قبولى از شاعران قرن نهم ايران است که به سال ۸۴۱هـ به دنيا آمد و در آسياى صغير و در دربار شاهان عثمانى شهرت و اهميت داشت و با سلطان‌محمد فاتح هم زمان بود. در تذکره‌ها به‌نام او نپرداخته‌اند. تنها شادروان سعيد نفيسى در تاريخ نظم و نثر در ايران به مختصرى از احوالش اشاره کرده است. ديوانش به سال ۱۹۴۸م. در استانبول، از روى نسخه‌اى که براى ممدوح او يعنى سلطان‌محمد خان ثانى ملقب به فاتح نوشته شده بود، چاپ افست شد. اين ديوان را شاعر در سى و نه سالگى خود و به سال ۸۸۰ به نظم کشيد و در حدود شش‌هزار و پانصد بيت دارد و شامل قصيده‌ها و قطعه‌ها و غزل‌هاى فارسى و چند قصيده و غزل به ترکى است.


قبولى در قصيده توانا است زيرا با سنّ کم و تجربهٔ اندک توانست قصيده‌هاى مشکل استادان پيشين مانند خاقانى و ظهير و کمال و خواجو و عصمت بخارائى و بيش از همه سلمان را به آسانى جواب گويد. قصيده‌هاى او معمولاً بلند و داراى چند تجديد مطلع است و جز معدودى از آنها باقى در مدح محمد فاتح و پسرش بايزيد و رجال بزرگ دربار عثمانى است. در مدح مقتدر و مبدع معانى گوناگون است و در قصايدش که با تغزل و تشبيب همراه است وصف جنگ‌ها و سلاح‌ها و ميدان‌هاى قتال ديده مى‌شود و به التزام رديف‌هاى گوناگون اسمى و فعلى مانند: نوروز، شکوفه، لشکر، آفتاب، گوهر، لعل، آسمان، فلک، تيغ، فتح، نرگس، گل، برف و مانند آنها علاقه نشان داده است. از اشعار او است:


دلى که شيفتهٔ نقش خانهٔ صورست
ز سرّ معنى اين کارگاه بى‌خبرست
پياله‌اى که دهد دور چرخ خون دلست
نواله‌اى که دهد خوان آسمان جگرست
ز نوش و نيش جهان خوشدل و عمين منشين
که اين چو مرهم ريش است و آن چو نيشترست
ز هفت کشور و از چار طبع يکتا شو
به پنج حس بگذر زين رباط کش دو درست
مشو به شربت نوشين دهر خوشدل از آن
که گاه همچو شرنگست و گاه چون شکرست
زهر چه برگذر آيد روان از آن بگذر
که خوب و زشت و بد و نيک جمله بر گذرست
هزار رستم از اين زال بيش زاد و نماد
خوشا کسى که از اين گوژپشت بر حذرست
چو کس خبر ندهد هيچ از حقيقت کار
ز خويشتن خبر آن را بود که بى‌خبرست
گر تو گوهر پاکى هنر پديد آور
از آنک گوهر مردم پديد از هنرست
کسى که شد به لب خشک و چشم تر قانع
چو بنگرى به يقين کامران خشک و ترست
به ما سوى دل خو را مبند و حق را باش
کزو به سر نبود و از همه جا به سرست
به آب توبه لباس گناه خويش بشوى
چه نااميد شدى؟ آخر آدمى بشرست!
ز آفتاب حقيقى بياب جوهر فبض
که لعل نيز چو در اصل بنگرى حجرست
چو اعتبار ندارد جهان و هر چه در اوست
چه اعتبار بدان کو دو روزه معتبرست
به هر چه مى‌نگرم در زمانه ميل دلم
به‌سوى مدح شه کامگار بيشترست
سپهر ملک و ملل آفتاب دين و دول
شهى که صيت جلالش محيط بحر و برست
به وصف طلعت او از ضمير روشن من
دم بر آمدن صبح مطلع دگرست
زهى مهى که جهان را به روى او نظرست
فتاده مهر به راهش چو خاک رهگذرست
نهال سرو قدش در دلست همچو روان
خيال ماه عذارش به چشم چون بصرست
ز نخل قامت او نامراديست برم
اگر چه او به مراد جهانيان به برست
به تير و تيغ جفا روى از و مگردانم
که جاى کرده مرا از وفا به چشم و سرست
اگر چه سوى رقيب التفاف ظاهر کرد
خوشم بدين که نهانش به سوى من نظرست
فراق او تنم از ناله همچو نالى کرد
چه جاى تن که مرا دور از و به جان خطرست
ز جور هجر و جفاى زمانه ملجاء من
به آستان فلک‌ساى شاه دادگرست
شهنشهى که پى خاک بوس درگه او
مدار چرخ شب و روز گرد اين مدرست
سپهر کوکبه سلطان‌محمدغازى
که شقهٔ علمش شمس و مهچه‌اش قمرست


