بدرالدين هلالى استرآبادى جغتائى شاعر مشهور و تواناى پايان عهد تيمورى، در استرآباد به دنيا آمد. در آغاز جوانى به هرات و خدمت سلطان‌حسين بايقرا و اميرعليشير نوائى رسيد و در سايهٔ تربيت امير به کسب فضائل و شاعرى پرداخت و در دوران تقلّب احوال که هرات چند بار دست به‌دست گشت، هنگامى که عبيدالله‌خان بر هرات چيره شد جمعى از شيعيان و متّهمان به تشيع را به قتل رسانيد و يکى از آنها هلالى بود چه بنابر اشارهٔ تذکره‌نويسان او نزد هر دو فرقهٔ شيعه و سنّى متهم بود و به قول سام‌ميزرا ”در اواخر عمر او را عجب حالى دست داد که ميان شيعه مشهور به سنّى بود و عبيدالله‌خان اوزبک او را کشت که تو شيعه‌اى“ ، و شايد اين طرز فکر دربارهٔ او به ‌سبب عدم تعصّب و عدم دخالتش در تظاهرات آن دو فرقه به ضد يکديگر بوده باشد. واقعهٔ قتلش به سال ۹۳۶ هـ. بود و جلادش سيف‌الله نام داشت و عبارت ”سيف‌الله کشت“ (=۹۳۶) را مادّه تاريخ شهادت او يافتند.


اهميت هلالى بيشتر به ‌سبب غزل‌هاى لطيف و پر‌مضمون و خوش‌ عبارت او است که اشتمال آنها بر عواطف رقيق زبان‌زد معاصران و سخن‌شناسان بعد از وى بوده است و مجموع بيت‌ها آنها به ۲۸۰۰ مى‌رسد. قصايدش کم و کم‌ارزش است. در يکى از آنها شتر و حجره را التزام کرده است. چند قطعه و سى و پنج رباعى هم در ديوانش ديده شد که بعضى لطيف و دل‌انگيز است. غزل‌هايش با زبانى ساده و روان بيانگر مهارت شاعر است. علاوه بر اينها دو مثنوى ”شاه و درويش“ و ”صفات العاشقين“ دارد. شاه و درويش در عشق بى‌رياى درويشى به شاهزاده‌اى، در ۱۳۴۵ بيت و صفات‌العاشقين داراى بيست باب متضمّن مقولاتى از عشق، صدق، وفا، سخاوت، شجاعت، احسان، تواضع، توکل، صبر، شکر و ...، در ۱۲۳۷ بيت سروده شده است. ويژگى‌هاى اين دو مثنوى هلالى همانا حفظ سادگى و روانى و يکدستى الفاظ است، اگر نه افکار و مطالب آنها غالباً تکرارى و برگرفته از گذشتگان است در حاليکه بسيارى از مضمون‌هاى غزل وى تازه و نو است. از اشعار او است:


در دل بى‌خبران جز غم عالم غم نيست در غم عشق تو ما را خبر از عالم نيست
خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نيست
از جنون من و حسن تو سخن بسيارست قصهٔ ما و تو از ليلى و مجنون کم نيست
گر طيبان ز غم عشق تو مرهم سازند کى گذاريم؟ که آن داغ کم از مرهم نيست
بسکه سوداى تو دارم غم خود نيست مرا گر از اين پيش غمى بود کنون آن هم نيست
غنچهٔ خرمى از خاک هلالى مطلب که سر روضهٔ او جاى دل خرم نيست


چند گيرد جام مى کام از لب ميگون او ساقيا بگذار تا بر خاک ريزم خون او
قصهٔ ليلى و مجنون پاى تا سر خوانده‌ام هم تو از ليلى فزونى هم من از مجنون او
مهر آن مه از به‌ جان خواهمکه بس لايق فتاد عشق روزافزون من با حسن روزافزون او
داغ‌ها دارم به دل چون لاله و نتوان نهفت کآن همه داغ دورن پيداست از بيرون او
از فسونگر نيست چون بى‌خوابى ما را علاج پيش ما افسانه بهتر باشد از افسون او
نامهٔ قتلم نوشت و ساخت عنوانش به خون تا هم از عنوان شوم آجاه بر مضمون او
سرو مى‌گويد هلالى قد موزون ترا در عبارت کوته آمد طبع ناموزون او


