محمدبن حسام‌الدين بن محمد خوافى معروف به ابن‌حسام از شاعران مشهور قرن نهم و از جلمهٔ بزرگترين شاعران شيعى مذهب آن عهد است که ”ابن حسام“ تخلص مى‌کرد و بايد او را از ابن‌حسام سرخسى شاعر قرن هفتم و ابن حسام هروى م. ۷۳۷هـ. ابن‌حسام هروى ديگر عالم قرن نهم باز شناخت. وى دهقانى زاهد از مردم خوسف‌ از قراء قهستان خراسان بود (که اينک جزء بيرجند و قاينات است). که ورع و تقوايش او را از مدح ”خواجگان بى‌وجود“ باز و به ستايش بزرگان دين وامى‌داشت:


سر فرو نارم به جود خواجگان بى‌وجود با وجود فقر بنگر فرط استغناى من


وى از عالمان شيعى مذهب و در فنون ادب و دانش‌هاى شرعى ماهر بود و از اخبار آثار و سيرت‌هاى بزرگان دين آگاهى داشت و از آن در شعرهاى خود استفاده مى‌کرد و گاه در قصيده‌هاى فارسى ابيات عربى مى‌آورد. وفاتش به سال ۸۷۵ افتاق افتاد.


اثر مهمّ ابن‌حسام ”خاوران نامه“ است که منظومه‌اى است حماسى دينى به بحر متقارب در ذکر جنگ‌هاى على‌بن ابيطالب (ع) در سرزمين خاوران به همراهى مالک‌اشتر، و نيز با قباد پادشاه خاور و تهماسب شاه و امثال آن. اين منظومه که به گفته ابن‌حسام از روى يک کتاب به زبان تازى به نظم کشيده شده به سال ۸۳۰ به پايان آمده است.


اثر مهّم ديگر ابن‌حسام ديوان قصايد و ترجيعات و مخمّسات و مثمنات و مربعات او است در حمد و ستايش خداوند و نعت پيامبر (ص) و منقبت ائمه‌طاهرين (ع) و در موارد مختلف دربر دارندهٔ حکمت و وعظ و اندرز که در مقدمهٔ بسيارى از قصائد خود به تغزل يا به وصف افلاک و بهار و خزان و طلوع و غروب خورشيد و نظاير اين مطالب پرداخته است.


شيوهٔ او تتبع از آثار قصيده‌گويان از انورى تا سلمان و به‌ويژه ظهير و خاقانى است. در شعرهايش به آوردن رديف‌هاى اسمى و فعلى دشوار، و التزام‌هاى مشکل چون ”شتر و حجره“ و قصايد مصنوع و موشّح علاقه نشان داده است و در اينگونه تتبعات به شعرهاى مصنوع قوامى مطرزى و سيدذورالفقار شروانى و سلمان ساوجى توجه داشته و توانائى خود را، به نسبت با معاصرانش، آشکار ساخته است. از او است:


ساقى بزم افق دوش که ساغر شکست مهرهٔ سيمابگون در قدح زرشکست
دود غسق روشنى که از رخ عالم ببرد شعلهٔ زردشت را دل اخگر شکست
طوطى طاوس پر بيضه در آتش نهاد باز سبک سير را زاغ سيه پر شکست
گنبد پُر دود را هندوى شب در گشود سقف زراندود را شرفه و منظر شکست
شعبده‌باز جهان باز به صد شعبده در تتق اصفرى گوهر احمر شکست
حجله‌نشينان غيب بر در بام آمدند ماه به نظّارهٔ شد شقهٔ رُخ بر شکست
تير به نوک قلم بس که صنايع نمود دفتر مانى به شست خامهٔ آزر شکست
مطرب بزم طرب شاهد عذرا عذرا جلوه‌گرى را ز رخ گوشهٔ چادر شکست
خسرو چارم سرير رو به هزيمت نهاد تاج مرصع نهاد زيبت و زيور شکست
ترک سياست سگال تيغ ستم بر گشود کوکبهٔ موکبش حشمت قيصر شکست
صدر عدالت قرين روى سعادت نمود خانهٔ بيداد را دولت او در شکست
هندوى تازى خيال بر سر ايوان نشست خامهٔ اقبال را نکبت او سر شکست
طبع سخن ساز من مونس و دمساز من مطلع ديگر نهاد مقطع ديگر شکست

