مولانا عبدالله هاتفى از مثنوى‌گويان متوسط اواخر عهد تيمورى و آغاز دورهٔ صفوى و از نزديکان و يا خواهرزادهٔ جامى بوده و مدتى از دوران جوانى خود را در هرات ملازمت خدمت آن استاد مى‌کرده است. وى در حدود ۸۲۲ در جام به دنيا آمد و در همانجا مقيم بود و گويا شاه‌اسماعيل صفوى در بازگشت از جنگ و قتل شبيک‌خان اوزبک به سال ۹۱۶ در جام با او ديدار کرد. هاتفى با آصفى شاعر دوست بود و با فرزندان سلطان‌حسين‌بايقرا يعنى مظفر حسين‌ميرزا و کپک ميرزا و بديع‌الزمان ميرزا دوستى و معاشرت داشت و نوشته‌اند که ”تمرنامه“ را به خواهش بديع‌الزمان ميرزا به نظم آورد.


هاتفى بيشتر اوقات خود را به کشاورزى و ايجاد باغ‌هاى ميوه مى‌گذرانيد و به دربار شاهان و مدح آنان براى کسب روزى توجهى نداشت. در طريقت پيرو مشايخ سلسلهٔ کبراويه بود و در کنار باغ خود خانقاهى ساخت و در آن به عبادت و مراقبت نفس پرداخت. وفاتش به سال ۹۲۷ هـ. اتفاق افتاد و در حدود يکصد و پنج سال عمر کرد. او خود را قصيده‌سرائى بالا دست خاقانى و در غزل‌گوئى به از خسرو و حسن دهلوى مى‌دانست و مانند برخى ديگر از شاعران عهد تيمورى به خمسه‌سرائى همت گماشت و مثنوى‌هاى ليلى و مجنون، شيرين و خسرو، هفت منظر را به پيروى از نظامى ساخت و در مقابله با اسکندرنامه به نظم ”ظفرنامه“ که همان تمرنامخه است دست‌زد. اين منظومه اخير که در حدود ۴۵۰۰ بيت دارد يکبار به سال ۱۸۶۹ در لکنهو به طبع رسيد. امّا مثنوى پنجم را که بايد در آن به استقبال مخزن‌الاسرار مى‌رفت نسرود و به‌جاى آن نظم ”شاهنامه“اى را ذکر فتوحات شاه‌اسمعيل صفوى آغاز کرد که فقط هزار بيت آن را سرود و عمرش وفا نکرد و کارش ناتمام ماند.


هاتفى شاعر مثنوى‌گوى متوسطى است و سخنش ساده و روان است و به آوردن مضمون‌ها و خيالات باريک و تشبيهات و مقرون به ذوقست و سام‌ميرزا درباره‌اش نوشته است که ”در مثنوى گوى مسابقت از امثال و اقران ربوده“. از اشعار او است:


مغنّى بيار آن نو آئين نوا دل دردمند مرا ده دوا
نوائى که در مغز جوش آورد به يک نغمه‌ام در خروش آورد ...
بيا مطربا ساز کن چنگ را به نغمه در آر آن خوش آهنگ را
ز درماندگى‌ها جدا کن مرا به وارستگان آشنا کن مرا
بيا ساقى آن مجلس افروز مى که باشد گل سرخ در ماه دى
به من ده که مخمور ديرينه‌ام برافروز ز آن نور دل سينه‌ام
بيا اى مغنّى خاطر فريب غزل را ده از حسن آواز زيب
زانديشه‌ام ده زمانى فراغ که دارد خيالم پريشان دماغ
همان منزلست اين منقش رباط که گسترده آنجا فريدون بساط
همانست که اين کهنهٔ نوعروس که زد در عروسيش کاوس کوس
عروس جهانست نااعتميد (۱) از اين سست پيمان چه دارى اميد
در آن دلربا دل نبندد کسى که هر دم بود غمگسار کسى
همانست اين برکشيده رواق که بنشست داراش در زير طاق
کجايند آن چند انگشترين که روى زمين بودشان در نگين
کجا رفت آيا جم و جام او چه شد حال آغاز و انجام او
نديده کسى تا ابد زندگى خداى جهان راست پايندگى
نماند به کس اين جهان پايدار خداى جهانست بر يک قرار
بيا ساقى آن آب کرده عقيق که در خون بود زو بهشتى رحيق
به من ده که فارغ کند از غمم رهاند ز انديشهٔ عالمم (۲)


(۱) . نااعتميد: نااعتماد، غيرقابل اعتماد، اعتميد ممال اعتماد است.

(۲) . آنچه از ساقى‌نامهٔ هاتفى نقى شد اندکى از آغاز و چند بيت از پايان آن و مأخوذست از ساقى‌نامهٔ تمرنامه، که به استقبال از نظامى ساخته شده است.


زده تيغ و نيزه يلان بى‌دريغ شده نيزه گلگون و گلنار تيغ
ز خون دليران و گرد سپاه زمين گشت سرخ و هوا شد سياه
کمان خم چو ابروى خوبان شده زهر گوشه غارتگر جان شده
سپرها فتاده همه واژگون چو کشت که افتد به درياى خون
کله‌خودها گشته و ارون همه چو دل‌هاى عشاق پر خون همه
سر نيزه در سينه کاوش گرفت ز چشم زره خون تراوش گرفت
تبرزين به خون يلان گشته غرق چو تاج خروسان جنگى به فرق
نه از قتل کس نيزه‌ها منفعل چو بالا بلندان بى‌رحم دل
شده پرچم طوق‌ها (۳) فتنه بار چو گيسوى کافردلان تتار
به بيداد خو کرده گرز گران چو دلها سنگين سيمين بران
فتاده در آن پهن دشت درشت سر ناتراشيده چون خارپشت
ز صف‌هاى مردان آهن قبا يکى کوچه پيدا ز شهر فنا

(از تمرنامه)


(۳) . طوق: علم و از همين جا است ترکيب ”پاطوق“يعنى پاى علم .


اى سپهر جمال را مه نو نکته‌اى چند گويمت بشنو
تا نگردد نقاب رويت موى نروى رو گشاده بر سر کوى
هر که چيزى به رايگان دهدت نستانى اگر چه جان دهدت
مى‌کن از صبحت بدان پرهيز همچو خاشاک خشک از آتش تيز
تا رخت ساده و جميل بود مى مخور گرچه سلسبيل بود
پسرانى که باده خواه شوند ز مى سرخ رو سياه شوند
پسران را کند دو کار خراب هوس زينت و هواى شراب
واى بر آن پسر هزاران واى که بود مى‌پرست و خودآراى
سرخ و زردى که لايق مردست اشک گلگون و چهرهٔ زردست
بهر زن جامه سرخ و زرد آمد از چنان رنگ ننگ مرد آمد

(از هفت منظر)