گفتى بگو که بندهٔ فرمان کيستى ما بندهٔ توايم، تو سلطان کيستى
جان مى‌دهد ز بهر تو خلقى به هر طرف آيا از اين ميانه تو جانان کيستى
اى گنج حسن با تو چه حاجت بيان شود هم خود بگو که در دل ويران کيستى
مى‌بينمت که بر سر ناز و کرشمه‌اى تا باز در کمين دل و جان کيستى
ما از غمت هلاک و تو با غير هم‌نفس بنگر کجاست درد و تو درمان کيستى
دور از رخ تو روز هلالى‌ سياه شد تا خود تو آفتاب درخشان کيستى

(از ديوان غزل‌ها)


گوهر حقهٔ دهان سخنست جوهر خنجر زبان سخن
گر نبودى سخن چه گفتى کس دُر معنى چگونه سفتى کس
سرّ کس را کسى چه دانستى راز گفتن کجا توانستى
اين سخن گرنه در ميان بودى آدمى نيز به زبان بودى
سخن خوش حيات جان و تنست دم عيسى گواه اين سخنست
نه سخن از دهن برون آيد که سخن از سخن برون آيد
اين سخن زادهٔ دو حرف ”کن“ است بلکه اين ”کن“ دو حرف يک سخنست
اى خرد از سخن روايت کن به زبان قلم حکايت کن..
ياد کن سحرآفرينان را نکته دانان و خرده بينان را
که همه مخزن‌ سخن بودند رازدان نو و کهن بودند
عالم از دُرّ نظم پر کردند همچو دريا نثار دُر کردند
ابر رحمت نثار ايشان باد لطف جاويد يار ايشان باد

(از مثنوى شاه و درويش)


سحرگاهان که ابر نوبهاران به عشرت خيمه زد بر کوهساران
بساط کوه شد از لاله گل رنگ برآمد لعل سيراب از دل سنگ
به عشرت خاست نرگس پيش لاله پياله داشت بر روى پياله
به‌هم شاخ و ثمر تسبيح‌سان شد برو مرغ سحر تسبيح‌خوان شد
به تندى بسکه سيل از کوه بگذشت عيان شد چاک‌ها در دامن دشت
جوانان روى در صحرا نهادند چو گل بر سبزهٔ ترپا نهادند
چو نرگش جام زرين برگرفتند شراب لعل را در زر گرفتند
در آن فرخنده روز عالم‌افروز بگشت سبزه و گلگشت نوروز
بتان جمعى و مشتاقان گروهى گذر کردند بر بالاى کوهى
چه کوهى پرشکوه و عرش پايه که بر بام سپهر افکنده سايه
عقابش با هماى مهر هم پر پلنگش با نهنگ چرخ همسر
مه نو کز پس ماهى نمودى پسِ آن کوه چون کاهى نمودى
فلک چون پشته‌اى پيراهن او که گرد آمد ز گرد دامن او
به هم گفتند معشوقان که عشاق شدند از عشق ما مشهور آفاق
وليکن صدق ايشان نيست معلوم بود بى‌صدق کار عشق معدوم
طريق آزمون را ساز کردند صف عشّاق را آواز کردند
خطاب آمد به مشتاقان عاشق که با ما هر که در عشقست صادق
از اين کوه افکند خود را به پايان که صدق خويش را سازد نمايان
همانجا صادقان بر پاى جستند همانجا کاذبان از پا نشستند
معيّن شد که صادق کيست آنجا رفيق نا موافق کيست آنجا
به حرمت صادقان را پيش خواندند حريف قلب را از پيش راندند
به يک بار از نظر انداختندش از آن کوه و کمر انداختندش
موافق خيمه بر چرخ برين زد منافق خويشتن را بر زمين زد
الهى از چَهِ کذبم برون آر به راه کشور صدقم درونم آر

(از صفان العاشقين)