يار سر زلف باز خم به خم اندر شکست
زينت گلبرگ داد رونق عنبر شکست

سنبل خوشبوى او غاليه بر لاله ريخت سلسلهٔ موى او بر مه انور شکست
لعل گهر نوش او جزع يمانى نمود حقهٔ ياقوت او قيمت شکر شکست
طعم دهانش شکر در دهن جام ريخت لذت نوش لبش خندهٔ ساغر شکست
چشم دلاراى او زينت نرگس ببرد قامت و بالاى او زيب صنوبر شکست
طلعت رعناى او قد دل آراى او آب رخ گل ببرد قامت عرعر شکست
خال سيه بر رخش همچو بر آتش سپند سوخته چون عود شد نکهت مجمر شکست
دوش نسيم سحر غاليه افشان رسيد يار مگر صبحدم جعد معنبر شکست
خاک زمين نزهت عنبر سارا گرفت روح مقدس مگر طرهٔ شهپر شکست
کرد مگر سلسبيل خازن جنت سبيل يا قدحى در کف ساقى کوثر شکست
حيدر لشکرشکن صفدر عنتر فکن آنکه به شمشير دين لشکر کافر شکست


ابر آمد از هوا که شود ميزبان برف از قاف تا به قاف بگسترد خوان برف
پرويزن هواست که بر سفرهٔ زمين شد آرد بيز از کف قسمت رسان برف
روى هوا گرفته به محلوج شد، مگر ندّاف باد مشته بزدبر کمان برف
بر کارگاه برف نسيج سفيد بافت نساج ابر و باد هم از ريسمان برف
شش گشت آسمان و زمين هشت شد که چرخ افکند بر زمين ز هوا آسمان برف
زآنسان فسرده گشت زمين کز نهيب باد سر در کشيد زير لحاف گران برف
اندر ميان برف نگه کن به جرم کوه گوئى که لقمه‌اى است نهاد در دهان برف
از جرم پشته‌ها که بر او برف توده شد اندر قطار پشته به بين اشتران برف
ميدان خاک با همه وسعت بدان رسيد کامکان آن نماند که ماند مکان برف
ماهى به زير گاو شکم بر زمين نهاد کورا نبد تحمل بار گران برف
بر روى آب کشتى هفت آشکويِ خاک گوئى روانه مى‌شود از بادبان برف
تا آتش فلک بکند برف را چون آب ميغ سياه آمد و شد سايبان برف
گشت از دمه دم و نفس صبح زمهرير از سردى دمادم کافورسان برف
چون زمهرير پاى کواکب فسرده ماند از بس که رفت شب همه شب کاروان برف
اوتاد بود کوه که بر دوش او فکند پير سفيدپوش هوا طيلسان برف
افسرده گشت نوک قلم در بنان تير شد جامه تر زخامهٔ من در بيان برف
زهره لحاف عنبرى افگند بر کتف کو را مگر ضرر نرسد از زيان برف
شايد که آفتاب گريزد به برج شير کاتش خوش است خاصه به وقت قران برف
بهرام را چون ميغ بيفسرد دست و تيغ در معرض معارضهٔ پهلوان برف
دستور چرخ صدر وزارت مآب را بگذاشت تا کرانه کند از کران برف
کيوان که برج قلعهٔ هفتم رواق اوست بر بام هفت زاويه شد ديده‌بان برف
نسرين (۱) چرخ اگر بپرند از مقام خويش رفتن مجالشان نبود ز آشيان برف
سردى آب آتش خورشيد را بکشت آرى نبود تابش او را توان برف
ميغ از حياى باد که او پرده مى‌گشاد در سر کشيد چادر دوشيزگان برف
وز امتزاج آب و هوا در حريم باغ گشتند شاخه‌ها همه آبستنان برف
اشجار قايمات شد از برف راکعات از انتشار دمدمهٔ بى‌کران برف
از اختلاط آبى و بادى به يکديگر بطن هوا و پشت زمين گشت کان برف
گر پوستين کنيم زره بر بدن رواست از دست مشت و قاپوى قاپوچيان برف
هرچ آشکار بد همه از برف شد نهان تا خود چه آشکار شود از نهان برف
آيا بود که طالع خورشيد گرم دل دل گرمئى کند که سرآيد زمان برف
باد سبک رکاب شود مرکب سحاب خالى کند خيال هوا از هوان برف
از برج آب صيقلى آتشين روز ز آيئينهٔ زمين ببرد موريان برف
طفل رضيع خاک زمين را دهند شير چون مادران با شفقت دايگان برف
طباخ آفتاب به جوش آورد زمين تا غايتى که آب شود استخوان برف
تا بنگرى ز رايحهٔ باد نوبهار ريحان دمد ز کوکب سنبل دمان برف


(۱) . مقصود نسر طاير و نسر واقع است.