اى شمع، جمع را به ضيا نور ديده‌اى اين روشنى ز راى منير که ديده‌اى
گر نور دزد نيستى از راى روشنى در چار سو به حلق چرا کشيده‌اى
هر جمع را جو شاهد بزمى به راستى برقد خويش خلعت والا بريده‌اى
از پاى تا به‌سر همه نورى به نار عشق زآن نور يافتى که بنار آرميده‌اى
گر چه زنار مى‌دهى اين نور، روشنست کز نار نيستى تو زنور آفريده‌اى
با تو قلم چه لاف زبان آورى زند تو تيره دل نه‌اى، چه اگر (۱) سر بريده‌اى
دندانت از ازل شده مقراض و هر زمان انگشت خود ز سوز به دندان گزيده‌اى
مهر شبى کز اول شب از سپهر بزم خندان چو آفتاب سحر گه دميده‌اى
در يک دم است گريه و خنده ترا از آنک هم هجر ديده هم به وصالى رسيده‌اى
از اشک خويش و خندهٔ خود در عجب مباش باران و آفتاب به يک جا نديده‌اى؟
آب حياتت آتش جانسوز آمدست چون خضر اگر چه پردهٔ ظلمت دريده‌اى
گر کافرى براى چه علويست طبع تو ور مؤمنى پى چه به آتش تفيده‌اى
گر افسرت زرست چه سودست از و ترا سر داده‌اى و افسرى از زر خريده‌اى
شرم آيدت ز دعوى روشن‌دلى خويش تا شرح راى روشن آصف شنيده‌اى


(۱) . چه اگر: يعنى اگر چه، ترکيب ناروائى است!


چون ساقى ازل مى ما در پياله کرد ما را نخست با لب جانان حواله کرد
دفتر به رهن باده نهادم به ميکده تا مى‌فروش نام مرا در قباله کرد
در شأن زهد زاهد اگر يک رساله ساخت در شرح باده پير مغان صد رساله کرد
بر طرف لاله‌زار منه جام مى زکف باد صبا چو دامن گل پر زلاله کرد
جام مى است دست قبولى و پاى خم کين درو کاسهٔ سرجم را پياله کرد


ز آهم وقت کشتن خنجر جلاد بگدازد بلى ز آتش عجب نبود اگر پولاد بگذارد
دل سوزان من از آه حسرت تيز مى‌سوزد چون آن شمعى که روز از رهگذار باد بگدازد
نمى‌سوزد دلت اى خسرو شيرين دهان بر من اگر چه سنگ از سوز دل فرهاد بگدازد
حلاوت وام مى‌خواهد شکر از لعل شيرينت اگر صد ره مکرر قند را قناد بگدازد
چنين نخلى به بنياد قبولى کس نمى‌بندد اگر موم سخن صدبار از بنياد بگدازد


دوش از کوى مغان بردند سرمستم به دوش
اين قدر امروز روشن شد به من (۲) از حال دوش
خواستم در گوش او گويد صبا حالم ولى
او حديث دردمندان را نمى‌آرد به گوش
چون ترا افتاد با ديوانگان عشق بحث
يا سخن دانسته گوى اى مرد عاقل يا خموش
در ره عشق ار همى خواهى که گردى پير کار
سعى مى‌بايد در اين ره، اى جوان نيکو بکوش
زاهدان هر چند مى‌نوشند پنهان باده را
آشکارا رند مى‌نوشد به بانگ ناى و نوش
اى که گفتى باده مى‌نوشم براى دفع غم
زهر غم را نوش جزمى نيست، نوشت باد نوش
تا نگردد عشق بى‌علت بود غوغا تمام
باده آرى تا نگردد صاف ننشيند ز جوش
چون قبولى گر بود عيش مدامت آرزو
اى جوان دست ارادت ده به پير مى‌فروش


(۲) . روشن شد به من، يعنى روشن شد مرا، قبولى از اينگونه اشتباهات در استعمال حروف اضافه بسيار دارد.