
هستى تو بحر بى‌کرانست ز آن در همه قطره‌اى عيانست
در مملکت تو ربع مسکون گرديست ز گردباد گردون
سر رشتهٔ رشته‌هاى هستى درنه گره سپهر بستى


در عشق تو از جهان گذشتم وز جمله گذشتگان گذشتم
بى‌روى تو بر در لحد پاى بنهادم و از ميان گذشتم
آندم که به يکدگر گذشتيم تو از دل و من از جان گذشتم
من ساخته از جنازه کشتى وز بحر غمت روان گذشتم
در باديهٔ عدم دويدم چندانکه ز کاروان گذشتم
سوز غم تست بحر آتش ز آن سوخته‌ام کز آن گذشتم
فردا ننمايمت که امروز با داغ تو از جهان گذشتم


اى گشته قران من قرينت نالم زتو يا زهمنشينت
کى دست من فتاده گيرى دست دگرى در آستينت
پيوند محبت رقيبان با ما گرهى است در جبينت
چون گنج و طلسم آهنين است سيمين بدن و دل آهنينت
تو مهر کسان گرفته و من کوشم به هلاک خود ز کينت
خاريست مرا به جان شيرين هر پاى مگس در انگبينت
حالى که من از غم تو دارم ناديده کجا شود يقينت


جان زنده کنندهٔ نظامى بر نظم چنين دهد تمامى
کآندم که ز هند بازگشتم بر لجهٔ بحر مى‌گذشتم ...
آخر که به ساحل او فتادم بر برّ عرب قدم نهادم...
شهرى ز خوشى جنان سرشتى در دوزخى آنچنان بهشتى...
القصه به شهر چون رسيدم اين نسخه در آن ديار ديدم
ليلى مجنون چنانکه گفتم از مردم آن زمين شنفتم
شخصى که از او فزود وجدم از دور نمود کوه نجدم
گفتند روندگان هامون کاين وادى ليلى است و مجنون
از تربتشان دو چشمه زاده و آن هر دو به يکديگر فتاده
از مقبره‌شان دو بيد خرم پيچان شده چون دو رشته برهم
هر سبزه در آن چهار ديوار گل‌هاى دو رنگ آورد بار
هر گل که از آن گياه رويد ديوانه شود هر آنکه بويد
هر جانورى کزان گيه خورد موئى شود استخوانش از درد


صد شکر که قصه يافت انجام وين آينه‌خانه يافت اتمام
العيش! که محنتم سرآمد روزم ز شب سيه برآمد
هر نقطه که بر ورق نهادم درّيست که بر طبق نهادم
بکرى که نمودم از حجابش جز من نگشوده کس نقابش
اين خانه که نو قياس دارد بر خشت ابد اساس دارد...
هر چند که خسرو و نظامى دادند دو خانه را تمامى
من کين نمط يگانه کردم نقاشى اين دو خانه کردم
نى‌نى که در اين نمط که دارم نقاش نيم، سفيد کارم
هر کس که جز اين دو اوستادند هندوى منند و خانه زادند
اين دُر که به رشته کرده‌ام نو از گنج نظامى است و خسرو
پختم ز گدائى کرمشان ديگى ز تراشهٔ قلمشان
تا هر که به سفره‌ام کشد دست داند که چه چاشنى در او هست